تبليغاتX
در چشمان تو
یکشنبه 26 آذر1385
سمبل هاي شهري در خارج از مرزهاي كهن ايران

باز هم يك مقدمه كوچيك، فقط براي اين كه كمي سبك بشم:

وقتی کسی که خیلی دوستش داری، با مشکل مالی مواجه می شه، چی کار می کنی؟

خوب معلومه، بهش پول می دم.

وقتی دوباره با این مشکل مواجه می شه چی؟

مگه راه دیگه ای هم هست؟ باز هم بهش پول می دم.

تا حالا شده که بخوای بهش کمک کنی تا برای مسایل مالی خودش، برنامه ریزی کنه؟

برای اون دیگه دیر شده. تازه، من که بلد نیستم.  اصلا چی داری می گی؟ بهش بگم تو الان گوشت و مرغ نخور، بیا یاد بگیر که چطور سرمایه گزاری کنی؟ مسخره است.

از این مکالمه ها زیاد داشته ام. اما من حاضر نیستم به کسانی که خیلی دوستشون دارم، اینجوری خیانت کنم. البته زدن این حرف ها و جا انداختنشون، خيلي هم ساده نیست. گاهی باید مدت ها صبر کرد.

و من که چندین ماه و حتی بیش از یک سال قبل، این حرف ها رو می زدم، دلم نمی خواست امروز را این جوری شاهد باشم که عزیزترین کسانم، با مشکلات مالی قابل پيش گيري مواجه اند. و وقتي مي بينم كاري از دستشون بر مي آمده، اما كاري نكرده اند و الان هم حاضر نيستند كاري اساسي بكنند، به هم مي ريزم، واقعا به هم مي ريزم، و اين موقع ها بدنم واكنش نشون مي ده و خوابيدن هاي ميان روز ام (كه يكي از ويژگي هاي منه) بيشتر و آزار دهنده تر مي شه!

بگذریم؛ باز هم ادامه خاطرات سفر:

چند روز پیش، خانم همسر داشت یه گزارش در مورد مجسمه سازی می نوشت؛ یاد یکی از نکات بارز شهرهای اروپایی افتادم. این نکته رو قبلا در استانبول هم شاهدش بودم.

تمام شهرها و گاهی محله های مختلف هر شهر، برای خودشون هویت خاصی دارند. این هویت، حتما خودش را در مجسمه یا شکلي فیزیکی  نشان می دهد. یعنی شما به عنوان یک مسافر، وقتی از آن شهر به شهر یا کشور خود برمی گردید، می توانید آن هویت را با خودتان ببرید.

در سطح شهر استانبول، انواع اشیایی که از روی نماد های شهری شان، مانند مسجد ایاصوفیه و تک تک عناصر معماری آن ساخته اند، فروش می رود و تو به نسبت درآمد و توانایی مالی خودت، می توانی شکلی از این اشکال را انتخاب کنی و با خودت به خانه ببری و همیشه آن شهر و نمادش را به خاطر بسپاری.

اولین نکته ای که در اولین قدم زدن های داخل ناپل کشف کردم همین بود.

عصر روز اول، بعد از مستقر شدن در هتل، و بعد از این که خانم همسر، گریه های اولین روز ورود همراه با دلتنگی اش را سر داد، و روی بالشت اتاق، ظاهرا آرام گرفت، من خودم را اطراف هتل گم کردم. خیابان ها را از این طرف به آن طرف گز کردم ، کمی وقت  گذراندم و کمی هم گردش  کردم. اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد، تعداد زیاد و البته غیر تکراری مجسمه هایی بود که از یکی از شخصیت های مشهور کمدی شان ساخته بودند. انواع مجسمه ها از انواع جنس ها و در انواع اندازه ها.

از 1 یورو (آن موقع حدود 1000 تومان) تا بیش از 300 یا 400 یورو. از چوبی تا پلاستیکی(!) و از مجسمه رو میزی تا مگنت هایی که به در و دیوار می شه آویختشون. از یک مجسمه تک تا ساعت و ....

