تبليغاتX
در چشمان تو
چهارشنبه 27 دی1385
تحمل زيان و سه چهار هزار سال برگشت به عقب در اروپا

عكس هاي سفرم را گذاشتم در ادامه مطلب.... لطفا ببينيد و نظر بدهيد

يكي از آموزه هاي بازي پوكر براي من، پذيرش زيان در هر لحظه از بازي بود. وقتي ورق ها رو توي دستت مي گيري، اول از همه به برگه هات نگاه مي كني كه چي داري و چي نداري، اگه احساس كني كمي شانس خواهي آورد و مي توني برنده باشي، ادامه مي دي. اگه پررو هم باشي باز ادامه مي دي. بازي ادامه پيدا مي كنه، يا دستت خوبه يا بد. اما مي خواي كه ببري. نوبت به تو مي رسه تا رقمي رو كه براي بردن يا باختن تعيين شده قبول كني يا تغييرش بدي. دستت خوبه و مي خواي رقم رو بالا ببري. دلت شور مي زنه كه بقيه قبول نكنن و تو چيز زيادي گيرت نياد. همه از توي چشات مي خونن كه يه چيزيت مي شه. حالا با اين روحيه ات، ‌اگه دستت خوب نباشه كه واويلا، نگاه به كسي نمي اندازي، دستت مي لرزه و آروم كه كسي نفهمه يا اون قدر بلند كه لرزش صدات رو كسي حس نكنه، رقم بالا مي خوني. شانس بايد بياري كه بقيه جا بزنن و اون هم به اين خاطر كه دستشون اون قدر نمي ارزيده والا نابود مي شي.

اوايل آبان ماه بود كه نگاهي به بازار سهام انداختم، پولي كه دستم بود رو بررسي كردم ؛ پولي كه البته مال خودم نبود و صاحبش گفته بود جز بورس و اصلا جز ايران، برام سرمايه گذاري اش  كن. ديدم تا زماني كه بخوام فرصت تازه سرمايه گذاري رو براش پيدا كنم، چند ماهي فاصله است. بازار رو به بالاست. 20% از اون پول  رو كه كم هم نبود( 11 ميليون تومان)، وارد بازار سهام كردم. انتظار رشد 30% ظرف دو تا سه ماه داشتم تا با سود خوب، پول اصلي رو خارج كنم. اگه كمي بازار سهام رو دنبال كرده باشيد، مي تونيد حدس بزنيد، آدمي كه توي بازي پوكر اون حال بهش دست مي داده، توي اين يك ماه اخير،‌از زمان تصويب قطعنامه عليه ايران و ريختن بازار چه حالي داره. نه تنها تحمل زيان براي خودم به اين اندازه نبود، بلكه نگران پولي بودم كه امانت بود. اما از اونجايي كه در اين شرايط فقط بايد بتوني درست تحليل كني، بعد از يك ماه كه درست نخوابيده بودم، دو شب پيش كه از قضا توي خونه تنها هم بودم، فكر كردم، حساب و كتاب كردم و بلافاصله تصميم گرفتم با سود اندكي كه به دست آوردم، اون پول رو از بازار خارج كنم. 122.000 سهم 86 توماني مورخ 10 آبان خريده بودم، 115.000 سهم 97 توماني را 26 دي ماه فروختم. اينطوري، هم سهام اون فرد رو توي بازاري كه فكر مي كنم در آينده بالا خواهد رفت، بيشتر كردم و هم بيشتر از 150 هزار تومان سود نقد نصيبم شد و هم اصل پولي رو كه گفته بود وارد بورس نكن، از بازار خارج كردم. به قول قماربازها، شنبه، شتيل مي دهم (انعام در زبان قمارخانه اي اش)

