تبليغاتX
در چشمان تو
پنجشنبه 24 اسفند1385
قانون رعایت شده پوکر و پیتزا به سبک ایتالیایی

ما قوانین بازی پوکر رو نمی شناسیم و به هیچ کدومش هم اعتقادی نداریم. ما معنی احترام به قانون رو نمی دونیم و اهمیت وقت و زمان رو درک نمی کنیم. ما حتی تعریف درستی از حرف نزدن و فقط فکر کردن و بازی کردن نداریم. ما حتی معنی خود بازی و این که زندگی بازی است رو نمی دونیم. ما معنی نداشتن پول رو نمی فهمیم. این ها همه قوانین نانوشته بازی پوکرند.

اما چند روز پیش که برای کاری به یک نهاد خصوصی مراجعه کردم، فهمیدم که یک قانون که اولین و مهم ترین قانون در پوکر محسوب می شه در کشور ما به خوبی جا افتاده.

وقتی برای انجام کارم مراجعه کردم، متوجه شدم که پول کافی همراه ندارم. برای تهیه پول از آنجا خارج شدم و با توجه به فرصت کم، سه باجه استرداد پول نقد را امتحان کردم که هیچ کدام به درخواست اینجانب پاسخ مثبت ندادند. ناچار به راه حلی فکر کردم و آن این که به هر حال اعتبار معرفم و این که صادقانه بگویم تهیه پول ممکن نشد، کارساز خواهد شد و می توانم کارم را راه بیاندازم و پول را در فرصت دیگر پرداخت کنم. هنگامی که مشکلم را مطرح کردم، منشی مربوطه، بعد از کلی تامل گفت آیا می خواهید وقت تان را تغییر دهم؟ به زبان دیگر: هر وقت پول داشتی بیا. به بیان پوکر بازها: پولت رو بذار دهنت حرف بزن.

من اون شب، درست 100 برابر پولی که اون خانم از من مطالبه می کرد داشتم، اما همه اش در حسابم بود و پول نقدم کافی نبود.

ما این قانون را می دانیم اما نمی بینیم که اعتماد متقابل در جامعه ای که اساس اش بر همین شعار است، چگونه کار آدم ها را راه می اندازد و کار کل مملکتشان راه می افتد. منظورم جوامع غربی است که این قانون و تمام قوانین پوکر را به خوبی اجرا می کنند، اما به جای اش هم اعتماد متقابل دارند.

بعد از غر غر: ضمنا دوستانی که سری به این وبلاگ زدند، برای کسب اطلاع از آخرین فعالیت های انجام شده برای بم، می توانند سری هم بزنند به وبلاگ بم بمان با مطلبی در مورد نمایشگاه عکس عکسان از بم.

پیتزا به سبک ایتالیایی

بار ها گفتم که در ایتالیا با وجودی که زبان مادری، پدری، انگلیسی، فینگلیسی و هیچ یک از زبان های شناخته شده جز ایتالیایی و زبان بین المللی اشاره، جواب نمی داد، اما به این هم اشاره کردم که این مسئله چندان مشکل آفرین نبود.

اما از یک باری بگم که این موضوع حسابی آزارمان داد: یک روز، آخرین روز اقامتمان در ناپل یا یکی مانده به آخر بود که با خانم همسر تصمیم گرفتیم دلی از عزا در بیاوریم و کمی به خودمان برسیم و ناهار درست و حسابی در یک رستوران حسابی بخوریم.

برای همین کمی وقت صرف کردیم و رستوران قیافه داری را انتخاب کردیم و داخل شدیم تا پیتزا و پاستایی با سبک ایتالیایی ناب خورده باشیم. زیاد نگذشته، یک گارسون ایتالیایی زبان جوان سراغمان آمد و منو را جلویمان گرفت.

این را هم بگویم آن روز اگر اشتباه نکنم حدود 7 روز می شد که جز با خانم همسر و کمی هم با اقوام مقیم آمریکا (آنهم گاهی و خیلی هم اندک)، به زبان مادری (که همدیگر را بفهمیم) تکلم نکرده بودیم و با هر زبان دیگر که لب به سخن گفتن باز کرده بودیم به دیوار بلند بی اعتمادی – ببخشید، دیوار نامفهومی – خورده بودیم. با این توضیح، وقتی منوی ایتالیایی زبان را دیدم و گارسون هم در پاسخ به ارایه منوی انگلیسی، سر به نفی تکان داد، خشم آقای همسر برانگیخته شد. با کمی تغیر به زبان الکن انگیسی به گارسون ایتالیایی گفتم :" Please give us your best food" – به زبان شیرین فارسی یعنی لطفا برای ما دو تا گشنه، بهترین غذا ت رو بیاور

گارسون نگاهی با خنده به من کرد، انگشتان مبارکش را رو به چشمانش گرفت و پرسید:"Best?"

