تبليغاتX
در چشمان تو
یکشنبه 30 مهر1385
دویدن به دنبال پول

 

عموی من نداشته هایش را پای قسمت و تقدیرش می گذارد و با تعبیر "درستکاری" (که بی اندازه از این صفت بهره برده است) خیال خودش را راحت می کند که امروز ندارد.
او که خانه و درآمدی محدود، تنها دارایی هایش به شمار می آیند، ناچارست تا آخرین لحظات زندگیش (که دراز باد و سلامت)، با سخت کوشی کار کند و برای خرج روزانه اش دوندگی کند.
عموی من در جوانی اش پول های زیادی را سر خامی خودش باخته است. امروز که به دهه 80 زندگی اش نزدیک است، سرش بالاست که چیزی اضافه تر از حقش برنداشته است. او شرافت مندانه زندگی کرده است. اما هنوز هم ناچار است برای لقمه ای نان (نه بیشتر که حقش هم هست) تلاش کند. قلب بیمارش، وفادارنه روح پاک او را همراهی می کند. او کار کردن را دوست دارد اما بعید می دانم اینچنین از سر ناچاری دویدن را دوست داشته باشد.
او تنها کسی نیست که کار کردن را تنها انتخاب نکرده است، بلکه فشارهای زندگی وادارش می کند تا دیر وقت کار کند و دنبال پول بدود.
یکی از قوم و خویش های دور، چندی پیش به دایی همسرم رو انداخته بود که قدری پول برای پیش پرداخت خانه اش قرض بگیرد. او 15 سال پیش، خرج عروسی دخترش را به جای خانواده داماد تقبل کرد، 7 شبانه روز از مهمانان تهرانی، در کرمان پذیرایی کرد، برای دخترش در تهران خانه گرفت، برای این که دخترش تنها نباشد، خانه اش در کرمان را فروخت و با حقوق بازنشستگی به تهران آمد و هزینه های پایتخت نشینی را پذیرفت. دخترش تا چند روز دیگر طلاق می گیرد.
او و بسیاری چون او هم ناچارند تاوان اشتباهات خود را تا آخر پس بدهند. آنها با هر سن و سالی باید کار کنند تا بتوانند روزهای آخر را آبرو مندانه طی کنند.
دنیا پر است از کسانی که در چرخه ای دورانی حول بدهی ها و قرض های خود می چرخند و زنجیر اسارت زندگی هر لحظه سخت تر بر گلویشان می پیچد. آن ها همان کسانی هستند که آزاد فکر نمی کنند و برای آزاد شدن و آزاد ماندن، تلاشی نمی کنند.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:6 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 27 مهر1385
آموزش، نقطه شروع هر کاری است

 

فکر می کردم همین که بدانم کجای کارم ایراد دارد و بدانم مردان موفق چه اصولی را رعایت کرده اند، کافی است.
زندگی مشترک، اگر هر محدودیتی ایجاد کند، یک حسن بزرگ دارد، تو را وا می دارد تا متفاوت فکر کنی
حداقل برای من یکی که اینگونه بوده
تلاش برای متفاوت عمل کردن و بزرگ فکر کردن، حاصل زندگی دو ساله مشترک من بود
برای همین هم هست که الان فکر می کنم همه کاری که باید بکنم این نیست که فکر کنم کار هایی که قبلا انجام می دادم ایراد داشتند. حتی پیدا کردن ایراد ان ها هم کافی نیست.
آموزش برای من مهمترین کاری است که فکر می کنم به سرعت باید انجامش داد.
در مورد مسایل مختلف باید آموخت:
مسایل مالی، ارتباط موثر، فروش و فروشندگی، ایجاد نمایندگی و مدیریت افرادی به عنوان همکار و .....
همه این ها کارهایی است که هر کس در هر کاری می تواند آن ها را تجربه کند
مثلا اگر من به دنبال یادگیری فنون فروشم، چند دلیل دارد: برقراری ارتباط موثر با آدم ها را یاد می گیرم، آماده شنیدن جواب منفی می شوم و .....
من این کار را در دوره سه ساله ای که خبرنگار بودم از طریق دیگه ای یاد گرفتم.....
نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:7 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 23 مهر1385
برای استقلال

 