همه این کار ها برای مجسمه ای بود که تا اندازه ای که فهمیدم، یک شخصیت فیلم و تئاتر کمدی بوده و مردم دوستش داشته اند. شاید کمی شبیه اکبر عبدی یا ارحام صدر(كمي قدیمي تر)

بگذریم از این که ما با هنرمندانمون چه کار می کنیم، مهم این است که ما هیچ نمادی برای شهر ها مون نداریم. کسی که می آد تهران، شاید تا چند سال دیگه، میدان و مجسمه آزادی را هم به این شکل نبینه. تازه رفته ایم یه برج چند صد میلیارد دلاری ساخته ایم كه شايد پوز خودمان را بزنيم. اما اين ها مهم نيست. مهم، ساختن نماد های تازه نیست(به کارکردهای دیگر ان برج ها کاری ندارم)، مهم برخوردی است که ما با هر نماد شهری یا خاطره تاریخی مردم می کنیم. این خاطره ها وقتی نماد بیرونی درستی پیدا نمی کنند، فراموشی آن ها کار چندان سختی نیست.( و من تنها مدلی که از خاطره های تاریخي کشورم مي توانم داشته باشم و ديده ام، مدل شبیه سنگی است که یک موسسه فرهنگی همه اش را ساخته) .

نمی دونم فلفل قرمز نماد خوشبختی است یا چیز دیگر. اما در این شهر(ناپل)، انواع و اقسام این فلفل ها رو هم به صورت مجسمه می تونی ببيني.

این ها به نظر ساده می آن، اما اگه هندوانه، یا انگور، نماد های شهر ما بودند، مسافر کنجکاوی مثل من سوال نمی کرد : این ها یعنی چه؟

و جواب نمی شنید؟: "هندوانه میوه ای است که در شب های یلدا براي ما کارکرد نمادین دارد. قرمزی و سرخی داخل آن، پیروزی و چیرگی روز بر شب را در طولانی ترین شب سال تداعی می کند."

و " انگور میوه ای بهشتی است. مستی آوری واقعی آن، همیشه نماد مستی عشق الهی و پاک بوده است و ....."

موقع برگشتن چند تا از این مجسمه ها با خودم آوردم. چند وقت پیش، دستم خوردبه يکی اش   و شکست. دلم سوخت،هنوزهم تعمیرش نکردم. البته خیلی هم دوستش داشتم.

 

این ، تصویر همان مجسمه ای است که توصیفش کردم . ناپل پر است از این مجسمه ها، خانه ما هم چندتایی اش هست

اين هم يه خانم هنرمند است كه توي مغازه اش دم خيابان نشسته و دارد شمع درست مي كند. توي دستش، فلفل قرمز است به صورت يك شمع

اين عكس مربوط مي شه به اولين مطلبم راجع به كثيفي و بي نظمي عمومي حاكم بر ناپل. اين عكس، يكي از خيابان هاي اين شهر را نشان مي دهد كه خانم محترم و شايد آقاي محترم تري، لباس هاي شسته شده شان را براي خشك شدن، كنار يكي از ماشين هاي پارك شده در آن گذاشته

