او نه کم توقع بود و نه تنبل. اما نه توقعات دایمی اش او را ناراضی از شرایط امروزش می کرد و نه خواسته های بی اندازه اش او را از تلاش و تلاش و تلاش وا می داشت.
از این که سنش بالا رفته، ترسی نداشت. از این که با عصا راه می رود، هراسی نداشت. از این که درد های پیری بر جانش نشسته، واهمه ای نداشت.
کارهایی می کرد که من در سن امروزم که نه، ده سال پیشش هم به زور انجام می دادم.
و چیز هایی از سر گذرانده بود که گمان نکنم ده نفر با هم از عهده شان بر آیند و باز هم اینچنین سرپا باشند. اما او بود، بود تا همین ... تا همین پریروزها.
او هیچ وقت وابسته به چیزی نبود. شاید نبود. چون امروز وابسته است، وابسته به عزت نفسش، وابسته به بزرگ منشی و استقلالش، وابسته به صداقتش.
و امروز که همه این ها را از دست رفته یا در شرف از دست رفتن می بیند، دیگر آن قدرتمندی که همیشه می دیدم نیست.
از دیدن آدم های ضعیف چندشم می شود. اما از دیدن آدم های قوی که به ضعف دچار شده اند، قلبم فشرده می شود و از دیدن عزیزی که همیشه الگوی من بوده و امروز باید از سر ناچاری به او نهیب بزنم که تو را چه می شود، تمام توان و انرژی ام گرفته می شود.
شاید هیچ چیز به اندازه بازگشتن به دورانی که همه این ناکامی ها و ناراحتی ها از آن می آید، عذابم نمی دهد. عذاب از ناتوانی هایی که یادآوری شان ناراحتم می کند.
می دانم که تنها راه گذر از آن، مواجهه درست با آن است، اما هنوز توانش را نیافته ام. شاید جراتش را پیدا نکرده ام . شاید .... شاید .... شاید
اما دیگر "من" مهم نیست. او را که چنین خورد می شود، نمی توانم چنین ببینم. خدایا اینچنین مپسند!
هم در ادبیات و هم در ذهن من, اول بیم بود و بعد امید. اما نوشتم امید و بیم, شاید تغییری در ذهن و بعد در دنیای من ایجاد شود و امید سال 88 بیشتر از بیمش باشد.
سال 87, انتهای خوبی برای من داشت, شروع کار در کارخانه ای با 400 نفر پرسنل و لزوم رمز گشایی رابطه با آن ها. شروع کار در حوزه ای که دوستش دارم, آموزش و همه چم و خم های آن. شروع کار در محیطی که امکان رشد وجود داره و می شه تغییراتی اساسی در دانسته ها به وجود آورد. با این حال, سال 87 هم تمام شد بدون اونکه به خیلی از خواسته هام برسم. بدون این که گشایشی در فاصله من و خانواده ام ایجاد بشه – که تازه فاصله ای هم بین من و خانم همسر ایجاد شد! – این سال تمام شد بدون این که به خواسته های مالی ام برسم و فاصله ام تا گشایش های مالی مورد نظرم کم تر شود. سال موش تمام شد بدون این که دورنمای روشنی داشته باشم از این که سال های بعد قراره چه اتفاقی بیفته.
با این حال می شه تصور کرد و من می خوام که تصور کنم همه آنچه رخ داد, مقدمه هایی بودند برای گشایش های تازه ای. چنانچه همه سختی های سال 87, مقدمه ای بود برای گشایش های نه چندان اندکی که انتهای سال رخ داد.
اما نمی تونم از چشم انداز ناشفاف اوضاع اقتصاد ایران چشم بپوشم, نمی تونم از بیکاری که به روشنی در منطقه ویژه اقتصادی می بینم, از پایین آمدن سطح زندگی آدم ها, از رکود تورمی و از همه بلایای اقتصادی دیرپا و بدیمنی که دامن گیرمون شده چشم پوشی کنم. در سالی که گذشت, نقطه روشنی برای اقتصاد داخلی ندیدم و نگران سال هایی ام که در پی هم خواهد آمد. گشایش های زندگی شخصی ام از یک نظر دیگه هم برام شکر برانگیز بود و آن هم گشایش در شرایط قفل شدن اقتصاد داخلی بود. برخی تحلیل گران بازار سرمایه, شش ماهه اول امسال را دوره رونق بازار و شش ماهه دوم را دوره رکود قلمداد کرده اند و دوره رکود بازار سرمایه را متاثر از اقتصاد جهانی دانسته اند. اما آنچه من دیدم, نمایانگر شدن رکود داخلی و اثرآن بر تمام بازارهای متناظر بود.