ادامه سفر ايتاليا

روز دوم بود. بعد از اين كه از كنسولگري آمريكا با خانم همسر بيرون آمده بوديم، كنار ساحل، دقايقي رو گذرونده بوديم و به چند نفري كه در اروپا داشتيم و ساعتشون به ما مي خورد(12 ظهر گذشته بود)، اطلاع داده بوديم كه همه چي تموم شد و ما باز هم در ايران ماندني شديم، تصميم گرفتيم براي فراموشي و استفاده از فرصت، به شهر پومپي برويم. شهري با حدود 25 دقيقه فاصله از ناپل. هر چند تا رسيديم و شروع كرديم به قدم زدن در شهر، از آمريكا تلفن پشت تلفن كه چي شد و چرا نشد و برگه هاتون رو تا دو ساعت ديگه فكس كنيد و اصلا براي چي رفتين گردش، شما براي اين اومديد ايتاليا كه كار اداري رو انجام بديد و ....  و آخرش خانم همسر و آقاي همسر كمي با هم بد خلق شدند (چون كس ديگه اي نبود كه باهاش بد خلق بشن) و زودتر از اين كه بتونن با خيال راحت همه جا رو ببينن، از اون شهر اومدن بيرون. اين رو هم بگم كه اين بدخلقي، كمي هم  به اندازه بيست يا سي يورو (حتما خانم همسر بهتر يادشه)،‌برامون خرج برداشت. چون خانم همسر براي جبران ناراحتي، يه سنگ تزييني خريداري كرد.

از ايستگاه قطار مقابل هتلمان، سوار شديم و خودمان را رسانديم به پومپي. اولين چيزي كه توجه مان را جلب كرد، سر در اين شهر تاريخي بود. معروف است كه اين شهر، همان شهر قوم لوط بوده. قومي كه به لواط، همجنس بازي، انواع و اقسام سكس،‌از فردي تا گروهي و اين طور چيزها معروفند. خوب، سر در اين شهر رو هم خودتون حدس بزنيد چه بود. هر كس درست حدس بزنه .... من دعوتش مي كنم بياد خونمون و كارت پستالهايي رو هم كه از اون شهر آوردم ببينه!

ورودي شهر، فروشگاه هايي بود كه همشون فروشنده انواع و اقسام خاطره ها و يادگاري هاي اين شهر بودند. اين موضوع فقط خاص اين شهر و ناپل و ايتاليا هم نيست. در تمام كشورهايي كه من ديدم، ايتاليا، بلژيك،‌آلمان و تركيه اين قانون حاكم است: قيمت يادگاري هاي شهر و ديارشان بايد تمام جيب ها را در نظر بگيرد. در اين شهر هم از يك يورو تا هزار يورو، جنس بود كه مي تونستي بخري. نه اين كه يك پوستر يك يورويي و يك مجسمه هزار يورويي. بلكه اگه از يك مجسمه خوشت مي اومد، مي تونستي اون رو با قيمت هاي بالا و پايين،‌بسته به اندازه و جنسش انتخاب كني و داشته باشي. (خونه ما الان پره از خاطره هاي ارزون قيمت اين سفر)

نكته ديگه اي كه در اين شهر تاريخي ديديم، اطلاعات كاملي بود كه از نقشه راهنما گرفته تا كتابچه 10 يورويي كه ما هم خريديم، قابل تهيه و دريافت بود. از همين اطلاعات هم بود كه ما فهميديم سال ها پيش، اين شهر زير خاكستر آتشفشان كوهي كه اون نزديكي است رفته. كوه هنوز سر جاش بود.

حفاظت از آثارشان دراين شهر خيلي جلب توجه نمي كرد. مثلا يه اتاقك بود از سر تا پا، پر بود از كاسه و كوزه و حتي آدم هايي كه زير آوار سوخته بودند و اجسادشان به همان شكل باقي مانده بود. اما چيزي كه جالب بود، نحوه هدايت بازديد كننده در اين شهر بود. جا به جا، فلش ها و تابلو هاي راهنما كمكت مي كرد بدوني از كجا بري و چطور بري و اون جايي كه داري مي ري كجاست. از همه جالبتر كه هم لذت بردم و هم حرصم گرفت(از يادآوري شرايط ايران)، انواع چيزهايي بود كه ربطي به شهر تاريخي نداشت، اما با دقت طراحي شده بود. به طور مثال، سطل آشغال هايي كه اطراف شهر بود، با اين كه نسبتي با هزار و اندي سال پيش نداشت، اما طوري طراحي شده بود كه توي ذوق نمي زد. اين ها چيزهايي بود كه باز هم به اين نتيجه رسيدم مشكل ما نداشتن امكانات مادي و غير مادي نيست، مشكل ما فهميدن چيزهايي است كه در خارج از ايران ديگه نهادينه شده. ما حتي از فهم اون ها هم نمي خوايم استفاده كنيم.

اين عكس سطل آشغال ها كه گفتم:

جايي كه همه چيزش به همه چيز مي آيد

اين هم عكسي از وضعيت نگهداري آثار؛ وسط دو تا قفسه هم يه آدم ذغال شده است كه خوابيده.

