بالاخره ورز موعود رسید
همه کار کردیم تا روز سه شنبه دور هم جمع بشیم.
عکاس ها، انجمن همیاران بم، سازمان عمران کرمان، سازمان فرهنگی و هنری شهرداری و خیلی های دیگه کمک کردند و اگر نبود همکاری صمیمانه حسن سربخشیان، این کار به سرانجام نمی رسید.
سه شنبه از ساعت چهار بعد از ظهر در نگارخانه لاله می بینیمتان

1) این احساس من به یازده ، دوازده سال پیش برمی گردد، زمانی که پدرم عزم سفر به ینگه دنیا را كرده بود. آن موقع ها زیاد برای سفر به دیار آزادی سخت گیری نمی کردند. اما وقتی نوبت به ما رسید، من که داشت بیست و یک سالم می شد، خواهرم که بیست و یک سالش گذشته بود و برادرم که برای خودش مردی شده بود، دیگر نمی توانستيم از راه های ساده استفاده و قانوني استفاده كنيم و به خارجه برويم. برادرم از طریق یکی از آشنا ها خودش را به فرانسه رساند و ماند. سال های سختی را گذراند و حالا دیگر بعد از 10 سال، می تواند به این طرف و آن طرف برود، بی آن که دغدغه ویزا داشته باشد.
خواهرم، به هر دری زد؛ از جعل اسناد برای سفارت آمریکا تا درخواست پذیرش دانشجویی. اما هیچ کدام افاقه نکرد تا دو سال پیش که بالاخره رفت. در آن زمان هم باز اسنادي را آماده كرد كه همه اش متعلق به خودش نبود، حساب ساختگي بانكي و ...
به من هم هزار و یک راه غیر قانونی و قانونی و ساختگی و واقعی پیشنهاد شد و البته من یا انجامشان ندادم یا از سر معده دنبالشان رفتم.
در تمام این مدت هم از این و آن كه راهي ديار غربت شده بودند، می شنیدم که چه سندی را از کجا آورده اند و خود را به سفارت رسانده اند و بالاخره شده یا نشده که بروند.
اما در تمام این سال ها، یک تصویر از خودم داشتم و آن این که به سفارت می روم، اسناد و مدارکی از مالکیت و نقدینگی خودم را رو می کنم و آن ها راجع به دارایی واقعی من تصمیم می گیرند که ویزایم را بدهند یا نه. مثلا یکی از ناراحتی های من برای تهیه این اسناد، رو انداختن به این و آن بود که ده میلیونی جور کنند برای یکی دو ساعت یا یک روز که در حسابی از بانک ملی بگذارم و برگه ای از همان بانک بگیرم و به سفارت بدهم که من این قدر نقدینگی دارم.
این بار، آنچه یازده سال تصور کرده بودم، شد؛ یک سند گردش پولی که متعلق به خودم بود (هر چند پولش مال پدرم بود، اما قدم بزرگی بود برای رسیدن به پول نقد خودم)، سند اجاره منزل که دو هفته قبل از سفرم، مهلتش به پایان می رسید( در حالی که همان روز، یک سند جعلی توی کیفم بود)، و سند اشتغال به کار در حالی که حقوق دریافتی ام را کمتر از میزان واقعی اش نوشتم، برای این که اختلاف اش با آنچه در سند بیمه ذکر شده، کمتر باشد.
خلاصه این که با هر چه داشتم، ویزا گرفتم.
2) با این که اصلا اوضاع اقتصادی تعریفی نداره که هیچ، داره به سمت ورشکستگی کل اقتصاد هم پبش میره، اما شخصا فکر می کنم سال بدی رو نداشته باشم. و با تمام وجودم برنامه ای رو که برای ایجاد ثروت جمعی دارم پیش خواهم برد. برنامه ای که اگه پدر پولدارم –دايي محترم – و شركتي كه در آن مشغول به كارم، در آن حضور نداشته باشند، عملی نمی شه؛ اما خودم رو متولی اش می دونم و این کار رو خواهم کرد.
راستي: آدرس رستوران، براي كساني كه دوست دارند يك جاي صميمي رو براي غذا خوردن تجربه كنند: خيابان توانير،حدود 100 متر بعد از پل همت، سمت چپ، اولين مغازه با سر در سفيد و پنجره اي كه تا نيمه آمده و دري كه تا شوست ... اسم رستوران هم لوت و پوت است.