من که از عصبانیت داغ کرده بودم داد زدم – به فارسی که : خنگ ... اون چشمه، و به انگلیسی اضافه کردم:"Good…. Please"

بعد از مدتی گارسون با دو تا غذا آمد: یک پیتزا برای خانم همسر و یک پاستا برای من.

همانجا بود که آرزو کردم کاش می توانستم در رستوران آفتاب – سئول - یا یک رستوران که اسمش را یادم نیست در پاسداران یا جاهایی شبیه آن باشم که پاستا و پیتزایشان را تجربه کرده ام. جز روغن و خمیر و گوجه فرنگی، تلاش های من و خانم همسر برای یافتن چیزی که به آن ملات می گیم، به نتیجه ای نرسید.

تنها شانسی که خانم همسر آورد این بود که میز کناری ما را در حال خوردن نوعی دسر دید و پسندید و به گارسون فهمیده، آن را نشان داد و ازش خواست تا عین همان را بیاورد. من هم کم مایه نگذاشتم و قبل از آوردن غذا، حین و بعد از آن، بلند بلند به فارسی فحش های ناموس به همه ایتالیایی ها دادم که به این وسیله از همه شان عذر خواهی می کنم.

البته فکر نکنید که ایتالیا واقعا پیتزا و پاستای خوب ندارد. اگر کمی زبان بدانید حتما نمونه اش را خواهید خورد. این غذا را در رم تجربه کردیم که خواهم گفت.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 13:19 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 13 اسفند1385
پول؛ آرمان ها و سرمايه گذاري ها ؛ گشت و گذاري در شهر توريستي ناپل


هر موقع كسي مي خواد بره سر كار، از خودم مي پرسم،‌آيا به خاطر نياز مالي و پول درآوردن مي ره سر كار و آيا معني پول رو مي دونه؟


اما هيچ وقت نشده درست و حسابي بتونم اين رو به كسي حالي كنم. البته مي دونم ايراد از منه.


خانم همسر به اميد اون ور ساله كه در يكي از چند جايي كه بهش پيشنهاد كار شده، با بالاترين حقوق درخواستي – كه حقشه - استخدام بشه. خيلي دوست داشتم همين سوال رو ازش بپرسم: فكر مي كني پول مشكل تو رو حل مي كنه؟ اگه مي كنه، چقدر پول اين كار رو مي كنه؟


اگه منصف باشيم، بدون اين كه دنبال جواب اين سوال باشيم كه خوب پس چي مشكل رو حل مي كنه، بايد به اين برسيم كه نه، لزوما اين پول نيست كه مشكل ما رو حل مي كنه. بذارين يه مثال از خودم بزنم. من در سال 1374، اولين حقوق دريافتي ام، 10.000 تومان به طور ماهانه بود. با اين حقوق سال 75 هم ادامه دادم. الان حقوق دريافتي ام، 430.000 تومان است. پس الان بايد خيلي از مشكلاتم برطرف شده باشه، طي اين 11 سال حقوقم 43 برابر شده. اما چرا هنوز ماشين ندارم؟ چرا ماشين لباس شويي نتونستم بخرم؟ چرا اجاره نشينم؟ چرا يه سفر كه مي خوام برم، بايد كلي حساب و كتاب كنم؟ چرا .... ؟ نگين كه شما اين موضوع رو در مورد خودتون يا پدر و خانواده تون تجربه نكردين... نگين كه اگه تجربه كردين، الان همه چي دارين ... اگه دارين، حتما چيزي رو رعايت كردين كه من يك ساله شروع كردم به رعايت اش و ازش هم دست بر نمي دارم.