اين هم عاقبت كارهاي بد....

اين عكس، همان قفسه ها، كمي از دور تر است:

قفسه هايي نه چندان زيبا براي بازديد از آثار چندهزار ساله

اين جا، نمايي از يكي از دروازه هاي شهر است:

دروازه اي كه زماني به سوي يكي از بهشت هاي روي زمين باز مي شده

اين هم عكسي از يكي از مسيرهاي بازديد و بازديدكننده هاي سراسر دنيا:

پشت سر نمايي از شهر فعلي است كه ايستگاه قطار درست همانجا مي ايستد

 

نوشته شده توسط آقاي همسر در 11:8 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 18 دی1385
فقرايي كه چيزي از دست نداده اند و مردمان خوش خلق ايتاليا

چند شب پيش منزل يكي از دوستان تازه ازدواج كرده مان بوديم. آن شب براي دومين بار ياد همان ترس هاي خودم افتادم . دفعه پيش از مزد ترس خودم نوشتم. مي دانم كه كساني كه تا الان وارد بازار بورس نشده اند، خيلي خوشحالند: بازار روند كاهشي دارد و اين روند باز هم ادامه دارد. اما با اين كه الان هنوز هم با آن ترسم زندگي مي كنم، باور دارم خيلي از كساني كه هنوز چيزي از خودشان ندارند، همان هایی هستند که تا الان حتي ريالي نباخته اند يا زيان نكرده اند. ولي من به دنبال برنده شدن يا سود كردن در اين بازارم.

بگذريم، آن شب ترس را در وجود اين زوج جوان ديدم. ترس روزهاي اول ازدواج و نگراني از آينده اي كه نيامده اما هيبت بد خيمش را نشان مي دهد. نگه داشتن پول نقد و سكه در خانه، ترس از باز کردن حساب بانكي و ايضا هراس از سرمايه گذاري. آن ها هم مثل من، یک سال دیگر می توانند به پول هایشان نگاه کنند و خوشحال باشند که همان پولی را دارند که امروز در اختیارشان است. مدیر سرمایه گذاری های ما هم این روزها پول نقد نگه می دارد. این پول نقد با آن پول نقد با هم چه فرقی دارند؟

ادامه سفر ايتاليا:

اين همه از كثيفي ايتاليا نوشتم؛ دلم نيامد اين موضوع را جلو نياندازم و زودتر از روند خاطراتم بهش نپردازم و آن هم، خلق و خوي مردم ايتاليا بود. آیتک پرسیده بود: چرا مردم ایتالیا این قدر زبون نفهمند؟

اون ها هیچ تلاشی نکرده اند زبان انگلیسی را خوب یاد بگیرند؛ اما زبان دیگری بلدند که خیلی وقت ها جای زبان خارجی را می گیرد.... آن ها با محبت و مهربانند.

فکر کنم همان روز دوم سفر بعد از بازگشت از سفارت آمریکا بود که می خواستیم با خانم همسر برویم گردش. در هتل کوچکمان لباس هایمان را عوض کردیم؛ نگاهی به نقشه انداختیم و قبل از اینکه بزنیم بیرون، به متصدی هتل، اسم خیابان مورد نظرمان را گفتیم تا راهنماییمان کند چطور می توانیم برویم آنجا؛ اما او مثل یک کر و لال، نگاهمان کرد. نقشه را در آوردیم و خیابان را نشانش دادیم، بعد از این که تلفظ نام خیابان را به زبان ایتالیایی تکرار کرد(که از نظر ما، تنها در حد یک فتحه یا کسره با هم اختلاف داشت)، از پشت پیشخوانش بیرون آمدو همراه ما از در پشت هتل ما را به بیرون رهنمایی کرد و محل واقع شدن آن خیابان را با دست نشانمان داد.

این موضوع بارها در ناپل کوچک تکرار شد. ما در طول روزهایی که در ناپل بودیم، گرچه از موضوعات حاشیه ای مربوط به سفر خودمان، خسته می شدیم، اما با مردم اش راحت بودیم. به این موضوع در ادامه سفر نامه می پردازم.

