تبليغاتX
در چشمان تو
جمعه 19 مرداد1386
قیمت غذا در رستوران و لبخند در اروپا
بارها وقتی به رستوران می رویم، ناخودآگاه قیمت غذا ها را نگاه می کنیم به جای نام آن ها. و بارها غذاهایی را سفارش می دهیم که چندان هم باب میلمان نیست یا آنقدر تکراری است که برایمان خوردنش لذتی ندارد. این عادت در سفر هم همراهمان است و نمی توانیم برای رفتن به خرید و گشت و گذار و ... از خیر دغدغه قیمت بگذریم و این را هم توی سر خودمان می زنیم که اگر پول داشتیم ....

در سفر اخیرم ، گرچه همه ارزشش به دور هم بودن بود و از این موضوع لذت هم بردم، اما تصمیم جدی گرفتم که این عادت را ترک کنم. نه این که از سر لجبازی، بی حساب و ملاحظه خرج کنم. این برایم مهم است که دفعه آینده که سفر می آیم، و دو سال دیر تر نخواهد بود، بدون ملاحظه قیمت، بخواهم و بتوانم که خرج کنم. و اطمینان دارم به این خواسته خواهم رسید. آنقدر خواهم داشت که رستوران را وقتی گشنه ام بروم و غذایی را که دوست دارم بخورم.

آنچه بیشتر آزارم می داد، ملاحظه قیمت ها، حتی برای خرید خوراکی های مورد نیاز برای مصرف خانگی بود. این ملاحظات، مصمم ترم کرد که راهی پیدا کنم تا در سفر آینده، به این موضوع فکر نکنم.

خاطرات اروپا - این بار بلژیک

این بار از ایتالیا می گذرم و اگر لابلای خاطراتم، باز موضوعی به ذهنم رسید، دوباره به چکمه زمستانی این قاره کوچک برخواهم گشت.

از رم با هواپیما عازم بروکسل شدیم تا بعد از 10 سال و اندی، برادرم را ببینم. بعد از رد شدن خماری دیدار نخستین، اولین موضوعی که جلب توجهم را می کرد، احترامی بود که مردم به یکدیگر می گذاشتند. بار ها در این خاطره نویسی ها، از نگاه انسانی غربی ها به یکدیگر صحبت کردم. این بار، نوع دیگری از این نگاه را تجربه کردم. روزهای اول بود و برادرم که بسیار نسبت به لوازم الکترونیک و تکنولوژیک، حساس است، مرا به فروشگاهی برد تا در لنز دوربینم را که در ایتالیا و در کنار دریا گم کرده بودم، دوباره خریداری کنیم.

بعد از کمی گشت زدن و پیدا نکردن جنس مورد نظر، دنبال یکی از پرسنل فروشگاه بودیم تا ما را راهنمایی کند. فرد مزبور با یکی از مشتری ها در حال گفت و گو بود. طبق عادت ایرانی، داشتم به سمتش می رفتم تا در میان گفت و گوی به ظاهر طولانی شان بدوم و بگویم: ببخشید! من فقط یک در دوربین می خواهم. اما چون مهمان برادرم بودم و البته زبان فرانسه هم نمی دانستم، کنار ایستادم. ایستادن مان طولانی شد و از برادرم پرسیدم: خوب چرا نمی روی جلو و سووالت را نمی پرسی. آخه باز هم طبق عادت، می دانستم اگر نزدیکش نرویم، متوجه ما نمی شود و شاید تا صبح با هم گپ بزنند.

برادرم فقط گفت: او فعلا یک مشتری دارد. همانجا بود که فهمیدم بر خلاف رفتار عادت شده ما، آن ها به همدیگر احترام می گذارند، وسط حرف هم نمی پرند، برای همدیگر صبر می کنند. و البته بعد از این که فروشنده کارش با آن مشتری تمام شد، ول کن ما نبود تا مشکلمان حل شود.

این صبوری را در این سفر اخیر بیشتر فهمیدم. وقتی نزدیک پیاده رو می شدم و ماشینی که در حال گذر از خیابان بود، با فاصله ای زیاد از خط عابر پیاده، می ایستاد تا من بگذرم. یا وقتی می خواستم داخل فروشگاهی شوم و فردی که در حال خروج بود، با آرامش و لبخند می ایستاد تا من بگذرم. یا حتی زمانی که مسافرین خسته مترو، خود را روی دسته کناری پله برقی ولو می کردند، اما آن قدر کنار می ایستادند تا اگر کسی خواست با عجله بگذرد، جا برایش باشد.