چشم انداز سیاسی هم به خودش مربوط است. به هر حال میرحسین موسوی بعد از آخرین دوره نخست وزیری اش در دوره ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای, و بعد از بارها اصرار دوستان و آشنایان و سکوت یا انکار, حالا کاندید شده و خاتمی, که خیلی ها امید دوباره بهش بسته بودند, انصراف داده. باید دید دیگر کاندیداها چه کسانی خواهند بود و کفه های ترازو, به نفع چه کسی خواهد لغزید.
پ.ن. این روزها, گاهی فرصتی دست می ده و تلویزیون بی بی سی فارسی نگاه می کنم. مثل سایتش به خصوص سایت و تلویزیون انگلیسی اش, کاملا محافظه کارانه و تا حدودی منصفانه. می گم تا حدودی چون بالاخره شاید بی انصافی هم کسی ازش دیده باشه.
پ.ن.۲-روزهایی که گذشت، اسباب خانه مان را به انباری ها و خانه های مادر خانم همسر و مادر بزرگ خانم همسر منتقل کردیم. سخت بود خالی دیدن خانه ای که فکر می کردم تا خریدن اش، تخلیه اش نمی کنم. سخت بود دیدن خانم همسر در حالی که از بسته بندی و کارتن کردن و جابجا کردن اسباب هاش، ذله شده. سخته که نمی دونم تا کی قراره جایی برای بودن با تنهایی های خودم نداشته باشم.
به خصوص از تصويري كه از جنوب داشتم، اصلا راضي نبودم: شهرهايي با مردماني با زباني كاملا بيگانه (عربي) و با فرهنگي كاملا متفاوت و حتي با دشمني هاي پنهاني كه نسبت به فارسي زبان ها دارند(و متقابلا!!)
حالا كه اينجام برام جالبه كه بگم بيشترين تفاوت ما، زبانه. هرچند گاهي اوقات اين تفاوت؛ تفاوت خيلي بزرگيه، اما الان اين رو مي گم با تجربه ۴۰ روزه زندگي در جنوب، اين تفاوت به اندازه اي نيست كه آدم ها رو اونقدر كه ما پايتخت نشين ها رو از همه دور كرده، از هم دور كنه.
توي تمام اين مدت، توي سربندر يا ماهشهر، بندرهاي نزديك به منطقه ويژه، نوك گوشه بالايي خليج فارس، جز مهمان نوازي چيزي نديدم. اوايل گذاشتمش به حساب ورود به كارخانه با مدير واحد مهمي كه كارهاي اداري و مالي بچه ها زير نظرشه و پرسنل خدماتي و كارگرها تلاش مي كردند دم من رو ببينند. اما وقتي با مغازه دار و لباس فروش و مخابراتي و خيلي ديگه از اهالي شهر برخورد كردم، موضوع ديگه فرق كرد.
به نظر مي رسه تجربه من از برخورد با كرد و لر و كرمانشاهي و بختياري، با مواجهه با عرب ها داره تكميل مي شه.
اما جالب تر برخوردم براي اولين بار و از نزديك با قشر كارگره. اون رو هم دفعه بعد مي نويسم.
به سبک خانم همسر، با یک دو سه می نویسم:
۱) سربازی نرفته بودم و داره تلافی اش در می آد. همه اونهایی که حسودی شون شده بود یا فرصتی گیر می آوردن می گفتن:"خوب! سربازی نرفتی که این کار رو می کنی یا اینطوری هستی..." خوشحال باشن.
از صدقه سر این دوره سربازی، ترشی می خورم، ماست می خورم، با آدم هایی که نمی شناسم، هم اتاق می شم و وسایلم رو توی کمد اون ها می ذارم و کلیدش رو هم می دم به خودشون و ...