من خيلي از اين چيزها رو ندارم،‌اما الان صاحب بخشي از يه رستوران هستم – كساني كه لوت و پوت توي دولت رو مي شناختند، به زودي با لوت و پوت توانير آشنا مي شن – من صاحب خيلي از اون چيزهايي كه اسم بردم نيستم، اما مقدار متنابهي سهام دارم كه گرچه الان وضع بازارش خوب نيست، اما براي سال هاي آتي كه نمي تونم مثل الان تا بوق سگ كار كنم، به دردم خواهد خورد. من صاحب خيلي از اون هايي كه گفتم نيستم، اما مقداري زمين دارم كه اگه هيچ اتفاقي براش نيفته و هيچ طرحي توش اجرا نشه، سالي يه گوني برنج بهم مي ده و مقداري سود نقدي حاصل افزايش قيمت زمين هايي كه مي تونم بفروشمشون، چون توشون زندگي نمي كنم. من خيلي چيزهايي دارم كه بعدا صداش در مي آد. اما براي به دست آوردن اين ها، بايد سخت كار مي كردم و باز هم كار كنم، بايد بخشي از درآمدم رو براي خودم (و خانواده ام) كنار مي گذاشتم و هنوز هم كنار بذارم، قبل از اين كه بدهي هام مثل اجاره خونه و پول آب و برق و ... رو بپردازم. بايد پايبند قرار هايي مي بودم و باشم كه با خودم گذاشتم و يكي از اين قرار ها اين بوده كه به خاطر هيچ نيازي به سرمايه گذاري ها و پس اندازهام دست نزنم.


توي اين روزهاي سخت، فقط نيازهام رو شمردم، يا خانم همسر لطف كرد و اون ها رو برام يادآوري كرد. اما اين يادآوري ها وشمردن ها، باعث نشد تا دست از روش هاي سرمايه گذاري ام بردارم. من به روش هاي خودم ايمان دارم، و سرمايه هام رو گذاشتم براي روزهايي كه اجازه برداشت داشته باشم. و تا اون موقع، هر بي اعتمادي و ريشخندي رو حتي، مي پذيرم. چون، من به آينده اي فكر مي كنم كه به زودي خواهد آمد.


و اما خاطرات سفر ايتاليا: گشت و گذار توريستي در شهر ناپل


در بدو ورود به فرودگاه ناپل، اولين كاري كه كرديم، برداشتن يك نقشه مجاني كوچك بود. بعدا هم هرچه كرديم كه يه نقشه خوب پيدا كنيم نشد. البته خانم همسر در شهر تاريخي پومپي يه كتابچه خريد كه به درد اون روزها نمي خورد. با همين نقشه تمام جاهايي رو كه مي خواستيم بريم يا بايد مي رفتيم، پيدا كرديم.


روز بعد از گرفتن پاسخ منفي از سفارت آمريكا و در حالي كه تلفن هاي مكرر از آمريكا ما رو وادار مي كرد كه يك روز ديگه هم در ناپل بمونيم، تصميم گرفتيم اعصاب خودمون رو خورد نكنيم و در خود شهر بگرديم. اونهم با توجه به اين كه نمي تونستيم خيلي از شهر دور بشيم، چون هر لحظه ممكن بود مادرم يا وكيل خانواده زنگ بزنن كه برين فلان جا و بهمدان كار رو انجام بدين.


شب قبل بود كه خانم همسر سر فرصت نگاهي به همون نقشه كذايي انداخته بود و متوجه شده بود كه مسير هايي رو در طول شهر براي بازديد توريست ها مشخص كرده اند. مسيرهايي كه به جاهاي مختلفي از شهر ختم مي شد و هر كدام مي توانست ساعت ها وقت تو را براي گشت و گذار بگيرد.


اون روز از صبح راه افتاديم تا يكي از اين مسير ها رو به صورت اتفاقي طي كنيم. اول از همه مثل هر روز داخل يكي از شيريني فروشي هاي نزديك هتل، دو تا شيريني با قهوه و آب پرتغال گرفتيم. آب پرتغال طبيعي انتخاب خانم همسر بود. اما بعد از زدن يك گاز به شيريني خودش – كه شبيه بستني قيفي بود – اون رو داد به من و شروع كرد شيريني من رو خوردن. من هم اون شيريني نا مربوط كه پر بود از مسكرات، داخل سطل آشغال خالي كردم و براي خودم يك شيريني ديگه گرفتم.