همه این ها، صبوری مردمی است که گرچه نگاه سوسیالیستی به مسایل اقتصادی و اجتماعی دارند، اما پیشرفت و حرکت تند اقتصادی شان، برای ما مثال بوده و هست. شاید لازم نباشد تا کید کنم که این نگاه ربط زیادی به سوسیالیستی فکر کردنشان ندارد. آن ها یاد گرفته اند به انسان، انسانی نگاه کنند.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 21:43 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 9 مرداد1386
موزه لوور، بخش ایران ندارد
می خواستم مثل همیشه خاطره سفرم را طبق روال گذشته اش ادامه بدم و از ایتالیا و مابقی اتفاقاتش بگم و به بلژیک و آلمان برسم. اما همزمانی به روز کردن وبلاگم با سفر به پاریس، من رو متقاعد کرد که این بار کمی در خاطره نویسی ام تغییر بدم. امی خوام کمی و فقط کمی از سفر به پاریس بگم و اون هم فقط از بخش دیدارمون از موزه دیدنی لوور.

اگر نگم همه، می تونم بگم بخش اصلی علاقه من و خانم همسر به دیدن لوور در سفر دو روزه به عروس شهرهای جهان، دیدن بخشی بود که ما اون رو به نام بخش ایرانی این موزه مهم جهان می شناسیم. بعضی از ما ها با درد و برخی مون با خوشحالی از بودن این آثار در آنجا حرف می زنیم، اما همه با افتحار می گوییم که بخش بزرگی از موزه لوور به ایران و آثار تاریخی به جا مانده از اون اختصاص داره. تقریبا همه ما می دونیم که سرستون ها و بخش عمده ای از کاخ آپادانا در شوش، سرستون کاملی از تخت جمشید، اصل قانون حمورابی، کتیبه ها و آثار بسیاری از شوش و خوزستان و تخت جمشید و فارس و لرستان و بسیاری دیگر از نقاط ایران باستان، در این موزه اروپایی نگه داری می شوند.

من بارها از اطرافیانم، ایرانیان مقیم اروپا، دوستان و آشنایانی که از لوور دیدن کرده اند و خیلی از اهل هنر که با این موزه آشنایند، شنیده ام که از بخشی که آثار ایران در آن نگه داری می شود به عنوان بخش ایران موزه لوور نام برده اند و تاکید کرده اند که اگر لوور رفتید و فقط همین بخش را  دیدید، کافی است.

در سفرنامه ام و به زودی، به این موزه هم خواهم رسید، البته بدون اشاره ای به این بخش. چون روزی که ما رفتیم لوور، به دلیلی که فهمیدم گویا دلیل خاصی هم نمی خواهد، بخش ایرانش - البته به قول دوستان - بسته بود.

اما در این بخش از خاطره نویسی هایم فقط می خواستم یک چیز را با جرات و بدون ملاحظه بگویم:

موزه لوور بخش ایران ندارد.

این را از قول من به هر کس که دوست داشتید بگویید. مسئولیتش با خودم.

اصلا من یک پیشنهاد دارم که اگر توضیحات من برایتان قابل قبول بود - و البته بعد از تحقیقات خودتان- آن را در وب لاگ خودتان هم بنویسید و هر طور که توانستید درباره اش حرف بزنید. نه برای این که موزه لوور بخش ایران پیدا کند. دلیلش را تا آخر نوشته ام توضیح خواهم داد.

اما این که گفتم موزه لوور بخش ایران ندارد، معنی اش این نیست که آثار ایرانی در این موزه نیست، معنی اش فقط این است که در ابتدای ورودی این موزه، در بروشورهایش و در راهنماهای مکتوب و منصوبش به در و دیوار موزه، شما اثری از نام ایران نمی بینید.

موزه لوور، بخش مجزایی با نام مصر و یونان دارد. اما بخشی که آثار ایران در آن نگهداری می شود با عنوان آثار عتیقه شرقی معروف است.