یادم نمی آد آن روز ناهار چطور خودمان را سیر کردیم، اما آن روزها، در گشت و گذار هایمان در شهر، در کنار یکی از مغازه های کنار خیابانش، می ایستادیم، قطعه های پیتزا(شبیه پیتزا لقمه های خودمان) یا چیزهایی شبیه ساندویچ را نگاه می کردیم، انتخاب می کردیم، با دست به مغازه دارش نشان می دادیم و می نشستیم یا می ایستادیم و می خوردیم. همه این ها که گفتم یعنی شما لازم نبود در کنار خیابان که به صورت گذری می خواهی غذایی بخوری و بگذری، ساعتی را در رستوران بنشینی و منتظر آماده شدن غذایت شوی، بعد هم از همه غذایت نتوانی بخوری و آن را دور بیاندازی، در این شهر(و البته کشور و حتی قاره پهناور اروپا) می توانی همینطور که در حال قدم زدن در خیابان هستی و گشنه هم شده ای، کنار یک مغازه از میان انواع غذاها چند مدل را انتخاب کنی و در قطعات کوچک آن ها را میل کنی. این قطعه های کوچک، نیمه آماده اند و بلافاصله در ماکروفر های مخصوص گرم می شوند. به این ترتیب هر بار که احساس کردی هنوز سیر نشده ای، دوباره سفارش می دهی بدون این که بترسی غذا از دهانت می افتد.

این رستوران های سرپایی هم در جابجای ناپل دیده می شوند و می توانی از میان غذاها و انواع آن ها یکی را انتخاب کنی. غذاهایشان قابل خوردن و خوب بود. ولی بیشتر از غذاهایشان، کوکاهای اصیل بود که مزه واقعی کوکاکولا می داد.

راستی منظورم از مینی پیتزا، این نبود که این ها همان پیتزاهای معروف ایتالیایی است. به این پیتزاها خواهم رسید.

این هم چند تا عکس بی ربط به خاطرات بالا:

این هم یه ترافیک نه چندان کوچیک در ناپل، در ترافیک ها، مردم با اعصابی آرام می ایستند. البته در ناپل، چند باری صدای بوق هم شنیدیم.

 اروپا هم ترافیک دارد

 

اینهم نمای دیگری از کوچه و پس کوچه های رنگ و رو رفته ناپل

 

این هم دست فروش های کنار خیابان

 دست فروش های ناپلی

 

نوشته شده توسط آقاي همسر در 8:32 | | لینک به این مطلب
شنبه 9 دی1385
مزد ترس و مابقی خاطرات ایتالیا

 

دوباره برگردم به خاطرات سفر.. اما قبلش یه مقدمه بگم:

دیشب بود داشتم به این فکر می کردم که چرا الان نمی تونم خیلی از چیزهایی رو که احتیاج دارم، داشته باشم؛ در سال های گذشته، خیلی تلاش کردم، حاصل این تلاش ها هم مقدار متنابهی سرمایه شده که طی 10 ماه گذشته حدود 20% برام بازدهی داشته... اما اگه بخوام به قانون خودم، یعنی برداشت سالانه حداکثر 10% از سرمایه و سودی که به دست آوردم، عمل کنم،  به هیچ کاری نمی تونم برسم. بعد از کلی کنکاش، یادم آمد که حدود سه ماه پیش، مبلغ زیادی (در مقایسه با مبالغی که تا الان سرمایه گذاری کردم)، دادم به یک نفر تا برام کار کنه. به نظرم مطمئن بود و .... حالا که نگاه می کنم، سرمایه ای که الان دارم، مزد ترسی است که داشتم. ترس از "از دست دادن پول و سرمایه" و ترس از "خطراتی" که تهدیدم می کرد یا من می ترسیدم که تهدیدم کنند.

اما مهم برای من این بود که خیلی زود متوجه این موضوع شدم که دارم با خودم چه کار می کنم.

اما ادامه سفر نامه:

فردای روزی که وارد ناپل شدیم، باید می رفتیم برای آزمایش ها و معاینات پزشکی کنسولگری آمریکا.

باید اعتراف کنم که اون شب، یکی از سخت ترین شب هایی بود که تا اون لحظه تجربه کرده بودم. موبایل رو کوک کردم روی ساعت 6 . برای حاضر شدنمون 30 دقیقه در نظر گرفتم. ده دقیقه ای تا برسیم به ایستگاه اتوبوس، نیم ساعت هم طول مسیر . همه این ها رو هم عصر روز قبل، زمانی که خانم همسر در هتل استراحت می کرد و چند تایی شیشه آبغوره طبیعی می گرفت، بررسی کرده بودم. بنابراین حدود 45 دقیقه قبل از وقت تعیین شده به محل سفارت می رسیدیم. زبون نفهمی ایتالیایی ها من رو دچار این توهم کر ده بود که ممکن است یک درصد اشتباه کرده باشم و اونجایی که رفتم و دیدم، سفارت یا کنسولگری آمریکا در ناپل نباشد، این 45 دقیقه را به همین خاطر در نظر گرفته بودم.