از دعاهای خانم همسر که هفته پیش ناچار شد دستشویی توالت منزل رو شخصا تمیز کنه، دو تا دستشویی هم که از دستشویی های بین راه کمی تمیز بود به اضافه نصف یه حمام رو تمیز کردم و تکه هایی به جا مانده از ۳ الی ۴ ماه فعالیت مجدانه ساکنان قبلی خوابگاه رو توی چاه ریختم.
۲) کارم رو دوست دارم. دارم به رشد کارم فکر می کنم، به حق و حقوقم فکر می کنم، به رشد خودم در کار فکر می کنم و خیلی چیزهایی که توی سال های گذشته، کمتر بهشون بها داده بودم. چند روز پیش به چندتا از جوون هایی که دوستشون داشتم پیشنهاد کردم تا می تونن یاد بگیرن و بخونن و عمل کنن و تجربه کسب کنن. تو هر زمینه ای که دوست دارن برن یادبگیرن. نه فقط به خاطر این که توی شرکتی راحتتر استخدام بشن، به این خاطر که عصر امروز عصر داناییه. عصر اطلاعات هست اما به نظر من، خیلی نمی شه دانایی و اطلاعات رو از همدیگه سوا کرد. به هر حال این روزها اونهایی که اطلاعات و دانش دارن، خیلی قدم ها جلوترند.
۳) دارم رشد می کنم چون دارم یاد می گیرم جطور یه سری عادتهام رو کنار بذارم. شدم یه آدم سمج که مث بچه ها هیچی نمی فهمه جز خواسته اش. البته اونقد بزرگ شده که تا حدی بتونه خواسته اش رو سبک سنگین کنه. وقتی یه چیزی رو که جزو خواسته های طبیعی توی "کارخانه" ست، می خوام، ول کنش نیستم. شاید به نظر خنده دار بیاد اما اینجا برای دادن همین حق و حقوقت یا خواسته های به حقت، اونقد ذله ات می کنن که خسته بشی. اما هر بار که خسته میشم، کمی غرغر می کنم و دوباره از نو.
باج هم سعی می کنم کمتر بدم. اینرو می گم چون همیشه باج می دادم و آخرینش هم در شرکت قبلی بود. اینجا کارم تعریف داره و حدش مشخصه، نه خودم که همکارم رو هم دارم محدود می کنم توی چهارچوب کارم چون می خوام پاسخگو باشم.
۴) از تجربیاتم راضی ام. معنی سیستم استاندارد داشتن و ساده کردن پیچیدگی ها رو الان که با نظام ایزو دارم کار می کنم می فهمم و اونچیزی که قبلا از دیدن بخش هایی از یک کشور خارجی یا از ملاقات با دو تا کارشناس اروپایی حس می کردم الان دارم از نزدیک درک می کنم.
اما فکر نمی کردم زمانی برسه که من، با همه آدم به دوری ام و علاقه ای که به تنهایی دارم، از شنیدن صدای زنگ موبایل یا اس ام اس اینقدر خوشحال بشم.
نویسنده فیلم نامه هایی مثل اون فیلم تقریبا دلهره آوری که چندی پیش دیدم (اسمش رو خانم همسر یادشه، همونی که یه نویسنده برای تمام کردن کتابش، نگهبانی از یه هتل رو در شش ماهی که اون هتل به دلیل برفگیر بودن قابل تردد نیست، قبول می کنه و بعد جنون می گیره) یا این جنون رو تجربه کرده بودن یا کاملا درکش کرده بودن.
تجربه كار در كارخانه، كار در مجموعه اي كه با استانداردهاي ايزو كار مي كند، پذيرش مسئوليت آموزش در مجموعه اي به بزرگي 370 نفر با آموزش در حوزه هاي كاملا فني و تخصصي و دست آخر هم كار با همكاري كه تو رو مزاحم پيشرفت خودش مي دونه و فكر مي كنه جاش رو تنگ كردي؛ تجربيات ارزنده اي مي تونه باشه براي مديريت، مديريت آموزش، استاندارد سازي و ....
حالا دارم احساس می کنم می تونم(و البته می خوام) بازی بزرگ تری بکنم. بزرگتر از اونچه تا حالا انجام دادم. پذیرش مسئولیت در این کارخانه، بزرگترین مسئولیتی بوده که تا حالا داشتم و البته از قبولش، خیلی خوشحالم.
