بعد از حدود ۱۲ سال، من، پدرم، مادرم، دو خواهر هام و برادرم کنار هم چمع شدیم
البته در این مدت خانم همسر و همسر برادرم هم به این جمع اضافه شده اند و خواهرم هم زندگی تازه ای رو با پسر عموش شروع کرده که پسر عمو هم اینجا در میان ماست...مثل همان ۱۲ سال پیش
هوا بی نهایت دلچسبه .. آفتاب نرمی از میان رطوبت اندک در حال تابیدنه
پدرم یکی از جداولی رو حل می که ما براش آورده ایم ... وقتی یکی یکی کتاب های جدول رو بهش می دادم، با شوق اون ها رو از من می گرفت.
هر دومون صبح نسبتا زود، با توجه به خوابیدن دیر هنگام شب، برخاستیم و از هوا و طبیعت لذت می بریم.
کمی هم از خاطرات سفر قبلی
داشتم از کلیوسیوم می گفتم، محل جنگ گلادیاتورها. وقتی به سمتش حرکت می کردیم، مجموعه های بی نظیری از آثار به جا مانده از دوره های گذشته رو از مقابل چشمانمان گذراندیم. اما کلیوسیوم، برای من که به جنگ های گلادیاتوری به دلیل خشونت حیوانی که داخلش هست علاقه مندم، از آن جهت که این خشونت و جنگ را دوست دارم، برایم دیدن این نوع خشونت از انسان و لذت غیر قابل فهمی که گروهی دیگر ازش می بردند عجیب و گاهی لازم به مشاهده است، چیز دیگری بود.
از دور که این نماد نیمه تخریب شده وحشی گری نمایان شد، نتوانستم خودم را کنترل کنم. لحظاتی ایستادم، نگاهش کردم و بعد با خانم همسر از در اصلی، واردش شدیم. همینطور که پله هایش را بالا می رفتیم، تصور می کردم زمانی که سالم بوده و پر از جمعیت، چه وحشتی در دل کسانی بوده که در اتاقک های کوچک و تاریک زیر زمینش، تنها منتظر فرمان مرگ تدریجی شان بوده اند.
و چه لذتی برای کسانی داشته که در سکوهای مختلف این تماشاخانه می نشسته اند و منتظر که چه کسی دیگری را می کشد. و البته در ذهنم یا شاید هم بلند بلند طوری که خانم همسر هم شتید، تبریک گفتم به سازنده فیلم گلادیاتور که این قدر دقیق صحنه های این خانه بزرگ مرگ را ترسیم کرفده بود.
لحظات طولانی، من و خانم همسر بر بالای این بنای عظیم که بخشی از دیوارهاش تخریب شده بود، ایستاده بودیم و به بخش مهمی از تاریخ اروپا و ایتالیا فکر می کردیم. و فکر به این که - این بخشش کاملا به افکار شخصی من مربوط بود - که چطور آن انسان های وحشی، تمدنی را به آرامی و انسانیتی آنچه امروز ما می بینیم بنا می کنند و چطور ما با همه پیشینه ای که نیاز به ادعا ندارد ولی کاملا انسانی و محترمانه و قابل افتحاره، به جایی می رسیم که نه تنها دیگران مسخره مان می کنند که خودمان هم چیزی برای افتخار کردن بهش نمی یابیم.
ببخشید که از عکس خبری نیست. در خانه برادرم، از عکس هایی که از این بناها و زیبایی ها گرفتم اثری نیست. بعد از بازگشت از سفر، چند بار وبلاگم رو فقط با عکس به روز می کنم.
چند روز پيش يكي از مهم ترين تصميمات زندگي ام رو گرفتم. اين رو هم از خانم همسر ياد گرفتم. هرچند او خيلي به اين رفتارش آگاه نيست، اما جرات اش در كشيدن چكي كه بيشتر از مانده حسابش است، شجاعت زيادي داره. هميشه هم اون حساب پر مي شه. فرقش اينه كه او چك هايي كه مي كشه براي خوردن و پوشيدنه، كه البته خيلي هم خوب اند و من اين چك رو براي يك سرمايه گذاري كشيدم.
در حالي كه تا الان دو بار و اون هم از پولي كه متعلق به خودم نبود، چكي به مبالغ بيشتر از 10 ميليون تومان كشيده بودم، اين بار اين مبلغ رو براي خودم و براي خريد بخشي از سهام شركتي كه درش كار مي كنم كشيدم. اون هم در حالي كه ته حسابم 4 ميليون تومان است و آن هم بايد بدهم بابت رهن خانه.
امروز كه يك نفر از مشتري هايي كه من رابط اش بودم، با من تماس گرفت تا 20 ميليارد تومان از طريق ما در بورس سرمايه گذاري كنه، فقط به اين فكر مي كردم كه اين اتفاق، فقط نشانه اي است از اين كه مي تونم چكم رو پاس كنم و اين، پاداش خواستن من خواهد بود.