از طرف دیگه به مادر خانم همسر در تهران هم سپردم که ساعت 6 و 15 ایتالیا یعنی حدود 9 صبح از دفتر کارش  به من زنگ بزنه... اما تا صبح از ترس این که نکند خواب بمانم، چهار بار بلند شدم.

صبح زود که رسیدیم مقابل کنسولگری، تا 8 صبح راه زیاد بود. جلوی سفارت هم خلوت، برای همین تصمیم گرفتیم تا کمی قدم بزنیم. از قضا، گشنه هم بودیم، بدمون نمی آمد تی تاپی، چیزی بود و می خوردیم. دنبال یه سوپرمارکت می گشتیم. اون طرف خیابان، یه مغازه دیدیم، رفتیم سمتش، یه کافی شاپ، با یه دنیا تفاوت با کافی شاپ های ایران.

از این کافی شاپ ها در ایتالیا زیاد بود. مغازه های کوچکی که بعضی هاشون جای نشستن داره و برخی دیگه، قفط می شه سرپایی چیزی خورد. با انواع و اقسام شیرینی ها و کیک هایی که کاملا مغزی و خوشمزه است، و انواع نوشیدنی سرد و گرم الکلی و غیر الکلی . قهوه ترک خوش طعم و آب پرتغال طبیعی، خوراک هر روز صبح من و خانم همسر بود در 6 صبحی که در ناپل گذراندیم.

در تمام این مدت، به این فکر می کردم چرا در تهران به این بزرگی نمی شود یه جایی را پیدا کرد که صبحانه بدهد و از شر کلوچه های وانیلی و شکلاتی خلاص شد. کی می شود که قهوه و آب پرتغال و ... با قیمت های عادی در سطح شهر سرو شود؟ کی می شود که فرودگاه ما ....؟ به فرودگاه بعدا می رسم.

متاسفانه هیچ عکسی از این کافی شاپ هاش ندارم ... اما این عکس ها جالبند:

 

اینجا پشت سفارت آمریکا در ناپل است.... رودخانه ای که بعد از گرفتن جواب از سفارت، ساعتی رو کنارش گذروندیم.

 

 این هم نمایی از ریل قطار شهری و مسیر اتوبوسش که جز یک روز بقیه را با آن رفت و آمد کردیم.

 