حاضرم با همه وجودم براي استقلال مالي، استقلال مالي هر كسي كه بخواهد آن را به دست بياورد، تلاش كنم.
اعتقاد راسخ دارم كه فرقي نمي كند چند سال داري، چه مشكلاتي را پشت سر گذاتشته اي و در چه موقعيتي به سر مي بري؟
اما خيلي مهم است كه بداني چه آينده اي را دوست داري براي خودت ترسيم كني؟
مهم اين است كه آيا مي خواهي به استقلال مالي برسي يا نه؟
اگر زن هستي، آيا مي خواهي چشمانت تا ابد به دستان شوهرت باشد، اگر او مريض و ناتوان شد، اگر از كار افتاده شد، اگر ورشكست شد، اگر از هم جدا شديد، اگر .... از دنيا رفت؟
نگوييم اين اتفاقات براي ما نمي افتد، دور و برمان پر است از زناني كه شوهرهايشان را از دست داده اند، از هم طلاق گرفته اند يا به دليل ورشكستگي از كار افتده شده اند؟ و حالا سر پيري مجبورند كار كنند و كار كنند.
اگر مرد هستي، مي خواهي وابسته به حقوق شركت و سازمانت باشي؟
ورشكستگي سراغ آن مجموعه نمي آيد؟
مي خواهي به زور ناپايدار بازوي خودت تكيه كني؟
فقط فكر مي كنم بايد فكرمان را عوض كنيم.. ففقط همين
در اين صورت خيلي چيزها عوض خواهد شد.
افراد زيادي را مي شناسم كه امروز را به اميد شغل هاي به ظاهر مطمئن شان سپري مي كنند. خيلي از آن ها آينده مطمئني ندارند، خودشان هم مي دانند،‌براي همين هم هست كه خيلي از آن ها به هر كار و مسئوليتي تن مي دهند تا بمانند.
من دوست دارم امروز به فكر رهايي باشم،‌شايد چند سال طول بكشد.
همين امروز كه پيش خودم حساب مي كردم،‌ اگر با وضع سرمايه گزاري مورد نظر خودم پيش بروم، تا يكسال ديگر اوضاع خيلي فرق خواهد كرد.
من امروز شروع مي كنم
نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:9 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 19 مهر1385
حقوق بگیر نخواهم ماند

 

دیشب با یکی از مدیران دولتی ملاقات داشتم، صحبت از افزایش حقوق ها و درآمدهای بچه های سازمان فرهنگی و هنری شهرداری در دوره رحیم مشایی شد. این که بسیاری از کارمندان و کارکنان آن دوره، مشایی را جزو یکی از مدیران برجسته دولت به شمار می آورند و احتمالا حسرت کارشناسان و مدیران سازمان میراث فرهنگی را می خورند که هم اکنون زیر دست مشایی کار می کنند.
دوباره حالم از این که حقوق بگیرم به هم خورد.
دیروز داشتم وضعیت مالی خودم را نگاه می کردم؛ عمده دریافتی ماهانه ام و بهتر است بگویم همه آن از محل حقوقی است که از یک شرکت خصوصی می گیرم و برنامه یک سال آینده ام این است که خودم را از قید این ماجرا آزاد کنم.
اعقاد دارم که آنچه می تواند رهایی و آزادی واقعی را در پی داشته باشد، استقلال مالی است، نه به قول عده ای "داشتن مسکن". برای همین هم برنامه مالی آینده ام، رسیدن به نقطه استقلال مالی است. شاید به همین دلیل هم هست که حرف کسانی را که دعا می کنند «ان شاء الله خانه بخری» نمی فهمم. من تا زمانی که به استقلال مالی نرسم، خرید خانه، ماشین و هر بدهی دیگری را در برنامه هایم نخواهم گنجاند. زمانی می توانم از خرید این اقلام احساس آرامش کنم، که اسیر چرخه دورانی زندگی نباشم. هر روز مجبور نباشم مسیر خانه تا محل کارم را بروم برای این که دنبال پول در بیاورم. من کار خواهم کرد به خاطر خودم و کارم، نه به خاطر پول.
اعتقاد راسخ دارم که اگر یک برنامه ریزی صحیح مالی وجود داشته باشد، می توان به نقطه استقلال مالی رسید. تنها کافی است نخواهیم که در این چرخه تمام نشدنی بمانیم و برای رهایی از آن، برنامه داشته باشیم و به برنامه خود پایبند باشیم.
من از حدود دو سال پیش تصمیم گرفتم از این وادی خارج شوم و اکنون خوشحالم که برنامه هایم به آرامی در حال پیشروی است. به جرات هم می توانم بگویم اگر زندگی مشترک با همسرم نبود، هرگز راهی برای این رهایی نمی جستم. نیازی به آن نداشتم
نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:16 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 13 مهر1385
ما که بلد نیستیم