نوشته شده توسط آقاي همسر در 16:2 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 21 آذر1385
يك شهر اروپايي، اولين نگاه
باز هم يك مقدمه بگم و بعد دوباره ادامه سفرنامه رو بنويسم:
امروز سبد سرمايه گزاري مادرم، بعد از يك دوره ركود و منفي شدن و بعد از مدتي حركت مثبت آرام، 20% بازدهي را نشان داد. از سه ماه پيش آرام آرام شروع كردم به سرمايه گزاري مادرم در بازار سهام سر و سامان بدهم. بخشي از سهامش كه توسط شخص خودم مديريت مي شد و البته رقم اش هم چندان زياد نبود، بعد از حدود سه ماه با بيست درصد بازدهي مواجه شد. من منتظرم تا آخر سال از كل سرمايه گذاري هاش، با بازدهي بيش از سي درصد وارد سال بعد بشم. در اين صورت شايد بتونم بخشي از اصل سرمايه اش رو كه قابل توجه هم باشه به خودش بدم يا در يك صندوق مطمئني بذارم براي تابستان كه قراره با هم بريم سفر. امروز روز خوبي براي سبد سرمايه گذاري ام بود.
اما ادامه سفرنامه:
از اول سفر، چيزي كه بيش از همه توجه ام را جلب كرد، نظم و اصولي كه بود كه بر شهر حاكم بود. تو نظم را در تك تك عناصر شهري مي ديدي. مهم نبود كه شهر كثيفه، ايستگاه راه آهن پر است از آشغال و قوطي خالي ويسكي يا گدا و آدم ژوليده اين طرف و اون طرف وول مي زنه. مهم تر اين بود كه كل شهر، با نظم خاصي اداره مي شه. نظمي كه در شهر تميز و آرام بروكسل هم قابل ديدن است. و تفاوت شهرها در كشورهاي پيشرفته با شهرها در كشورهاي توسعه نيافته همين است. نظمي كه به موقعيت جغرافياي آنها ربطي ندارد.
اگر در شهر تهران، شهرداري، با هزينه هاي هنگفت و با برنامه اي كه مطمئن نيستي چه زماني تمام مي شود، به ساماندهي پياده رو ها مشغول است، در ناپل، مانند تمام شهرهاي اروپايي، شهر بر اساس اصولي ساخته شده كه بعد از صد و اندي سال و حتي بيشتر به ساماندهي نيازي ندارد.
وقتي در شهر قدم مي زني، تكليفت با پياده رو و سواره رو روشن است. در پياده رو هم، بدون كوچكترين مانعي مي توني قدم بزني. اگر با كالسكه بچه راه مي روي، اگر پايت آسيب ديده و با ويلچر راه مي روي، اگر ميدوي و ...، شهر براي تمام اين حالت ها به گونه اي طراحي شده كه كوچكترين ماتعي سر راه تو نباشد.
موقعي كه وارد شهر شديم، از فرودگاه با يك اتوبوس خودمان را به ميدان اصلي رسانديم و بعد هم دقايقي را در ميدان دنبال هتل گشتيم. روز آخري هم كه از ناپل به رم مي رفتيم، از هتل رفتيم ايستگاه راه آهن و با قطار خودمان رسانديم به فرودگاه و بعد هم رم. در تمام اين مسيرها، فكر مي كني با دو تا چمدان سي كيلويي و دو تا كوله پشتي كاملا پر و سنگين چه مي كرديم؟ هر كدام مان يك كوله و يك چمدان را حمل مي كرديم اما .... به سادگي. در هيچ كدام از اين مسير ها، حتي موقع سوار يا پياده شدن از اتوبوس، ناچار نشديم اين چمدان ها را از سكوي ايستگاه اتوبوس يا از روي جوب آب بدون پل يا از جدول جدا كننده پياده رو و خيابان عبور دهيم. براي تمام مسير ها، ساده ترين راه ها براي عبور و مرور مشكل دار ترين آدم ها،‌ در نظر گرفته شده بود.
مثلا ايستگاه هاي اتوبوس، سكويي داشت هم سطح اتوبوسي كه در ايستگاه مي ايستد.
باز هم به اين فكر كردم كه "اين شهرها، براي انسان طراحي شده اند. " و انسان آن قدر ارزش دارد كه برايش كلي فكر كني و راههايي را پيدا كني كه در مسير حركتش مشكلي پيش نيايد.
عكس هايي كه انتخاب كردم نمونه هاي ديگري از مديريت شهري است كه باز هم مي گم در شهر كثيفي مانند ناپل هم رعايت مي شوند. چون قانون، همه جا در كشورهاي به توسعه رسيده يكي است.
ناپل، نگاهداری از تاریخ و هویت شهری
در اين عكس، همونطور كه نماي ديگري اش را قبلا نشان داده بودم، نمونه اي از نگاهداري هنر،‌تاريخ و بخشي از فرهنگ اين شهر نمايش داده شده،‌ بدون اين كه اين نحوه نگهداري، به زندگي روزمره آدم ها لطمه بزند.
خیابان های ناپل، یک مبلمان واقعا شهری
در اين تصوير، مبلمان شهري اعم از كف پوش پياده رو و نشيمنگاه، كه همگي متناسب با يكديگر طراحي شده اند به نمايش در آمده. همچنين در اين شكل، تابلوي نام خيابان را هم مي بينيد كه با توجه به همين تركيب طراحي شده است.
رونمای زیبای شهری، ناپل
در اين شكل هم نماي عمومي شهر را به صورت خلاصه مي توانيد ببينيد.
درست است كه دو ساختمان متفاوت در كنار هم قرار گرفته اند،‌اما شكل عمومي، مصالح به كار رفته در آن ها و اندازه هايشان با هم متناسب است و اين موضوع، زيبايي بصري مختصري را ايجاد مي كند كه اگر شهر دلچسبي مثل بروكسل يا رم باشد، كاملا روح شما را آرام مي كند.
نوشته شده توسط آقاي همسر در 18:20 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 19 آذر1385

می خواستم وقفه بندازم در ادامه سفرنامه، خودم دلم نیامد... فقط قبل از شروع، یه موضوع رو تعریف کنم:

به هیچ وجه از عروسی جدا خوشم نمی آد، به خصوص وقتی، کسی رو هم نمی شناسی. اما این بار، نه به خاطر عروس و داماد که هر دوشون از رفقای ما بودند و نه به خاطر همسرم، بلکه برای خاطر خود خودم رفتم. پس باید خوش می گذشت. بالاخره اتفاقی که باید افتاد؛ دوست مشترک من و داماد آمد و نشست و از سرمایه ای که می خواست به جریان بیاندازه با هم صحبت کردیم. شاید سرمایه اش رو پیش من نیاره، اما من نفهمدیم که عروسی چطور گذشت...