مهم ترین ویژگی هاش، غیر از بازی متفاوت خودم، برخورد با آدم های متفاوتی در حوزه مدیریت از یک طرف و ارتباط با مجموعه ایه که می خواد جهانی عمل کنه.
رفتار مدیریتی شون، البته در سطح عالی، از این نظر جالبه که رفتاریه که خیلی دوست داشتم عملیش کنم. رفتاری که در اون، اهداف رو تعیین و تعریف می کنی و اون هم به صورت دقیق و روشن. مسیر رو مشخص می کنی و بعد هم فرد رو آزاد می ذاری تا با روش خودش عمل کنه. البته توی مسیر هم کمکش می کنی که اگه خواست، روش تو رو هم امتحان کنه.
ویژگی جهانی عمل کردنشون هم از این نظر خوبه که روش های استاندارد و مناسبی رو ارایه می کنن برای اجرا.
اما دوري، چيزيه كه نمي شه ازش راحت گذشت. امروز دیگه فرار کردم و زدم بیرون. غیر از دو سه ساعت که برای کارهای اداری و کمی خرید بین روز آمده بودم ماهشهر، باقی ساعت های ۸ روز گذشته رو توی کارخونه بودم. کارخونه پر از لوله های فولادی که روی هم سوار شدن و یک سوله عظیم که باز هم داره از این لوله ها می سازه و حدود ۳۷۰ کارگر و پرسنل اداری که دارن توی این فضا کار می کنن.
۷ صبح سر کاریم تا .... من و خیلی های دیگه ۹ شب. کارخونه هم ۲۴ ساعت کار می کنه جز ۵ شنبه شب و جمعه. من البته کار دیگه ای ندارم. ۵ شنبه و جمعه هم سر کارم. کار هم البته تلنبار شده و زیاده.
تفریح من همه کتاب ها و مجله هایی است که با خودم آوردم. لپ تاپم هم فعلا کار نمی کنه و می ترسم حالا حالا ها کار نکنه. اس ام اس و تلفن به دوست و رفقا(البته با احتیاط برای تمام نشدن شارژ موبایل)، تفریح دیگه منه.
من ماهشهرم برای روزهای شکلات تلخ (به قول یکی از رفقای با مرام)
البته خانم همسر کلی شکلات همراهم فرستاد، ولی روزهای شکلات تلخ چیز دیگه ایه
جهت اطلاع همه دوستانی که آخرین پست من رو قبل از حذف بخشی از اون خونده بودن، یه توضیح کوچک می دم:
اگر برداشت شما از مطلب من، حسی از ترحم جویی و نق زدن به عاقبتی محتوم بود، ضمن حذف بخش احساسی مطلب، تاکید می کنم که مقصود من این نبوده و این برداشت، کاملا اشتباه است.
من انتخاب کردم که سفری طولانی مدت به شهری دور داشته باشم و این امید رو دارم که بتونم تغییری در زندگی شخصی ام ایجاد کنم.
من از هفته دیگه، دارم برای مدتی نامعلوم می رم بندر آزاد ماهشهر.
تجربه این چند ماه
توی چند ماه اخیر به این فکر می کردم که چی دارم؟
می تونم با شهامت و پررویی بگم دو تا خصلت توی کار دارم، یکی سماجت(بهش می شه پیگیری هم گفت) و یکی هم عشق به کار و محیط کاری.
من هر جا کار کنم عاشقانه و با احساسی از مالکیت کار می کنم.