اینجا هم میدانی است که یک سویش قلعه ای تاریخی است و سوی دیگرش کنسولگری آمریکا

نوشته شده توسط آقاي همسر در 7:19 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 5 دی1385
اعترافاتي كه نبايد جدي گرفت
خوشحالم ... بيش از همه به اين خاطر كه بعد از مدتي دور بودن ازعالم مطبوعات و روزنامه نگاري،‌با همكاري خيلي از دوستانم – مانند صباي عزيز- پشتيباني بي دريغ همسرم – كه واقعا بهم انرژي داد- تونستيم يه سر و صدايي در مورد بم به پا كنيم. مهم اسم كسي نيست، مهم اينه كه وظيفه حرفه اي انجام بشه. به دوستان خبرنگارم برنخوره، كم اند بين ما كه واقعا خبرنگار باشن.
بگذريم : اين چند تا رو ببينين :
http://tehranemrooz.net/Default_view.asp?NewsId=2215
http://www.chn.ir/news/?section=1&id=21497
http://212.58.240.110/persian/iran/story/2006/12/061225_mv-ab-bam-part1.shtml
چون خيلي درگير بم بودم، نرسيدم پاسخ كساني رو كه دعوتم كردند به شركت در اين بازي يلدا بدم. اما الان همه رو يك جا مي نويسم:
1) ده سال پيش بود كه با مديرعامل شركت مون مي رفتيم جلسه با مديران شركت هاي ديگه تا نرم افزارمون رو معرفي كنيم. اون موقع شروع كارمون بود. يه موتور وسپا داشتيم و يك كيس كامپيوتر كه بايد مي زديم زير بغلمون – محض اطلاع اون موقع ريختن اطلاعات روي CD‌ خيلي مرسوم نبود ! – وقتي رفتيم تو، عصر بود. مدير عامل آن شركت محترم هم تعارف كرد كه اگه مي خواهيد كليد بدهيد ماشين تان را بگذاريم توي پاركينگ. من هم خود شيريني كردم گفتم : ماشين توي كوچه بغل است جاش هم خوب است. وقتي از شركت شان آمديم بيرون ، آن ها هم مي خواستند بروند خانه شان، با كت و شلوار پشت درخت قايم شديم كه آن ها بروند بعد ما سوار موتور شويم ... به هر حال ماشين داشتن كلاس داشت!
2) پنج سال پيش بود كه براي شركت در برنامه اي رفته بودم خانه هنرمندان. با عكاس خبرگزاري – فرهاد آشپز – قرار داشتم. زود رسيده بودم دوربيني هم كه تازه از اروپا برايم رسيده بود را با خودم برده بودم. كمي عكاسي كردم و بعد روي نيمكت نشستم به كتاب خواندن. طبق معمول به دليل تمركز زياد روي كتاب،‌خوابم برد. از خواب كه پريدم رفتم سمت ماشين چيزي بردارم،‌احساس كردم روي دوش هايم سبك است. فهميدم دوربينم سرجاش نيست. برگشتم كنار نيمكت اما ديگر آنجا نبود. سه سال طول كشيد تا باز هم از خارجه برايم يه دوربين ديگر رسيد.
3) قبل از آشنايي با خانم همسر، كه جريانات باحالي هم دارد از قضا، يه خانم كه البته چند سالي بزرگتر از من بود و از شوهرش هم طلاق گرفته بود – و البته اصلا موضوع بدي نيست اما براي او مهم بود – علاقه مند شده بود كه با من دوست شود. از آن جا كه من آن موقع – كمي مثل الان – فكر مي كردم خيلي حاليم است و مي توانم براي هر كسي بزرگ و كوچك، زن و مرد مشاور خوبي باشم،‌ رابطه اي تلفني را با ايشان شروع كردم. و هر بار هم با اصرارهاي جدي كه بيا همديگر را ببينيم و انكارهاي جدي تر من كه حالا باشد براي بعد ... دوباري هم ديدمش اما نمي دانستم كه او آخرش را ديده : يعني ازدواج ... اولش كه با خانم همسر آشنا شدم، سعي كردم مثل يك عاقله مرد رفتار كنم. اگه يه بار زنگ مي زدم مي گفتم خوب بسه تا دو روز ديگه . . اگه دلم تنگ مي شد كنترلش مي كردم. خانم همسر بيچاره داشت از تب توي رختخواب مي سوخت، به من زنگ زد كه چرا امروز بهم زنگ نزدي؟ من ه منه گذاشتم و نه برداشتم،‌گفتم : آخه ديروز بهت زنگ زده بودم.... سوتي از اين بالاتر ...
4) يكي از دوستانم براي سبد چهارصد ميليون توماني اش، سهمي را كه مي دانست خوب است اما كوتاه مدت منفي شده،‌فروخت و به من هم پيشنهاد كرد همين كار را بكنم. من را هم جو گرفت و براي سبد دو ميليون توماني ام اين كار رو كردم و دو روز بعد با قيمت كمي بالاتر دوباره خريدمش. آخه حيف بود!
5) هفته پيش كه بم بودم، با انرژي تمام از ارگ قديم بازديد كردم. تمام حواسم به اين بود كه بتوانم بهترين ارتباط را با مردم محلي بگيرم. به هر حال يخ اين ايجاد ارتباط بايد يه جايي مي شكست. اولش سخت است. وقتي مي خواهي با يه نفر مشخص مصاحبه كني يك دغدغه مشخص داري. اما وقتي مي خواهي با مردم صحبت كني، تعدادشان،‌اين كه درست انتخابشان كني،‌اين كه درست با آن ها حرف بزني و آن ها هم درست حرف بزنند و اعتماد كنند،‌همه درگيرت مي كند. هوا گرم بود لباس هايم را عوض كردم ، به لباس جديدي كه پوشيدم عطري كه خانم همسر سال گذشته در سالگرد ازدواجمون تهيه كرده بود زدم،‌دو جوان كه شايد بمي بودند با ماشين آمدند نزديك: مي دي از عطرت بزنيم؟ من هم خوشحال كه اين،‌آغاز يك ارتباط صميمي با قشر مهمي از مردم شهر است... بفرماييد .... اهل همين جاييد ؟ .... و صداي گاز ماشين كه رفت... اول نتيجه گرفتم دزدي و ناامني در شهر موج مي زند... بعد يادم آمد من چقدر ساده ام... هنوز بعد از سي و يك سال
پ.ن : خانم همسر بايد بيايد با هم برويم يك عطر خوب برايم بخرد ... چون آن عطر را به يك پسر جوان سفارش داده بود كه بخرد و خودش هم از بويش خوشش نمي آمد..
پ.ن 2: خيلي پر رو ام؟ خوب راست مي گم... عطره كه ديگه نيست ،‌ناراحتي داره؟ بريم با هم عطر بخريم؟ كي ؟
ادامه مطلب يكي از گزارش هاي بم است در بي بي سي:
ادامه مطلب
نوشته شده توسط آقاي همسر در 17:16 | | لینک به این مطلب
شنبه 2 دی1385
در سالگرد بم، مردمان بی ادعا هنوز هم هستند