اما ادامه سفرنامه:

 هتل محل اقامت ما

این عکس هتلی است که ما حدود 6 روز درش اقامت داشتیم

 میدانی شبیه توپخانه، هتل ما پشت این مجسمه بود

این هم مجسمه ای که بعد از سه روز، از روی جهت قرار گرفتن اش، تونستم مسیر هتلمون رو پیدا کنم.

این مجسمه در میدانی قرار داشت که شبیه توپخانه (میدان امام خمینی) خودمان است. مرکز اتوبوس ها و ایستگاه راه آهن. به همان اندازه کثیف و به هم ریخته. هتل محل اقامت ما، پشت این میدان بود. شب ها، زودتر از ساعت 8، در هتل بودیم. به جز دو شبی که من تنهایی آمدم دور میدان و قدم زدم. اطراف میدان، کارگرهای سیاه پوست، مشروب به دست، نشسته یا ایستاده به چشم می خورند. چشم های سفیدشان که از میان صورتی تیره برق می زد، در آن تاریکی شب، تو را که در آن منطقه و میان آن ها غریبه ای، می ترساند. فکر می کنی چطوری هفت روز و شش شب این محیط آلوده و ترسناک و آن هتل کثیف را "تحمل کردم؟"

نمی دونم باور می کنید یا نه؛ اما مهم نیست. شب هایی که در اتاق های تمیز هتل کازانوا اقامت داشتیم، یکی از جمله شب هایی بود که در طول عمر سی و یک ساله ام، با آرامش سر کردم. به آرامی یک خانه. کمتر هتلی رفتم که وقتی بعد از 15 ساعت برمی گردی توی اتاقت، احساس نمی کنی کسی واردش شده؛ اما کسی آمده و همه چیز را مرتب کرده. کسی به آرامشت لطمه نمی زند اما همه چیز تمیز و مرتب می شود.

و البته در این چهارسال آشنایی من و همسرم، اولین و شاید آخرین مسافرتی بود که او از ملافه برای انداختن روی تخت و بالش هایش استفاده نکرد.

توی لابی همین هتل، یک کامپیوتر معمولی هم بود. شب دوم بود که از بیرون ساندویچ خریدم با کوکاکولای واقعی و نشستم پای اینترنت تا کمی با دنیایی که ازش دور مانده بودم، ارتباط بگیرم. وقتی فهمیدم که سرعت باز شدن صفحات در پشت شهرداری ناپل(اشاره به پشت شهرداری میدان توپخانه)، خیلی بالاتر از ساندویچ خوردن من است، از خیر مسابقه دادن با اینترنت آنجا گذشتم. همه این ها در کنار صمیمت انکار ناپذیر صاحبان هتل بود. درباره صمیمیت ایتالیایی ها مفصل خواهم گفت.

آن میدان کثیف هم، شبی که جواب منفی سفارت آمریکا را گرفته بودم و باید دو روز دیگر هم بلاتکلیف در این شهر می ماندم تا ببینم کاری از دست وکیلم بر می آید یا نه، تنهایی ام را پناه خوبی بود. یک قهوه نیمه تلخ در یکی از کافه های کوچک اطراف میدان، آنهم به صورت سر پایی، بعد هم قدم زدن زیر باران، یادت می برد که اینجا یکی از شهرهای ایتالیاست که قانون در آن، یک پیشنهاد است.

پ.ن: یک فیلسوف ایتالیایی این کشور را به این صورت طبقه بندی می کند: در شمال ایتالیا، چراغ قرمز، یک قانون است. در ایتالیای مرکزی، یک پیشنهاد است و در ایتالیای جنوبی، یک عقیده است و هر کس عقیده خودش را دارد. من در ایتالیای مرکزی اقامت داشتم.