بخش دیگری هم هست که بیشتر آثارش به ایران اختصاص دارد و با عنوان مخلوط و مخشوش اسلامی، مجموعه ای از آثار ایران و اطراف آن را به نمایش گذاشته است. می گویم مخلوط و مخشوش، چون تا جایی که من اطلاع دارم، در هیچ موزه ای و از نظر هیچ روش علمی و منطقی، اثری را که محل ساخت و کشف مشخصی دارد به دوره ای تاریخی ربط نمی دهند. مصلا اثری از ایتالیا مربوط به دوره رنسانس را با عنوان اثری از آن کشور و در مجموعه آثار آن کشور نشان می دهند و تنها دوره تاریخی اش را ذکر می کنند. اما در مورد ایران، این موضوع برعکس است و بسیاری از آثار ایران حتی در موزه های خودمان، به عنوان آثار اسلامی منصوب به نقطه ای جغرافیایی در ایران شناخته می شوند.

وقتی با این وضع مواجه شدم، برای چندمین بار، احساس خبرنگار بودن بهم دست داد. اما چون حالا دیگر دستم به جایی بند نیست، تنها راهش را نوشتن در وبلاگ خودم دیدم و این که احساس خودم را از آنچه رخ داده، به دوستانم منتقل کنم.

موضوع صحبتم اصلا این نیست که چرا در آن موزه نام ایران در جای جای اش نیست که البته باید باشد. موضوع این است که به صورت کاملا حساب شده، نام ایران را از هر آنچه تمدن و بزرگی است، پاک کرده اند. حالا اگر مردان سر دمدار فرهنگ و سیاست ما، خود، چندان بزرگ نیستند که برای این امور فکری کنند، گمان نکنم وبلاگ ها و بعد از آن نامه نگاری ها و مکاتبات و مذاکرات ما بی نتیجه باشد. موزه لوور برای من، سمبل سیاستی است که در غرب جریان دارد برای حذف ایران حتی به عنوان کشوری که پیشینه فرهنگی دارد. اگر داشتن پیشینه فرهنگی در دنیای تکنولوژی و قدرت مالی قرن بیست و یک مهم نبود، موزه های دنیای غرب برای ساختن پیشینه ای کوچک از خودشان، این همه تلاش نمی کردند. آن ها هنوز هم به دنبال ساختن این پیشینه هستند. بی جهت نیست به نظر من که پیشینه موجودمان را از ما دریغ می کنند.

خود من فکر می کنم هر آنچه برای ساخته شدن فرهنگ مان لازم است، در فضای مجازی موجود است و تنها همتی می باید.

اگر کسی نظری داشت که کار بهتری می توان کرد، مرا هم در جریان بگذارد.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 9:5 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1 مرداد1386
باز هم جدال در مورد خانه و اروپایی که من دیدم
هوای این روزهای بلژیک کمی سرد شده و باران ریزی می باره. به قول خود بلژیکی ها یا بهتره بگم ایرانی های مقیم اینجا، هوا گند شده! و البته برای توریست هایی مثل ما، بی نظیره!

دیشب خبری رسید از ایران در مورد یکی از ثروت هایی که از ۴۰ سال پیش قرار بود به مادر بزرگم برسه و نرسید تا از دنیا رفت. و حالا به سه تا بچه هاش رسیده. یک خانه در یکی از مناطق مشهد. و همون دیشب، بحث نه چندان مفصلی داشتم با اعضای خانواده که این روزها به شدت از رفتارهای مالی و سرمایه گذاری من شاکی اند. بحث مان هم چند جنبه داشت:

۱) چرا این خانه را نگه داریم؟

۲) اگر خانه نگه داشتن خوب است، چرا خودت خانه پدری ات را فروختی؟

۳) اگر نفروشیمش، برای خرید خانه در آمریکا -محل زندگی فعلی پدر و مادرم- باید وام زیاد بگیریم و بهره زیاد - ۸٪ در سال - بدهیم

و من هم جواب هایی دادم که بالاخره هم قانع شان نکرد، اما به پیشنهاد من با کسی مشورت کردند که نظر من را تایید کرد.