اخیرا در بحث های مدیریتی، می گن اگه می خوای گروهی برات خوب کار کنن، احساسی از مالکیت رو در آن ها به وجود بیار. متاسفانه اغلب مدیرهای ما که به این نوع نگاه می رسن، سریع می خوان کارمندهاشون رو شریک تجاری شون کنن. به نظر من یکی از خطرناک ترین و حتی احمقانه ترین رفتارهای مالی با پرسنل، همین کاره. ایجاد حس مالکیت، تنها با این اقدام سهل و ممتنع به وجود نمی آد. البته بیشتر می تونم بگم چرا این اقدام، سهامدار کردن کارمندها، کار بیهوده و گاه خطرناکیه: سهامداری، نوعی ریسک پذیریه، که اگه همه آدم ها داشتن، خوب همشون سرمایه دار و سهامدار می شدن. به نطر من، سهامداری، منشی رو می طلبه، که همه به این منش نرسیدن، البته منظور این نیست که همه، اینقدر رشد نکردن، هر چند به نظر من، سهامدار شدن و پذیرش سود و زیان یک کار، یه مقدار هم رشد لازم داره، اما منظور من اینجا فقط اینه که دنیای متفاوتی است بین سهامداری و کارمندی. کسی که اینها رو با هم قاطی کنه، یه جا چوبش رو می خوره، به نظر من.
شکلات تلخ رو خیلی دوست دارم. به خصوص وقتی کسل و بی حوصله می شم، تنها چیزی که بهم احساس خوبی می ده خوردن چند تیکه شلات 75 تا 80 درصده. درصد پایین تر، احساس سوسولی بهم می ده. 90% هم یه بار خوردم که حس کردم گلوم داره درد می گیره از تلخی.
اما وقتی بی حوصلگی ام از اینه که برای خرید یه تیکه شکلات تلخ هم باید محتاط باشم، چون ممکنه پول برای چیزهای دیگه کم بیارم، بیشتر بی حوصله می شم.
گفت و گوهام، هیچ وقت اینقدر از سر کمبود نبوده، ولی نمی خوام خودم رو سانسور کنم.
این بخش از خاطرات بچگی ام رو هم اصلا دوست نداشتم، وقتی که فکر می کردم فقط منم که مراقب جیب بابامم و دایم باید نخوام چیزهایی رو که خیلی دوست دارم.
وقتی دندونت درد می گیره، می گی "درد دندون، از همه دردها بدتره؛ هر جات درد بگیره، می تونی یک جوری باهاش کنار بیای، ولی ...." وقتی سرت درد می گیره، می گی، هر جات درد بگیره، حداقل فشارش می دی تا کمی آروم بگیره، اما سرت رو کاری نمی تونی بکنی...." بالاخره وقتی یک جاییت درد می گیره، اون جا از همه جا سخت تره و دردش وحشتناک تر.
وقتی هم درد بی پولی می گیرتت، می گی، هر دردی با پول یه راهی براش پیدا می شه، اما بی پولی رو چه کنم؟
مدتیه به این درد دچارم و شکر خدا سلامتی هست!
فقط به این فکر کردم که از یه چیز دست بر ندارم، اون هم اعتقادم به سرمایه گذاریه، هر چند گاهی سر همین موضوع با خانم همسر دعوام می شه، اما فکر می کنم بالاخره همین، کمکی خواهد کرد.
ولی چیز دیگه ای هم هست که جزو نباید های منه: از هر راهی حاضر نیستم به پول برسم. من واسه پول احترام قایلم و معتقدم درآوردنش از هر راهی، بی احترامی بهشه و یه جایی جوابش رو باید بدم.
البته این رو هم فهمیدم که این درد، درد مشترکه، اندازه اش فرق می کنه. یعنی هر کس، حداقل تا جایی که من دیدم، هر کسی یه جورایی بی پوله، یکی 50 هزار تومان نداره یه کلاس که به دردش می خوره بره، یکی 20 میلیون تومان پول پیش خانه نداره، اون یکی هم .... اندازه درد بی پولی من هم بماند برای خودم!
رابطه مترو با انسانیت
چند روز پیش که بعد از مدت ها سوار اتوبوس شدم آن هم از نوع BRT اش و بعد هم وارد مترو شدم. دوباره به این فکر کردم که ما که هم بی آر تی داریم، هم مترو هم قطار شهری، پس چیه که اینقدر می نالیم یا شکایت داریم یا .... شاید هم اصلا نه ناراحتیم و نه شاکی، این، منم که غر می زنم!