 

چند روز پیش از یکی از آشنایان پرسیدم، چرا در اوقات فراغتت به کلاس زبان نمی روی؟ خیلی راحت پاسخ داد: از روی تنبلی.... بعد برای این که نشان دهد بهانه ای هم دارد، گفت: آخر نمی دانم به کدام کلاس زبان بروم. اما خودش هم می دانست که دارد بهانه تراشی می کند. همان روز با یکی از دوستانم در مورد سرمایه گزاری صحبت کردم و بهش پیشنهاد کردم که بخشی از پول هایش را به گردش بیاندازد، تا در آینده تا این حد نگران حقوق عقب افتاده اش نباشد. بدون لحظه ای مکث گفت: من که بلد نیستم چگونه و کجا سرمایه گزاری کنم؟
او به دلیل موقعیت شغلی اش، چند ماه حقوق عقب افتاده داشت و حالا ته حسابش خالی شده بود، او حاضر بود که به جای برنامه ریزی برای سرمایه گزاری، پول اندکی را که طی سال های گذشته پس انداز کرده است، ظرف مدت کوتاهی، برای پرداخت بدهی ها و خرج های روزانه اش تا ته بخورد.
او خودش چند سال پیش طرح ایجاد صندوقی را داده بود که هر عضو 2000 تومان به آن وارد کند و به وقت نیاز از آن استفاده کند. این ارقام کوچک 200.000 تومان شد و به پیشنهاد من در بازار بورس سرمایه گزاری شد. بعد از دو سال، ما 1.200.000 تومان داشتیم، بدون این که از آن برداشت کنیم یا پولی به آن وارد کرده باشیم.
او این ماجرا را می دانست، اما به محض این که شنیده بود بازار سهام خراب شده و چون خودش هم راهی بلد نبود، حاضر شده بود تمام آن پول را از دست بدهد.
خیلی از ما با این که برای نرفتن به کلاس زبان، نداشتن آدرس کلاس خوب را بهانه نمی کنیم، اما به راحتی به دلیل این که بلد نیستیم سرمایه گزاری کنیم، از سود هایی که می تواند نصیبمان شود چشم می پوشیم
من آمادگی آن را ندارم که به دلیل نادانسته هایم، هر روز تاوان پس بدهم
نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:17 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 10 مهر1385
خانه من، دارایی ام نبود

 

دیروز برای آخرین بار به عنوان صاحب خانه وارد خانه پدری ام شدم. وقتی از قاب دوربین به زوایای خالی شده خانه نگاه می کردم، یادم آمد که تصویری که امروز مقابل چشمانم نقش بسته، دیر یا زود به خاطره می پیوندد. وقتی صدای چلیک دوربین را شنیدم، صدایی در مغزم گفت: به آنچه دیر یا زود به خاطره ها می پیوندد، دل نبند.
مدت ها بود که بلااستفاده ماندن پول خانه، ذهنم را مشغول می کرد؛ اما حتی بی علاقگی همسرم به این خانه هم نمی توانست مرا وا دارد که خود را اجاره نشین کنم.
برای اولین بار یک کتاب مسیر زندگی مرا تغییر داد. «پدر پولدار، پدر بی پول» نوشته رابرت کیوساکی، ذهن مرا آماده ایجاد تغییری بزرگ در زندگی خصوصی ام کرد.
ظرف مدت کوتاهی بعد از خواندن کتاب، خانه را فروختم. کاری که هنوز هم خیلی ها آن را کار درستی نمی دانند. کم نیستند کسانی که می پرسند: کجا خانه خریدی؟
و تقریبا همه متعجب اند که چرا حماقت کرده ام و به جای خرید خانه جدید، اجاره نشین شده ام؟
ولی برای من، خانه ام دارایی محسوب نمی شد که بخواهم بیش از این نگاهداری اش کنم. برای من خانه بدهی بزرگی بود که داشت من را در خود فرو می برد. و هنوز هم عقیده دارم خانه برای هر کس بدهی به شمار می رود.
چند روز پیش این موضوع را برای یکی از دوستانم که می خواست با وام بانکی و قرض و کمی پس انداز خانه ای بخرد توضیح دادم که باز پس دادن این وام و قرض و هزینه نگهداری و بهینه سازی خانه اش بدهی محسوب می شود. البته تعجبی هم نکردم که شنیدم چند روز بعد خانه اش را معامله کرده است.
این روزها، که در خانه ای اجاره ای زندگی می کنم، خوشحالم که این فرصت را دارم تا در مورد دارایی های واقعی ام بهتر فکر کنم و آنها را درست سرمایه گزاری کنم.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:20 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 3 مهر1385
از کارمند بودن بیزارم

