1) دوستي از دوستن تازه آشنا شده، از ايذه به تهران آمده بود. تمام ماه قبل را منتظرش بودم؛ اما نه براي پذيرايي، بلكه براي اين كه چطور به او جواب رد بدهم... ساده بود. ساده بود گفتن اين كه : چطوري؟ كي آمدي؟ فردا بيا به ديدنم و ساده تر، نپرسيدن اين كه : شب كجا مي خوابي...؟
تمام اين مدت، به اين فكر كرده بودم كه ما تهراني ها چاره اي نداريم كه به ديگران – حتي آن ها كه خودشان به سادگي و با رغبت از ما پذيرايي كرده اند – جواب رد بدهيم. اينجا تهران است و ترس ها و دغدغه هاي خودش را دارد. آدمي كه در شوشتر ما را به خانه اش مي برد – در حالي كه تا به حال نديده و نمي شناخته ما را– و بعد هم كليد خانه اش را به ما مي دهد و خودش از خانه مي رود بيرون، اقتضاي محيط زندگي اش است و اگر حتي همو به تهران بيايد دليلي ندارد كه من رفتار مشابهي با او داشته باشم.
اما لحظاتي گذشت، چيزي به نام وجدان، گلويم را گرفت كه تو چه كردي؟ داستاني سر هم كردم و دوباره تماس گرفتم و او هم با همان سادگي بختياريش پذيرفت و اگر هم خللي در ذهنش پديدار شد، ردش كرد برود.
سخت تر زماني بود كه اين روزها مصادف شد با نياز من به تنها بودن، که نشد.
2) حال عجيبي دارم. نمي تونم بگم خوشحالم .. نه كه خوشحال نباشم، اما فقط اين نيست.
19 سال پيش، زماني كه بعد از گذشت چندين سال انتظار، به نتيجه اي كه مي خواستم رسيدم، به اين فكر مي كردم كه اين فاصله طولاني، حاصل چه بود؟ آزمايش يا بي ايماني؟ بي قانوني يا قانون طبيعت؟
توی سال های اخیر هم هر چه به دست نیاورده بودم به خودم و ایمان نداشتن به نتیجه ای که قرار بود نسبت می دادم از کاری کوچک تا ... تا آخریش، ویزا نگرفتن سفارت آمریکا... اما این بار می خواستم ایمانم برایم کار کند و نتیجه را بگیرم ... گرفتم حالا و نمی دانم چرا خوشحال نیستم... نه که ناراحت باشم اما نمی دانم شاید حال خودم را.
دو ماه دیگر عازم سفرم، برای دیداری از نزدیک با همه اعضای خانواده.
ادامه سفر به ايتاليا
يكي از چيزهايي كه در سفر تركيه – اولين سفر خارج از كشور خودم - درك كرده بودم، وجود نمادهايي است كه در شهرهاي مختلف دنيا به عنوان يادگار وجود دارد. مثلا مگنت ها، مجسمه ها و اشكال مختلف تزييني ديگري كه از كاشي هاي ديواري مسجد اياصوفيه استانبول در تمام مغازه ها و دست فروشي هاي اين شهر وجود داشت از جمله اين نماد ها بود.
ناپل هم از اين نماد خالي نبود. روز اول كه رسيديم، خانم همسر در هتل ماند تا ته مانده هاي اندوه پيش و حين سفرش را تخليه كند. حال مزاجي اش هم از همين رو به هم ريخته بود كه مزيد بر علت شده بود. من گشتي در شهر زدم و يك جوجه 1 يورويي براي خانم همسر كه حالا بايد مثل يك دختر كوچولو ازش مراقبت مي كردم، خريدم. در حين همين گشت و گذار ها متوجه شدم تصويري از يك شخصیت شبیه یک دلقك، در اغلب مغازه ها به صورت هاي مختلف تكرار مي شود : به صورت مگنت چسبان، مجسمه سنگي يا چوبي و در ابعاد مختلف.