یادم آمد از متروهایی که در سفرهای اروپایی سوار شدیم(نه که بخوام باز پز بدم که اروپا رفته ام ولی خوب رفته ام دیگر)
در پاریس، رم، ناپل و بلژیک، سوار مترو شدم. به خصوص در بلژیک که چند بار سوار شدم و هر بار هم در ساعات مختلفی از شبانه روز بود و چندباری پیش آمد که مترو شلوغ بود. اما آنچه حفظ می شد، احترام آدم ها و حریم شخصی شون بود. در بدترین حالت های شلوغی هم، آدم ها بی اعتنا به همدیگه، استاده بودند. روی هم سوار نمی شدند. نشانه های مختلفی که تو را در مسیر راهنمایی می کرد، کم نبود. آدم ها توی چشم همدیگه زل نمی زدن و در عین حال با بدخلقی و کجی هم به همدیگه نگاه نمی کردند.
باز هم رسیدم به همان مشکل همیشه: انسان بودن در سرزمین من، فراموش شده.
با اینحال، امروز به یمن ناز و عشوه عکاس یکی از روزنامه های معتبر کشور، برای عکاسی سینمای دیگری که در آتش سوخت، به خیابان جمهوری رفتم. هنوز بقایایی از سینما پا برجاست، شاید به خاطر محکم بودن ساختمان، آپاراتخانه سالم است و کل ساختمان هم مانده. مگر آنکه برای بازسازی اش تصمیم بگیرند تبدیلش کنند به پروژه ای مثل آزادی، که بعد از این همه وقت، یک ذره ایمنی درش احساس نمی کنی.
سینمای فردین و حاتمی که الان پسر فردین و دختر حاتمی درش شریک اند و حاتمی و علی مصفا، بالای سینما یه کافی شاپ داشتند، سه صبح امروز، جمعه، ۲۴ آبان ۱۳۸۷، در آتش سوخت.
تصویرش رو نتونستم بگذارم شاید فردا بشه توی یکی از همون روزنامه ها دیدش!
کمی درباره خودم
کمی مشکله که هم به مسئولیت های خودت توی خانه و خانواده فکر کنی و هم فکر کنی که رویاهایی داری که می خوای اون ها رو تحقق ببخشی.
همیشه این جمله رو شنیدم که "نمی شه، تو نمی تونی، این، کار تو نیست."
الان البته خودم می گردم دنبال کسی که درباره رویام باهام حرف بزنه، نه این که بهم دروغ بگه، نه این که من دنبال این باشم که کسی غیر از واقعیت ها رو که ممکنه من ندیده باشم، ببینه و بهم یادآوری کنه، اما ترجیح می دم راجع به واقعیت ها حرف بزنم تا این که خودم رو خلاص کنم با این جمله که : نمی شه و نمی تونم"
چندماه پیش کتابی رو خریدم، اما تنها بعد از ۳ ماه و در یکی از لحظات نا امیدی، شروع کردم به خواندنش: حکایت آنکه دلسرد نشدُ نوشته مارک فیشر
این که شخصیت اصلی داستان، قلم خوبی داره، ر یک شرکت مسئول نوشتن متن های تبلیغاتی جذابه و در آخر فقط به به و تعریف می شنوه و سودش مال کس دیگه ایه، خلی نزدیک بود به اونچه از خودم برداشت کرده بودم.
هنوز هم فکر می کنم قلم خوبی دارم، و هنوز هم من رو به خاطر این قلم می پسندند.
بعد از اون، شخصیت اصلی داستان، کارش رو در اوج موفقیت ظاهری، رها می کنه و شغل خودش رو می زنه و شرکت تبلیغاتی خودش رو تاسیس می کنه.
من اگر چه جرات زدن شرکت شخصی خودم رو نداشتم، اما کارم رو بعد از ۱۲ سال همکاری غیر پیوسته، رها کردم.
اما اوج ماجرای هم ذات پنداری من و شخصیت اصلی، این بود که یک نفر ازش پرسید چرا کاری رو که دوست داری و عاشقشی انجام نمی دی؟ اونجا بود که من فهمیدم رویای اون مرد، نوشتن فیلمنامه های پرفروش بود.
وقتی نگاه کردم، دیدم عاشق نوشتنم هنوز، اما نوشتن برای خودم، نوشتن داستانم....
حالا مونده که جرات کنم و بنویسمش و جرات بیشتر که همه کار رو بذارم کنار و بچسبم به عشقم ... نمی دونم هنوز که واقعا کار درستیه یا نه؟