با اجازه همه خواننده هاي مطالب قبلي و علاقه مندان به سفرنامه كوتاه اروپا، اين بار مي خوام يك وقفه در نوشته هام ايجاد كنم و مطلب غير مرتبطي بنويسم و البته قول مي دم به زودي خاطره هام رو دنبال كنم

چند روز ديگه سالگرد زلزله بم است

زلزله اي كه خيلي ها دلبسته هاشون رو از دست دادند. خيلي ها و البته همون ها هم اموال و دارايي هاشون رو هم از دست دادند.

فقط يه لحظه خودتان را بگذاريد جاي آن ها... ازدست دادن عزيزان يك طرف،‌ اما آيا شما چيزي، جاي ديگري غير از خانه يا محل كارتان داريد كه اگر همه اين ها از بين رفت،‌ زندگي تان از بين نرود... يك بار ديگه معني ثروت يادم آمد: ثروت يعني چند روز مي تواني بدون هيچ درآمدي زندگي كني و ارزش هاي زندگي ات رو هم از دست ندهي(يعني بدون اين كه بخواهي از خورد و خوراك و ... معمولي ات بگذري)

نگاهي به خودمان بكنيم... چند روز دوام مي آوريم؟

اما الان نمي خواهم راجع به اينُ بنويسم. آنچه دردآور است اتفاقاتي است كه بعد از سه سال نيافتاده است

بعد از سه سال، خانه هايي كه ساخته نشده اند يا نيمه بالا رفته اند(آنهم با چه كيفيتي)، بسيار بيشتر از خانه هايي است كه باز هم "تقريبا" تمام شده اند

شهر ويرانه است به معني كامل كلمه "ويرانه"

واحد هاي تجاري در كانكس ها برقرار است

بسياري از مردم هنوز هم در كانكس زندگي مي كنند

خيابان ها خاك آلود و كثيف اند

كساني هم كه ساخته اند، اصل مهم "پيروزي عمومي" را رعايت نكرده اند. خانه آن ها در ميان ويرانه هاي متعدد بالا رفته است

رخوت و مرگ در شهر موج مي زند

اميداورم گذرتان به شهر نيفتد، اما اگر افتاد،‌ حتما سري هم به خيابان بوعلي، موسسه همراهان بم بزنيد.

آنجا كساني هستند كه از روزهاي اول زلزله، براي رفع گوشه اي از مشكلات همشهري هاي خود، تلاش مي كنند و بدون آن كه غر بزنند و بنالند، دارند كارشان را مي كنند

نمی دانم ما چه کاری می توانیم بکنیم، اما جز نوشتن، امیدوارم هر کدام مان کاری از دستمان بر بیاید تا شاید  گره اي از گره هاي كارشان كه براي مردم ناتوان بم(كودكان و زناني كه الان سرپرست خانواده شده اند)‌ انجام می دهند، گشوده شود

دست حق همراهشان و همراه همه آن هايي كه براي حل مسايل مردم تلاش مي كنند بي ادعا

گوشه اي از تاريخ تخريب شده بم و همه ايران

نمي دونم چه توضيحي مي تونم بدم... فقط اين كه عكاسش خودمم ... و مال دو روز پيش است

 

اين نشوني رو به خاطر داشته باشيد. اين نشوني آدم هايي است كه اهل كار كردن اند، بي سر و صدا

نوشته شده توسط آقاي همسر در 19:35 | | لینک به این مطلب