روزهاي بعد از گذدروندن ماجراي سفارت آمريكا بود كه بالاخره من به آرزوم رسيدم و تعداد متنابهي از اين مجسمه ها رو خريدم. و در یکی از همین مغازه ها بود که با زبان بی زبانی متوجه شدم این شخصیت، یکی از بازیگران معروف فیلم های کمدی 60 – 70 سال پیش ایتالیا است.
اما اونچه من رو رنج مي داد فكر كردن به اين بود كه چرا تهران و هيچ كدوم از شهر هاي مهم و تاريخي و معمولي ما چنين نمادي ندارد؟
اين ماجرا وقتي در دوبي با آفتابه – البته اون آفتابه هايي كه آقايون شكم گنده اي كه به مخده تكيه داده اند، دستشون رو توش مي شورند – به عنوان نماد اين شهر جديد التاسيس آشنا شدم. بيشتر من رو تكون داد.
خانم همسر زحمت كشيد و موضوع نمادهاي شهري و لزوم اون ها رو از ديد يك مسافر يا ساكن اين شهر ها در مجله اي از مجلات تخصصي مجسمه سازي – تنديس – نوشت . بالاخره كار ما نوشتن است دیگر ...
مهم در اين نمادها، اول همه گير بودن آن ها ست و دوم سادگي ساخت اون ها نه از نظر قيافه (كه چه بسيار چيزهاي زيبايي رو كه ما مي سازيم و از ريخت مي اندازيم فقط براي اين كه ساده كار كرده باشيم) بلكه از نظر طرز و جنسي كه باهاش مي سازندش. دست آخر اين كه اگه پول كم داري يا مي خواي كم خرج كني، با ارزون ترين قيمت مي توني يك اثر خوب يادگاري از اون شهر ببري و اگه بخواي زياد خرج كني يا برات قیمتش مهم نباشه هم مي توني ...
تصوير مغازه اي كه پر است از اين اشيا
وقتي گرفتنش، بهش غبطه خوردم. من، زماني كه احساس كردم صدايم از خبر و خبرنگاري به جايي نمي رسه، كار خبر رو ول كردم. ولي، براي من سمبل آدمي است كه براي رسيدن به خواسته اش واقعا ايستاده.
2) ما روزهاي ميمون و مهمي داريم. روزهايي كه نشون مي ده چقدر كساني كه اين روزها به اسم اون هاست، مهم اند:
مثلا ما روز خبرنگار داريم. وقتي ولي رو گرفته بودند، بهش گفته بودند: چرا خبر نگار شدي؟ (طوري بخوانيد كه احساس كنيد گوينده مي خواسته بگه: اگه سوپور بودي يا قبركن، بهتر از اين بود – البته نه اينكه اون شغل ها پست اند، بلكه اين شغل، شان اون ها رو هم نداره) تو تنها در صورتي عزت داري كه خبرنگار كيهان يا رسالت باشي.
ما روز دانشجو داريم، اون هم درست در سالگرد روزي كه حرمت دانشجوها در خود دانشگاه با شليك گلوله شكسته شد. اون موقع دولت وقت فكر مي كرد كه اين گروه دانشجو ها آشوب گر، غير دانشجو و بي ارزش اند. دولت يا نيروي انتظامي زمان خاتمي و دولت فعلي و قبل تري ها هم همين فكر را در مورد دانشجوهايي مي كنند كه ساز مخالف مي زنند، جلسه و ميتينگ برگزار مي كنند و خلاصه حرف اضافي مي زنند.
ما روز معلم داريم. به قول خانم همسر، معلوم نيست بالاخره معلمي شغل انبيا هست يا نه. فرقي نمي كنه زمان دولت توسعه گراي هاشمي باشه، دولت اصلاح طلب از نوع سياسي خاتمي يا دولت عدالت محور احمدي نژاد، معلمي كه اعتراض مي كنه و نشست ترتيب مي ده، اختشاش طلب و مخل نظم عمومي و لااباليه.
