عموی من نداشته هایش را پای قسمت و تقدیرش می گذارد و با تعبیر "درستکاری" (که بی اندازه از این صفت بهره برده است) خیال خودش را راحت می کند که امروز ندارد.
او که خانه و درآمدی محدود، تنها دارایی هایش به شمار می آیند، ناچارست تا آخرین لحظات زندگیش (که دراز باد و سلامت)، با سخت کوشی کار کند و برای خرج روزانه اش دوندگی کند.
عموی من در جوانی اش پول های زیادی را سر خامی خودش باخته است. امروز که به دهه 80 زندگی اش نزدیک است، سرش بالاست که چیزی اضافه تر از حقش برنداشته است. او شرافت مندانه زندگی کرده است. اما هنوز هم ناچار است برای لقمه ای نان (نه بیشتر که حقش هم هست) تلاش کند. قلب بیمارش، وفادارنه روح پاک او را همراهی می کند. او کار کردن را دوست دارد اما بعید می دانم اینچنین از سر ناچاری دویدن را دوست داشته باشد.
او تنها کسی نیست که کار کردن را تنها انتخاب نکرده است، بلکه فشارهای زندگی وادارش می کند تا دیر وقت کار کند و دنبال پول بدود.
یکی از قوم و خویش های دور، چندی پیش به دایی همسرم رو انداخته بود که قدری پول برای پیش پرداخت خانه اش قرض بگیرد. او 15 سال پیش، خرج عروسی دخترش را به جای خانواده داماد تقبل کرد، 7 شبانه روز از مهمانان تهرانی، در کرمان پذیرایی کرد، برای دخترش در تهران خانه گرفت، برای این که دخترش تنها نباشد، خانه اش در کرمان را فروخت و با حقوق بازنشستگی به تهران آمد و هزینه های پایتخت نشینی را پذیرفت. دخترش تا چند روز دیگر طلاق می گیرد.
او و بسیاری چون او هم ناچارند تاوان اشتباهات خود را تا آخر پس بدهند. آنها با هر سن و سالی باید کار کنند تا بتوانند روزهای آخر را آبرو مندانه طی کنند.
دنیا پر است از کسانی که در چرخه ای دورانی حول بدهی ها و قرض های خود می چرخند و زنجیر اسارت زندگی هر لحظه سخت تر بر گلویشان می پیچد. آن ها همان کسانی هستند که آزاد فکر نمی کنند و برای آزاد شدن و آزاد ماندن، تلاشی نمی کنند.
او که خانه و درآمدی محدود، تنها دارایی هایش به شمار می آیند، ناچارست تا آخرین لحظات زندگیش (که دراز باد و سلامت)، با سخت کوشی کار کند و برای خرج روزانه اش دوندگی کند.
عموی من در جوانی اش پول های زیادی را سر خامی خودش باخته است. امروز که به دهه 80 زندگی اش نزدیک است، سرش بالاست که چیزی اضافه تر از حقش برنداشته است. او شرافت مندانه زندگی کرده است. اما هنوز هم ناچار است برای لقمه ای نان (نه بیشتر که حقش هم هست) تلاش کند. قلب بیمارش، وفادارنه روح پاک او را همراهی می کند. او کار کردن را دوست دارد اما بعید می دانم اینچنین از سر ناچاری دویدن را دوست داشته باشد.
او تنها کسی نیست که کار کردن را تنها انتخاب نکرده است، بلکه فشارهای زندگی وادارش می کند تا دیر وقت کار کند و دنبال پول بدود.
یکی از قوم و خویش های دور، چندی پیش به دایی همسرم رو انداخته بود که قدری پول برای پیش پرداخت خانه اش قرض بگیرد. او 15 سال پیش، خرج عروسی دخترش را به جای خانواده داماد تقبل کرد، 7 شبانه روز از مهمانان تهرانی، در کرمان پذیرایی کرد، برای دخترش در تهران خانه گرفت، برای این که دخترش تنها نباشد، خانه اش در کرمان را فروخت و با حقوق بازنشستگی به تهران آمد و هزینه های پایتخت نشینی را پذیرفت. دخترش تا چند روز دیگر طلاق می گیرد.
او و بسیاری چون او هم ناچارند تاوان اشتباهات خود را تا آخر پس بدهند. آنها با هر سن و سالی باید کار کنند تا بتوانند روزهای آخر را آبرو مندانه طی کنند.
دنیا پر است از کسانی که در چرخه ای دورانی حول بدهی ها و قرض های خود می چرخند و زنجیر اسارت زندگی هر لحظه سخت تر بر گلویشان می پیچد. آن ها همان کسانی هستند که آزاد فکر نمی کنند و برای آزاد شدن و آزاد ماندن، تلاشی نمی کنند.

