اگر شما هم مثل من اهل مجالس بزم نيستيد و حوصله رقصيدن نداريد، يك مثال ديگر بزنم
آيا حاضريد همين امروز در اتاق مديرتان را بزنيد و به او پيشنهاد بدهيد كه كارتان را عوض كند و حقوقتان را افزايش دهد و به او بفهمانيد كه در موقعيت تازه چقدر مي توانيد درآمد زا و كارآمد باشيد؟
آيا حاضريد بعد از شنيدن جواب "نه" از مشتري تان،به او پيشنهاد تازه اي بدهيد و او را واداريد تا به پيشنهاد شما فكر كند و به خريد كالا يا خدمات شما رضايت دهد؟
يكي از اين موارد يا موارد مشابه مي تواند براي شما هم مصداق پيدا كند
اما من ترجيح مي دهم در ذهنم همان مثال اول را مجسم كنم. حتي امروز كه با مدير سرمايه گزاري يك شركت بزرگ قرار ملاقات داشتم و بايد او را كه ميلياردي خريد و فروش مي كرد و به ارقام ميليوني بازار بورس مي گفت"خريد و فروش هاي جزيي"، متقاعد مي كردم كه 600 هزار تا يك ميليون تومان به من (بابت خدماتم) بدهد، باز فكر مي كردم مي خواهم به يك دختر در يك مجلس بزم پيشنهاد رقص بدهم و او هم ايراني بازي در مي آورد و مي گويد:"اومدي ضيافت يا كه چشم چروني؟"
اولش جا خوردم، حتي به خودم فحش دادم كه :"كي به تو مي گه پاشي برقصي؟ درسته يه دختر بچه تو رو اينجوري ضايع كنه؟"
اما بعد كمي فكر كردم،من اومدم خوش بگذرونم، پس جواب "نه" معني نداره، و اينجا تها اين دختره است كه هم رقص نداره، پس دوباره ..... البته قطعا دفعه بعد بهش نگفتم :"تشريف مياريد با هم برقصيم؟" اين رو يك بار گفته بودم... "چرا؟" هم ممكنه نتونه طرف مقابل رو راضي به پذيرفتن پيشنهادم كنه.... اما به هر حال راهي هست. در آخر هم اگه هيچ راهي پيدا نشد، هيچ چيزي قرار نيست عوض بشه،هدف من خوش گذرونيه و بايد اين كار رو بكنم
و من امروز كه از هيچ راهي نتونستم اون فروش رو انجام بدم، آخر وقت كاريم، 375 هزار تومان فروش داشتم. فقط چون مي خواستم اون روز بفروشم
و در فروش آخر روزم پيشنهادي دادم تا خريدارم را متقاعد كنم از من بخرد. دارم ياد مي گيرم اولين پيشنهاد دهنده و بعد پيشنهاد دهنده برنده باشم
موضوع ديگه اينه كه وقتي نتونستم راهي براي فروش يا به نتيجه رساندن پيشنهاداتم پيدا كنم، به معني اين نبود كه هيچ راهي نيست... "من" نتونستم پيداش كنم
اتفاقي كه معمولا مي افته اينه كه ما اسير و درگير احساساتمون(ناشي از پيروزي ها و شكست ها) مي شيم و نمي تونيم دور و برمون رو درست ببينيم
اگه بازي پوكر رو انجام داده باشيد يا بازي هايي شبيه اون رو بلد باشيد، مي تونم مثال بهتري بزنم. وقتي غرق بازي خودتون مي شويد، لزوما نمي تونيد برنده از بازي خارج شويد. هر چه قدر كه دستتون خوب باشه، نمي تونيد بفهميد ديگران كه همبازي هاي شما هستند دارند چطوري بازي مي كنند. گاهي اون ها خالي بازي مي كنند اما از شما مي برند. فقط به خاطر حضورشان در كل بازي و توانايي در كنترل احساس و جسور بودن