۱) خانه و ملک اگر در منطقه درست و حسابی باشد - چنانکه اطلاعات و تحقیقات قبلی من از خانه مزبور در مشهد این را می گفت - همواره با رشد رو برو خواهد بود و می توان به حرکت مناسبش خیلی بالاتر از نرخ رشد ۸٪ امیدوار بود.

۲) من خانه پدری ام را فروختم، چون ساکن آن بودم و دارایی من محسوب نمی شد و این خانه را می گویم نگه دارند، چون دارایی شان محسوب می شود و می توانند از کنارش، درآمد غیر فعال داشته باشند.

۳) فروش این خانه، بخشی از بدهی مورد نیاز برای تامین خانه دیگر در آمریکا را تامین می کند. البته خرید آن خانه را من در شرایطی مناسب می دانم که مثل الان برای اجرای یک طرح تجاری باشد. ولی همین را هم می شود با وام تامین کرد و در عین حال سود رشد این خانه به تنهایی می تواند بخش عمده ای از آن وام را برگرداند.

جالب این بود که فرد مورد مشاوره خودش می خواست با پول رهن این خانه اش، وام مسکن بگیرد و خانه دیگری تهیه کند که اجاره اش، وام خودش را در بیاورد. بدهی، همه جا بد نیست.

ادامه خاطرات اروپا - این بار، اروپایی که من دیدم

سفر دوباره به اروپا، تشویقم کرد که این بار از خود این قاره بگویم، از آنچه در این قاره دیدم و خاطره ای که در ذهنم به جا گذاشت.

هر بار که می خواهم از خیابان های بلژیک یا آلمان  رد شوم، هر بار که در مغازه ای از مغازه های آلمان یا بلژیک می خواهم خرید کنم و هر بار که به رفتار های مردمان این کشورها نگاه می کنم، یک چیز برایم از همه جذاب تر است: نگاه انسانی شان به من و احترامی که به من به عنوان یک هم نوع می گذارند.

بارها هنگام قدم زدن در خیابان های بلژیک، وقتی با پدر و مادرم یا بقیه پیاده روی می کنیم، مردد بودم که از مقابل این ماشین که چند متری آن سو تر ایستاده رد شوم یا نه؟ بار ها ندانستم معنای ایستادن ماشین هایشان در وسط خیابان در حالی که هنوز چند صد متری با آن ها فاصله داری، چیست؟

هنوز نمی دانم چه می شود که در یک مغازه وقتی از مغازه دار سوالی می کنم، تا شیر فهمم نکند و مطمئن نشود که جوابم را نداده، ولم نمی کند و در آن میانه، جواب فرد دیگری را نمی دهد.

هنوز معنای کرامت انسانی را که امثال خاتمی، شعارش را می دادند، در این کشورهای غریبه نمی فهمم. معنای این که چگونه من این جا که جایی ندارم به ظاهر، این اندازه عزیز و قابل احترامم.

و هر بار که از یک سفر اینچنینی به ایران باز می گردم، اندوه، تمام وجودم را می گیرد، وقتی از خیابان نمی توانم بگذرم، وقتی احترام نمی بینم و ....

هر بار که از خیابان های اینجا می گذرم، می خواهم از راننده های محترم شان تشکر کنم و آن ها البته با نگاه بی تفاوتشان می گویند که غیر از این اگر عمل می کردیم، انسان نبودیم.

پ.ن بخش نخست: راستی بالاخره به جای همه آن سمینارها و برنامه هایی که وعده اش را به خودم می دادم، گفت و گو راجع به سرمایه و ثروت را در قالب بازی گردش پول شروع کردیم.

این بازی که قابل خریدن است، حداکثر با ۶ نفر قابل اجراست. ما بعد از هر بازی، جلسه نقد و بررسی داریم. اول با ۵ نفر شروع کردیم و آن قدر جذاب بود که الان ۳۰ نفر طی ۵ گروه ۶ نفره در روزهای مختلف می آیند شرکت ما و بازی می کنند و البته رفتارهای خودشان را در زندگی می بینند. برای خود من که این بازی و دیدن بازی دیگران، تجربه بی نظیری بود که برنامه سفر، مرا از آن محروم کرد. برگردم حتما دوره های بیشتری با افراد تازه تری شروع شده.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 12:51 | | لینک به این مطلب