بعد مسيرمون رو پيدا كرديم. در طول مسير، خانه هاي قديمي،‌يه كليساي تاريخي ، يه ميدان قشنگ و انواع مغازه بود. همين طور كه داشتيم خيابون ها رو گز مي كرديم، يه گروه دانش آموز هم ديديم كه داشتند از همين منطقه بازديد مي كردند. يادمون آمد كه روز قبل حدود 30 يورو به دليل مصادف شدن بازديدمون از شهر پومپي با روز ميراث فرهنگي ايتاليا، به نفعمون شده. و دانش آموز ها هم به همين دليل احتمالا توي خيابون بودند.


يكي از روزهايي كه خونگرمي ايتاليايي ها رو از نزديك لمس كرديم همين روز بود. موقع ناهار، البته هنوز خيلي گشنه مون نشده بود، از همون دانش آموزها پرسيديم كه يه رستوران خوب كجا پيدا مي شه؟ و اون ها كه انگليسي شون در حد گفتن “I can’t speak English" بود، يه خانم جوان رو نشون دادند و اون كه داشت همون جا مي رفت سر كارش، دست ما رو گرفت و ما رو ده دقيقه پياده برد تا جايي كه رستوراني اون جا بود. بعد برگشت سر كارش. آخه هر كار كرد نتونست به ما به انگليسي آدرس بده. داخل رستوران نمي رم و مي ذارم براي يه وقت ديگه تا از پاستا و پيتزاي ايتاليا براتون بنويسم.


همين رو هم بگم كه اون روز، ياد همه كوچه پس كوچه هايي افتادم كه اطراف بازار، تو لاله زار و بهارستان يا توي قلهكه و شهرداري هاي محترم مناطق به همراه تمام شهردارهاي موقت و دايم تهران، با تلاش زايد الوصفي تلاش مي كنند تا تخريبشون كنند. ما نه تنها توي نقشه هامون اسمي از اين كوچه ها و ردي ازاين مسيرهاي تاريخي نداريم، كه هر كس بيشتر بتونه به اين بافت هاي "فرسوده" آسيب بزنه، مدير موفق تريه.


بگذريم !


اين، عكسي از يكي از بخش هاي همان مسيري است كه گفتم



اين هم مسير ديگر و يكي از همان خانه هاي تاريخي كه گفتم



اين هم پشت كليسايي كه بازديد كرديم و بعدا مفصل تر ازش خواهم گفت. داخل كليسا كه بوديم فگر كردم گروه كر دارند تمرين مي كنند.


نوشته شده توسط آقاي همسر در 9:12 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 3 اسفند1385
راه انداختن كار شخصي و فرودگاه ها، خارج از مرز ايران

چند وقت پيش كه يكي از دوستانم سراغم آمد و به من گفت كه مي خواد كار تازه اي راه بياندازه، باهاش در مورد متفاوت بودن حرف زدم. هرچند معتقد بودم و هستم كه "فروشندگي"، مهمتر از اين تفاوت هاست، اما بهش گفتم كه مي تونه چيزي ارايه كنه كه ديگران ندارند، اين چيز، هر خلاقيتي مي تونه باشه. به نظر من، مشتري ها، خودشون خودشون رو مي تونن زياد كنن به شرطي كه تو بهترين خدمات (نه لزوما بهترين محصولات) رو بهشون بدي.

اما  چند روز پيش كه يكي از عزيز ترين هام در مورد راه اندازي كار شخصي اش با من حرف مي زد، من ناچار شدم بهش يادآوري كنم كه راه انداختن كار شخصي، ‌قبل از اين كه به سن و سال ربط داشته باشه (آخه او ، بيش تر از 50 سال سن داره و فكر مي كنه براي اين كار ديره)، به "فكر" آدم ها بستگي داره. اگه جرات اين رو پيدا كني كه اين كار رو انجام بدي، يعني براي خودت كار كني، ‌بعد بايد به اين فكر كني كه چطور؟

مهم ترين چيزي كه باعث مي شه راه انداختن يك كار شخصي،‌ به عنوان مهم ترين قدم در ايجاد استقلال مالي، به سن و سال ارتباطي پيدا نكنه، مهارت در استفاده از دانش، تجربه و توانايي عملي ديگران است. كساني در اين راه موفق ترند كه بهتر مي توانند يك عده را به كار بگيرند و از نيروي آن ها استفاده كنند. براي همين هم بود كه بهش توصيه كردم تا بيشتر در مورد مهارت هاي فردي در برقراري ارتباط موثر با ديگران مطالعه و كسب تجربه كنه. ما به خصوص از نوع ايراني اش،‌ خيلي ياد نگرفتيم تا با ديگران درست ارتباط بگيريم و با هم كار كنيم.