 

نوشته شده توسط آقاي همسر در 0:29 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 14 آذر1385
خطرات سفر- همه چيز از فكر شروع مي شه
داشتم نگاهي مي انداختم به سايت جذاب سفرنامه ( http://safaram.blogfa.com/ )
يادم اومد كه من براي اين وبلاگ راه انداختم كه بتونم خاطرات سفرم رو بنويسم. اما چون اون بالاخره خاطراتم تموم مي شد، يك محور كلي براي وبلاگم تعريف كردم و بعد، چند تا سوژه پيدا كردم و بعد هم يادم رفت خاطراتم رو بنويسم.
اين بار ديگه مي خوام شروع كنم:
اولين سفر اروپايي من، بعد از تركيه كه اولين سفر خارج از ايران من محسوب مي شد، از ايتاليا شروع شد. وقتي اسم ايتاليا مي آد، يك جورايي احساس صميميت مي كنم.
جهت يادآوري بگم كه من اصلا زبان انگليسي ام (تنها زبان خارجي كه كمي بلدم) خوب نيست. همسرم هم اعتماد به نفس لازم رو نداشت تا از زباني كه ماه ها خونده بود بتونه استفاده كنه. همه اين ها رو گفتم اما اگه گذرتون به ناپل افتاد، زياد تلاش نكنيد از زبان انگليسي استفاده كنيد. چون نمي فهمند.
فكر مي كنيد من كه زبان بلد نبودم، و اون ها كه زبان دست و پا شكسته من رو هم نمي فهميدند، چه كار كرديم؟
پيدا كردن هتل ما، كه در يكي از ميدان هاي اصلي شهر قرار داشت، فقط به اندازه 5 دقيقه صرف وقت در فرودگاه و 10 دقيقه بيشتر گشتن در همان ميدان طول كشيد.
اولين چيزي هم كه توجه من رو به خودش جلب كرد همين بود: تو اگه هيچ زباني هم بلد نباشي، در كشورهايي كه "تفكر" حكومت مي كنه و به انسان به عنوان يك موجود واحد و داراي ارزش نگاه مي شه، روال كار به گونه اي چيده شده كه با حداقل مشكلات مي توني كاري رو كه مي خواهي انجام بدي.
كيوسك هاي راهنما، راهنماهاي چند زبانه و نقشه هاي كاملي كه تو رو هر جا هستي تا مقصد راهنمايي مي كنن، سيستم حمل و نقل عمومي ارزان (به نسبت خودشان) و فراگير و هزار و يك عامل ديگه جلوي چشمات قدم مي زنن.
از اول سفر، يكي از دغدغه هاي من، پيدا كردن مسير تعويض هواپيما در فرانسه و پيدا كردن هتل در ايتاليا بود. اما هيچكدوم، مشكلي نبودند كه قابل حل نباشن. موضوع تعويض هواپيما هم از اين قرار بود كه من مجبور شدم به دليل محدوديت زماني كه داشتم، با هر هواپيمايي كه جا مي داد بليط بگيرم و ايرفرنس بهترين گزينه بود. محدوديت زمان من هم به دليل وقتي بود كه براي سفارت آمريكا داشتم تا ويزاي اين ايالت بزرگ رو بگيرم كه ماجرايش را خواهم گفت.
پ. ن : مي خواستم در ادامه چند تا عكس از سفرم اينجا بذارم كه موفق نشدم... همسرم قول مساعد داده كه براي اين كار كمكم كنه .... البته ممكنه اين وسط كمي هم زد و خورد پيش بياد
پ . ن 2 : اين رو گفتم كه فكر نكنيد من از سفرم عكس ندارم يا دلم نمي آد اينجا بذارم. حداقل 400 تا عكس ظرف 6 روز در ناپل و يك روز در رم گرفتم 
پ.ن آخر: بالاخره خودم تونستم مشكلم رو حل كنم.

ناپل، با همه رنگ و رفتگي ها و كثيفي ها در در ناپل، خيابان ها و كوچه هاي تنگ، ساختمان هاي رنگ و رو رفته و رخت هاي آويزان از پنجره زياد مي بيني