ادامه خاطرات ايتاليا؛ عظمت واتيكان
واتيكان، هميشه براي من، محل اجماع پاپ ها بود و از اين نظر، يعني از بعد سياسي، چندان علاقه اي به ديدن اين اثر مذهبي – تاريخي نداشتم. اما بعد از برگشتن از ايتاليا، وقتي با خانم همسر خدمت عموي محترم خودم رسيده بودم كه چند ماه قبل گفته بود هر انساني بايد در جواني يك بار مكه بره، خانم همسر برگشت به خان عموي بنده گفت:"هر انسان مسلماني در عمرش يك بار بايد واتيكان را ببيند."
اين حرف فقط يك مقابله به مثل كلامي نبود، تمام احساس من و خانم همسر از ديدن اثري بود كه عظمت و شكوه را به تمامي در خودش داشت. من مكه نرفتم و براي همين هم با جايي به خصوص با اماكن مذهبي مقايسه اش نمي كنم، حتي با بازمانده ها و خرابه هاي تخت جمشيد هم كه هنوز بعد از آن همه ويراني، شكوه دارد مقايسه اش نمي كنم، من واتيكان را با آنچه در ذهن خودم داشتم مقايسه مي كنم.
بعد از اين كه از قرار اداري – دوستانه مون در رم فارغ شديم، به هتل برگشتيم. هواي ايتاليا متغير بود و ما احساس كرديم لباس مناسبي نپوشيده ايم. بعد از آن هم خودمان را با يك اتوبوس رسانديم به كليساي واتيكان. اتوبوس ما را در ميداني پياده كرد كه تا واتيكان، 10 دقيقه پياده راه بود. تا آن جا هم ديگر ماشين ها تردد نمي كردند. هر چه نزديك تر مي شدي، عظمت اين كليساي قديمي بيشتر خودش را نشان مي داد.
يادم نمي آد قدمت اين اثر چقدر بود. با خانم همسر اطراف كليسا گشتيم. بعد وسوسه شديم كه بريم و داخلش رو هم ببينيم هر چند شنيده بوديم كه اين قدر مراقب اين اثر هستند و اين قدر ديدنش خواهان دارد كه بايد وقت قبلي گرفت. از قضا آن روز هم بخت با ما يار بود و در آن روز خاص نيازي به اين قرتي بازي ها نبود.
توي صف نسبتا طولاني استاديم و حدود نيم ساعت بيرون كليسا، منتظر ورود شديم. همونجا هم يكي از بدترين ساندويچ هايي رو كه مي شد نوش جان كرديم. داخل كه رفتيم، باز هم صف بود و اين بار بايد بليط مي خريديم براي ورود به طبقات. خانم همسر، تابلوهاي مربوط به راهنماي خريد بليط رو خوند و با صرف جويي ارزون ترين حالت رو كه از طريق پله بود انتخاب كرد. شايد حدود 7 – 8 يورو پول داديم كه در حالت دوم كه با آسانسور بود اين رقم به دو برابر افزايش پيدا مي كرد. من و خانم همسر با خوشحالي از اين صرف جويي مالي، راه پله ها رو در پيش گرفتيم و به اطراف و محيطي كه درش بوديم نگاه مي كرديم و بالا مي رفتيم.
نيمي از پله ها رو بالا نرفته بوديم كه احساس كرديم پاهامون كشش بالا رفتن نداره. هنوز در ميانه هاي طبقات بوديم و فقط بخشي از ساختمان و زيبايي اش رو ديده بوديم. وقتي كه به غلط كردن افتاديم، هنوز يك سوم راه باقي بود و ما از پله هايي كه گاه بلند و گاه عريض بودند و مي گذشتيم و به خودمان فحش مي داديم.
در ميانه كليسا، درست زير قوس گنبد، مسير مدوري بود كه از آنجا هم مي شد نقاشي هاي روي ديوار اين بخش را ديد و هم از لابلاي نرده هاي فلزي، طبقه اول كليسا را. نقاشي هاي اين بخش روي كاشي كار شده بود و قطعات كوچك كاشي (كمتر از 5 سانتيمتر در 5 سانتيمتر)، كنار هم قرار گرفته بودند و نقشي 7 – 8 متر مربعي را ايجاد كرده بودند.
بعد از آن، راه پله، باريك و كج مي شد و تو هم بايد متناسب به قوس گنبد، خودت را كج مي كردي و از آن بالا مي رفتي.
حالا ديگر تو بر بلنداي رم ايستاده اي. بر بالاي يكي يا شايد تنها كليساي بلند دنيا. بر بلنداي ادعاي صلح جهاني. تمام ميدان و بخش عمده اي از شهر زير پاي توست. شيوه معماري، شهرسازي و نگهداري آثار ايتاليايي ها از اين بالا راحت تر ديده مي شود.
اما پاهاي ما به طرز وحشتنامي درد مي كند. 750 پله غير عادي، راه زيادي بود براي ما شهري هايي كه مسير خانه تا سر كوچه را هم به زور طي مي كنيم. اما اين همه، ارزشش را داشت و اگر باز هم گذرم بر اين اثر بيفتد، حتما از پله هايش خواهم رفت.