ديشب به يك نفر ديگه يادآوري كردم كه تجربه اش در نت ورك، بازاريابي شبكه اي،‌ خيلي مي تونه در روش هاي فروش مداوم بهش كمك كنه تا كار شخصي اش بگيره.

ادامه خاطرات سفر – اين بار: فرودگاه ها

چند روز پيش يك سفر كوتاه از طريق فرودگاه بين المللي امام خميني داشتم به دوبي. وقتي فرودگاه امام رو ديدم، به اين فكر افتادم تا ادامه سفرنامه ام رو اختصاص بدم به فرودگاه هايي كه ديدم. در طول سفرهاي اخيرم به خارج از ايران، به جز فرودگاه امام و دوبي كه اخيرا ديدم، فرودگاه شارل دوگل در فرانسه (به صورت ترانزيت)، فرودگاه بلژيك، و هامبورگ را با دقت بيشتري توانستم ببينم. از فرودگاه رم و ناپل اسم نبردم،‌ چون خاطره مشخصي از آن ندارم. همه چيز در اين دو فرودگاه خيلي سريع اتفاق افتاد جز يك نكته كه خواهم گفت.

اول از همه اين را بگويم كه اگر فرودگاه امام را نديده ايد، سعي كنيد هر جا در اين نوشته، اسم فرودگاه به چشمتان مي آيد، تصوراتتان از فرودگاه مهرآباد را به عنوان يك فرودگاه بين المللي، قاطي ماجرا نكنيد. فرودگاه مهرآباد، نسل كهنه اي از فرودگاه هاست كه سالها پيش منقرض شده اند.

در فرودگاه امام، مانند اغلب فرودگاه هاي خارج از ايران(حداقل تا آنجا كه من ديده ام)، تعداد زيادي ايستگاه تحويل بار، تعداد زيادي گيت خروجي، سربازها و ماموران پروازي مودب و فروشگاه ها و رستوراني شيك و تر و تميز مي بينيد.

همين جا بگويم كه يكي از نكات بارز فرودگاه هايي كه خاطره شان در ذهن من مانده،‌ بخش رستوراني آن هاست. بخشي هوس انگيز كه تو را براي خوردن جذب مي كند(از همه كساني كه ساعت ها قبل يا بعد از ناهار اين مطلب را مي خوانند، عذر خواهي مي كنم) اين فضا در فرودگاه امام هم بر خلاف آن كافي شاپ و رستوران بدريخت و فراري دهنده مهرآباد، بسيار هوس انگيز است و قيمت هايش ديگر غير معقول نيست. اين فضا، كمي تا قسمتي خاطره صبحانه اي را كه با دايي خانم همسر در فرودگاه هامبورگ صرف كرديم، برايم زنده كرد. فضايي صميمانه و با اعتماد كامل(ناشي از فرهنگ غالب در اروپا) همه چيز در اختيار تو ست تا انتخاب كني و برداري و در نهايت در يك باجه كوچك، داشته هايت را ‌ محساب كني و قيمتش را بپردازي.

بزرگي فرودگاه (كه قاعدتا با تعداد احتمالا زياد پروازهايي كه بايد باشد، متناسب است)،‌ نمونه كوچكي از فرودگاهي است كه بخش بسيار اندكي از آن را در گذر از تهران به ناپل و از هامبورگ به تهران در پاريس تجربه كردم :‌فرودگاه بزرگ شارل دوگل. در فرودگاه امام هم مي تواني روي ريل هاي مسطح حركت كني و از طريق تونل هاي چسبيده به هواپيما، بدون معطلي اتوبوس وارد هواپيما شوي.