قلعه اي قديمي كه باقي شهر بر آن بنا شده

اما در همين شهر با همه كثيفي هاش، يك مديريت شهري حاكم است. در چنين نظامي اجازه تخريب هر بنا و سازه اي داده نمي شه. اين قلعه، در خيلي از نقاط شهر بقاياش هنوز هست.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 20:2 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 8 آذر1385
روزگار با من اينطور كرد....
پيرمرد با سيگار روشن نشست توي ماشين. همونطور كه دود سيگارش رو از لاي پنجره مي فرستاد بيرون، با صداي خش داري گفت: من نمي تونستم صندلي عقب بشينم، چون نفسم بند مي آد. يكي از مسافرها كمي شوخي، كمي جدي گفت: خوب حاج آقا! كمتر سيگار بكش سر درد دل پيرمرد باز شد: من تا قبل از اين، روزي يك پاكت سيگار مي كشيدم، الان روزي چهارتا پاكت مي كشم... خيلي سخته كه شب بخوابي، همه چي داشته باشي، صبح از خواب بلند شي، هيچي نداشته باشي.... راننده با دلسوزي پرسيد: دزد بهت زده بود؟ پيرمرد گفت: نه، مالم رو خوردند. شريك شده بوديم، الان هم سندي ندارم كه بياندازمش زندان.... هيچ كس هم به دادمان نمي رسد. هنوز حرف هاي پيرمرد تمام نشده بود كه راننده شروع كرد: من رو كه مي بيني مسافر كشم، روزگار مسافر كشم كرده، از اول اين كاره نبودم... او هم تعريف كرد كه سال ها در بوشهر تجارت مي كرده و وضعش بد نبوده. به توصيه همسرش، 20 ميليون تومان مي دهد به يك نفر كه تقريبا سال 70 شمسي، با اين پول برايشان زمين بخرد. خودش مي گفت كه : به زنم گفتم اين آدم پول ما را مي خورد، زنم گفت نه، پاي من... من هم گفتم باشه ... بعد ادامه مي دهد كه در حدود اواخر دهه 70، آن فرد با همان 20 ميليون، ميلياردر مي شود. چرا؟ چون آن موقع رفته بوده زمين، متري 150 تا تك توماني خريده بوده و آخر آن دهه متري 1500 تومان فروخته. كم پولي نيست. راننده گفت: رفتم سراغش گفتم: من، سود نمي خواهم. اصل پولم را بده ... من به آن سود احتياجي ندارم. او هم پوزخندي زد و گفت تو سند، مدرك، سفته اي، چيزي نشانم بده؛ مخلصت هم هستم. دفعه بعد، راننده با چند نفر ديگر مي رود و تهديدش مي كند. او هم زير بار نمي رود. راننده هم كه قبلا جزو يكي از نيروهاي مسلح بوده، اسلحه اي را مقابلش قرار مي دهد. دوستانش فرار مي كنند، باز هم آن مرد زير بار نمي رود، تا اينكه، گلوله در مغزش جا مي گيرد. راننده بلافاصله خودش را به پليس معرفي مي كند. كشيك قتل، سعي مي كند باور نكند كه اين فرد، آدم كشته و آمده خودش اعتراف مي كند. دادستان سه بار سعي مي كند ماجرا را با يك عبارت قتل غير عمد، لطيف تر فيصله دهد، اما مرد راننده زير بار نمي رود و اصرار دارد كه "وقتي من اسلحه برده ام و طرف را كشته ام، كجايش غير عمد است؟" البته خانواده مرحوم، با گرفتن 30 ميليون تومان ديه، از كشتن مرد انصراف مي دهند. ..... داستان، باز هم ادامه داشت. داستان، قبلا هم اتفاق افتاده، براي خيلي هاي ديگر،‌براي اغلب راننده تاكسي ها و راننده هاي آژانس و موتور سوارهاي مسافر كش و خيلي از ما، به انواع مختلفش. اغلب آن ها هم با ادبيات مشابهي اين ماجرا ها را تعريف مي كنند: مي دانستم كه پولم را مي خورد.... اعتماد كردم .... او پولم را خورد.... پول و سودش خيلي مهم نيست..... خيلي دوست داشتم از اين راننده بپرسم: تو كه مسئوليت كشتن يك آدم را پذيرفتي و پاي همه جور هزينه دادن(تا مرگ) ايستادي، چطور حاضر نشدي هزينه حماقت خودت را بپردازي و مسئوليت مسئول نبودن خود را بپذيري؟ خيلي از ما گمان مي كنيم همين كه پول داريم، مي توانيم به هر كاري بدون دانش وارد شويم. كمتر كسي از ما از اصول تجارت، چم و خم شراكت و آداب مذاكره با خبر است، اما بسياري از ما بدون دانستن اين اصول اساسي، دست به كارهاي بزرگي مي زنيم. مسئوليت پذير بودن، فرد را وا مي دارد تا قبل از اقدام، جوانبش را بسنجد. فرد مسئول، الزاما تمام امور مربوط به خودش را، خودش انجام نمي دهد، اما تمام مسئوليت رفتار خودش را پذيرفته است.
نوشته شده توسط آقاي همسر در 21:2 | | لینک به این مطلب