 

من هم مثل خیلی از بچه های نسل خودم و قبل و بعد از خودم، برای پدرم احترام زیادی قایلم؛ من هم مثل خیلی از این بچه ها از پدرم، آموزه های بسیاری آموخته ام. صبر، ایمان، پایداری و درستکاری اگر در من وجود داشته باشد، از برکت زندگی او بوده و هست. اما هیچ وقت با یک ویژگی اش کنار نیامدم. هیچ وقت نتوانستم کارمند خوبی باشم.
دو ماهی می شود که اداره ثبت اسناد را برای گرفتن یک سند زیر و رو می کنم. کارمندانی را می بینم که :
از تغییر موقعیت شان می ترسند، پس مسئولیت رفتار خودشان را نمی پذیرند، چون هزینه های این پذیرش را نمی توانند متحمل شوند.
در این میان کارمندان زیادی را هم می بینم که بخشی از وقتشان صرف امور شخصی شان می شود یا به خوش و بش با همکارانشان می گذرد.
گرچه می توان کارمند درستکاری بود(چنانچه پدرم بود)، اما من ترجیح دادم کمتر این ویژگی را در خودم بپرورم.
پدرم بعد از انقلاب که اوضاع دیگر بر وفق مراد کارمندان و خیلی از حقوق بگیران نمی چرخید، خانه ای داشت، ماشینی که بعدها به فروشش ناچار شد و مقداری سرمایه که برای کارهای جاری اش به آن ها نیاز پیدا کرد و حقوق بازنشستگی اندکی، که خدا زیادش کند.
مدتی است که به خودم می گویم، اگر هم می خواهی کارمند باشی، بی نیاز از حقوق ماهانه ات باش.
امروز که قبض های تلفن و برق را به صورت اینترنتی می پرداختم، با خودم گفتم تکیه به حقوقی که با فشار دادن یک دکمه کم می شود، اشتباه بزرگی است. برای همین من برای خودم سرمایه ای دارم که فارغ از حقوق ماهانه ام کار می کند.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:21 | | لینک به این مطلب
شنبه 1 مهر1385
در چشمان تو

 

قصد نداشتم به این زودی وبلاگ داشته باشم. ولی خیلی وقت بود که دلم می خواست بنویسم، اما نه دیگه فقط برای خودم یا عزیزترین کس زندگی ام. دلم می خواست از تجربیات و دیده ها و شنیده هام بنویسم، اما نه فقط برای اطرافیان و کسانی که گاه و بیگاه دلم می خواد براشون بنویسم، این بار دلم می خواست هر کسی خواننده نوشته های من باشه، هر کسی که دوست داره دنیا رو از نگاه دیگه ای هم ببینه، هر کسی که دوست داره یک بار آنچه را که دیگری دیده از دیگان خودش هم تجربه کرده. برای همین هم نام این وبلاگ رو از چشمان تو گذاشتم..... البته به زبانی که فعلا زبان روز دنیاست، تا شاید خواندن و نوشتن آدرس این دست نوشته ها برای همه ساده باشه.
به زودی از آخرین تجربه هام خواهم نوشت و به مرور از سال های قبل هم تقریراتی رو روی مانیتور خواهم آورد.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:22 | | لینک به این مطلب