در فرودگاه امام هم ماموران امنيتي و مسئولان تحويل بار و مغازه داران با روي خوش با تو برخورد مي كنند و از بالا به تو نگاه نمي كنند. (گويي كه خدا به پس گردن نازكت زده كه به اين فرودگاه كهنه مهرآباد پا گذاشته اي و هر رفتاري با تو بكنند حقت است)

اما مهم ترين چيزي كه بعد از گذشت اندكي و درست زماني كه با آدم هاي معمولي(يعني خودم و خودت و خودمان)، برخورد پيدا كردم، ديدم، تفاوت آشكاري بود كه ما را به راحتي با همه داشته هاي پر زرق و برقمان از آنچه اروپا يا خارج از مرزهاي ايران مي ناميمش، مثل دوبي، ‌متفاوت مي كند.

نمي دانم شما هم وقتي در حال وارد كردن رمز كارت بانكي تان از باجه هاي بانكي خياباني هستيد، احساس نمي كنيد كسي دارد به شما تجاوز مي كند. ببخشيد، منظورم به حريم شخصي تان بود. وقتي نگاه مي كنيد مي بينيد مرد يا زني، در چند سانتي متري شما، ايستاده و گاهي به دستان شما هم زل زده است. اين، يعني در ايران، كسي حريم شخصي ندارد. حالا همين را ببريد در فرودگاه و در تمام جاهايي كه شما به اين حريم احتياج داريد: صف تحويل بار، صف چك كردن گذرنامه، صف پرداخت عوارض، صف چك كردن بار روي دستگاه هاي مانيورينگ و هزار و يك جاي ديگه مثل صف خريد غذا. در تمام اين جا ها، شما به حريم شخصي ديگران تجاوز مي كنيد و منتظريد كه آن ها هم همين كار را بكنند، البته در اين صورت عصباني مي شويد و هر طور هست از اين حريم دفاع مي كنيد، اما در رفتار خودتان تغييري ايجاد نمي شود.

دوست ندارم موضوع را برگردانم به رفتارهايي كه دولت ها از دهه آخر قرن 13 هجري و همزمان با مشروطه انجام داده اند و باعث شده اند تا ايراني ها حريم هايشان نا ديده گرفته شود و تبعا اينطوري بار بيايند كه به حريم همديگه تجاوز كنند. به نظر من اين ها بهانه هايي است براي تغيير نكردن. وقتي عرب ها، بنگلادشي ها، هندي ها و پاكستاني ها در دوبي،‌حريم همديگر رو در راننگي و صف هاي مختلف رعايت مي كنند، چطور مي تونيم توي اين مورد هم به دولت بند كنيم.

توي صف چك كردن پاسپورت، پشت خط زرد، با دايي محترم ايستاده بوديم، خانمي كه داشت با مامور صحبت مي كرد، ‌كارش تمام شد، يك نفر از پشت سر ما آمد رفت جلو، دايي محترم گفت: نوبت شما كه نبود ... و ايشان خيلي محترمانه گفت: شما داشتيد صصحبت مي كرديد... ياد باجه هاي تلفن عمومي افتادم كه يك نفر مي آيد جلويت مي رود و مي گويد فكر كردم شما نمي خواهيد زنگ بزنيد ...

ما در توجيه كردن خودمان خيلي استاديم. در اولين بار در همان فرودگاه بلژيك و شهر بلژيك بود كه با اين موضوع آشنا شدم: آنجا هيچ كس جلوي خط زرد نمي رود. خط زرد، در همه جا هست. در باجه هاي بليط فروشي سينما(كه دو بار در بلژيك به سينما رفتم و خواهم گفت)، در فرودگاه و خيلي جاهاي ديگر كه مي ذارم براي فرصت ديگر. اما آنجا بود كه فهميدم در عين وجود قانون، فرهنگ مردم اينطوري بار اومده كه به حريم همديگه احترام بذارند. من از خودم شروع كردم. هرچند رانندگي با رعايت قانون در ايران خيلي سخت تر از بي قانوني است، اما ديگه به خودم اجازه نمي دم به حريم ديگران بي حرمتي كنم.

اگه اين رفتار رو از من ديديد بهم تذكر بديد.

 

اين جا فرودگاه دوبي است

 

اين هم نمونه اي است از تجاوز دوربين به حريم خصوصي دو عاشق در شهر تاريخي پومپي

تصوير هم آغوشي در ملا عام، در خيلي از جاهاي ايتاليا ديده مي شد

راستي من بد قولي كردم و براي مطلب قبلي عكس نذاشتم .... جبران مي كنم

نوشته شده توسط آقاي همسر در 13:50 | | لینک به این مطلب