ما روز پرستار هم داريم. .... ديگه نمي گم وضع اون ها رو
3) اين روزها همه از سيوند نوشتن. بالاخره من هم يه تعلق خاطري به خاطره هاي فرهنگي اين مرز دارم. توي فايل هاي قديمي ام، يه مطلب پيدا كردم كه به منظوري كه نمي دونم چيه نوشته بودم. براي همين هم آخر نداره، چرا داره، آخرش همينه و بدون منظور نوشته شده:
میراث امروز ما پایه های محکم تخت جمشید، میدان موقر نقش جهان و اندیشه بلندی که این هر دو را ساخت، نیست. میراث ما ارثیه شومی است که از سالیان دور برایمان به یادگار مانده و گویی ناچار به حفاظت از آنیم. پدرانمان و پدران پدرانمان، خود، آموختند و به ما هم یاد دادند که منافع کوتاهمان را از خاک این ملک برگیریم و اگر خطری منافعمان را تهدید کرد، رخت هجرت بپوشیم و بگریزیم.
هر بار که شعله های نادانی و بی خردی، دامن مام وطن را می گیرد، اول کسانی که عزم خود را برای گریز جزم می کنند، فرزندان همین مادرند. ماندگان نیز آینده ای نمی شناسند، هر چه هست را برای امروز خود بر می دارند. سال هاست که خاک وطن بی برکت تر از پیش، کهنه تر و بی بار تر می شود. سال هاست که جز حاصل خلقت چند صد سال گذشته، محصولی ندارد. سال هاست که ما نیز بسنده می کنیم به جستجوی آنچه گذشته ها به یادگار گذاشته بودند.
نزدیک 30 دولتمرد کمتر از 100 سال تاریخ سیاسی ایران را پر کرده اند و هر یک به نوبه خود خاک وطن را زیر و رو کرده اند و ریشه های آنچه پیشتر کاشته شده بود را بیرون ریختند تا از نو بکارند؛ اما هیچ گاه نوبت کاشتن به هیچکدامشان نرسید. مصدق اگر تخم استقلال می خواست بکارد، نسل پس از او، دامن آمریکا را تجربه کرد، محمد رضا پهلوی اگر تخم پیشرفت و تکنولوژی می خواست بکارد، مردمان پس از او، مصرف گرایی و تن پروری درو کردند، هاشمی اگر تخم توسعه می خواست بکارد، نسل نوی انقلاب، تن آسایی و توخالی شدن همه ارزش ها را درو کرد، خاتمی اگر تخم اصلاحات سیاسی می خواست بکارد، اقتصاد بیمار و مردمی کسل و خسته از سیاست درو کرد، و امروز نسل خسته انقلاب، نسل ناامید پس از او و نسل پر انرژی اما سرکوب شده سوم، مانده است با دولتمردانی تند رو که تندر وار می تازند.
سیاسی و غیر سیاسی می داند که تند روی، راه به مهلکه دارد، به خصوص وقتی توان تو به اندازه مقابله با تبعات تند روی هایت نیست. شعار جنگ جنگ تا پیروزی، بی جهت برای امام در روز های پایانی 67، جام زهر نشد. مقابله با آنچه آمریکا و همپیمانانش به دست گرفته بودند، نابودی کل نظامی بود که بی قیمت به دست نیامده بود. و امروز باز هم ایران در مقابل جهان جا گير شده است و می رود تا نابودی، خاک غنی ایران را در بر گیرد. خرد، گویی در قاموس اهل سیاست امروز ایران جایی ندارد. مباد آن روز که ناچار شویم با اعطای حقوق زیادی، تن به چیزی بدهیم که امروز با رفتاری منطقی می توان آن را ستاند. مباد آن روز که به قضاوت از دوران ما، انگ وطن فروشی و بی خردی در حفظ کیان ملی بزنند بر پیشانی مان، آنگونه که امروز ما در نگاهی از سر تحقیر و تاسف بر دوران قاجار می زنیم. مباد.