خوش بگذره ....
ادامه سفر ایتالیا
حالا می خوام از رم بگم، شهری که برای من تا الان نماد ایتالیا بوده و با این سفر، نماد تمدن دو هزار و اندی سال پیش اروپا شد. سفر به ایتالیا، بعد از حدود هفت شبانه روز ماندن در ناپل انجام شد. بعد از گذروندن روزهای سخت ناپل، حالا فرصت یک شب و یک روز و نصفه ای داشتیم تا مهم ترین یا یکی از مهم ترین شهر های ایتالیا رو ببینیم. من بیش از این طاقت نداشتم تا 10 سال دوری از برادرم رو تحمل کنم اما ندیدن رم، اون هم بعد از دغدغه های ناخواسته در شهر درهم ناپل، بی انصافی بود.
شب اول، فرصتی برای گشت زنی نبود. خانم همسر ساعات اولیه رسیدن مون رو به دلتنگی و بعد هم خواب گذروند. من هم کمی در لابی گشت زدم، غذایی برای خانم همسر تهیه کردم و کتاب خوندم.
صبح اول وقت، با یک ایرانی – رییس بخش خاورمیانه خبرگزاری ایتالیا – ملاقات کردیم و از اونجا که به هوای متغیر اروپا عادت نداشتیم، دوباره برگشتیم هتل تا لباس گرم برداریم. اتوبوسی ما رو رسوند تا دم میدان کلیسای عظیم واتیکان.
ترجیح می دم در یک فرصت دیگه از این کلیسا تعریف کنم. بعد از بیرون آمدن از کلیسا، یعنی حدود 4 یا 5 عصر، تا حدود 8 شب، شهر رو گشتیم و بعد هم در یک رستوران با کلاس، در هوای آزاد شام خوردیم. در این گشت زدن ها، از واتیکان تا کلوساری، یعنی محل جنگ گلادیاتورها، آنچه دیدم، تاریخ زنده رم باستان بود. شهر رم، بر روی خرابه های باستانی خودش بنا شده، بخش هایی از این خرابه ها، در کل شهر قابل رویت است و رهگذرانی که در طول پیاده رو قدم می زنند، تاریخ قدیم خودشان یا سرزمینی که به آن پا گذاشته اند را می بینند.
دیوارهای هزار سال پیش، ستون های دوهزار ساله و سنگ فرش های قدیمی، در بخش های مختلفی از شهر بیرون زده شده و به طرز جالبی قابل بازدیده. در حالی که آن سوی خیابان، هتلی تازه تاسیس به چشم می خوره، ما بین پیاده رو و هتل، تاریخ باستانی رم رو می تونی ببینی.
بعضی جاها، زیر شیشه های مخصوصی، بخشی از تاریخشون رو محافظت می کنند و در برخی از مناطق، این تاریخ آشکارا در مقابل چشمان بازدید کننده است. از میانشان می توانی عبور کنی و در حالی که بخشی از شهر را به قصد محل اقامت یا کارت ترک می کنی، شهر تاریخی را می توانی از نظر بگذرانی.
در بخش های قابل بازدید این شهر تاریخی، وجود مسیر های بازدید، بهترین روش برای هدایت گردشگری است که در وسط شهر تاریخی رم، نمی تواند راهنمایی جز آنچه به طور نوشتاری یا دیداری گذاشته شده، داشته باشد.
تصور این که بخش قبرستان های سه هزار ساله قیطریه یا خانه های تاریخی جنوب تهران، چطور در بی تدبیری مدیران شهری قبل از انقلاب و نابخردی مدیران بعد از انقلاب، از بین رفته و زیر خاک مدفون شده یا به خاک تبدیل شده، قبل از دیدن تصویر رم، آزار دهنده بود و بعد از آن، به یکی از کابوس های من تبدیل شده. چطور آن ها، تاریخشان را به رخ بازدید کننده شان می کشند و ما با این همه ادعای دهن پر کن، چیزی برای عرضه نداریم.
رم برای من سمبل حفاظت و نمایش تاریخ گذشته بود.

