چهارشنبه 4 مهر1386
خواستن و رسيدن
چهل ميليون تومان براي خودم مي خواستم و چهل ميليون هم براي مادرم. فرقش فقط اين بود كه زمان تنگ تري رو داشتم براي تهيه چهل ميليوني كه بايد به مادرم مي دادم. موضوع هم از اين قرار بود كه مادرم رو تشويق كردم تا "كار شخصي" خودش رو راه اندازي كنه. كاري كه مي تونه اون رو از نظر مالي كمي متحول كنه. براي همين هم تامين اين پول، رضايت بخش بود و لازم. فرصتي هم كه برايش فراهم شده بود، فرصت استثنايي بود كه باز تشويقش كردم از اين فرصت استفاده كنه. هرچند كسان ديگري هم بودند كه به تشويق اون ها كار جديد رو شروع كرد و رفت سراغ فرصت استثنايي اش، اما من خودم رو در اين مسير سهيم مي دونستم. حالا بايد (به نظر خودم و خودش) بهش كمك مي كردم تا به راهش ادامه بده. براي ادامه راه هم، اولين قدم، تهيه 40 ميليون تومان پول بود.
اما اين وسط يك نكته وجود داشت، پدرم يك دارايي يا بخشي از يك دارايي رو در اختيار داشت كه يك خونه بود و هست هنوز هم در مشهد. فروش اون خونه مي تونست اين مبلغ رو تامين كنه. اما كمي كه جلو رفتم ديدم فروش خونه در شرايط ركودي فعلي با سرعتي كه من در نظر داشتم، يعني حدود 4 هفته، مقدور نيست. فقط يك هفته اش به دريافت كليد خانه و سپردن به بنگاه و ... گذشت. البته بيكار هم ننشستم، از آگهي توي روزنامه و سايت ها و دوستان، همه كار كردم، اما به اين زودي نمي تونستم روش حساب كنم.
مادرم هم توقع داشت من پولي رو كه پارسال(حدود 8 ماه پيش) براي راه اندازي رستوران مصرف كرده بودم و در اصل سرمايه گذاري كرده بودم براش، بهش بدم تا كارش راه بيفته. اما رستوران تازه به سود آوري رسيده بود. مي تونستم ساير سرمايه گذاري هاش مثل سهام رو كه اون هم تازه به بازدهي رسيده، خرج كنم تا بتونم كمتر به پولش در رستوران دست بزنم. اما هيچ كدوم از اين كارها مطلوب من نبود. از طرف ديگه، اين پول ها هم به اين زودي به دستم نمي رسيد. مطلوبم هم نبود،چون من به آينده اي نگاه مي كنم كه حالا كار شخصي مامان هم گرفته، اما چون خودش داره اداره اش مي كنه، خسته است، اما نمي تونه تكون بخوره، بايد هر روز كار كنه. من به وقتي نگاه مي كنم كه اون كار يك سود معمولي داره كه مي تونه خرج خودش رو دربياره. اما ديگه باهاش سفر نمي تونه بره، لوازم خونه نمي تونه بخره و ....
به هر حال تصويري رو كه داشتم مجسم كردم: نگه داشتن سرمايه هاي مامان و تامين پول مورد نياز و فروش دارايي- خانه مشهد – در فرصت كافي. اينجا بود كه به اهرم مالي مهم ايمان آوردم. در بحث هاي مالي، بدهي، يك اهرم مالي محسوب مي شه، يعني مي تونه مثل يك اهرم، شرايط رو تكون اساسي بده. فقط شرطش اينه كه تو بدهي رو اگه براي ايجاد دارايي تهيه كني، اشكال كه نداره هيچ، خيلي هم خوبه، اما اگه بدهي براي تهيه ملزومات زندگي و گذران عمر باشه، يك جايي زمينت مي زنه.
سخت بود، شب هاي سختي رو پشت سر گذاشتم و هر لحظه از صبح تا موقع خواب رو به روشي كه مي توستم اين پول رو تامين كنم فكر كردم. سه هفته گذشته بود، پنج شنبه، با خودم تنها بودم، ديگه صدام در اومد و شروع كردم بلند بلند، چيزي رو كه مي خواستم صدا زدم. بعد يه جرقه زد كه راه هاي ديگه اي هم وجود داره. از شب قبلش هم تصميم گرفته بودم فكر اين پول رو تو خونه نيارم، اما مگه مي شد. هر لحظه باهام بود. كم پولي نبود براي من. به هر كس هم مي گفتم، مي گفت: چهل ميليون تومان؟؟؟؟!!!!
اما دو نفر بودند كه اين سوال رو نكردند و يكي شون، حتي حاضر شد به روش هاي مختلف اين پول رو تامين كنه، يكي اش هم اين كه خونه اي كه قصد فروشش رو داشتم، ارزون تر بخره. من حاضر نشدم، يك ماه و نيم ازش فرصت گرفتم و مبلغي رو كه مي خواستم ازش وام بدون بهره گرفتم.
توي مسير رسيدن به اين پول، خيلي روش ها برام باز شد، خيلي راه ها رو شناختم و مهم تر از همه، اندازه ام تغيير كرد. اندازه اي كه تا الان در قواره بيشتر از يك ميليون نبود.
اما اين وسط يك نكته وجود داشت، پدرم يك دارايي يا بخشي از يك دارايي رو در اختيار داشت كه يك خونه بود و هست هنوز هم در مشهد. فروش اون خونه مي تونست اين مبلغ رو تامين كنه. اما كمي كه جلو رفتم ديدم فروش خونه در شرايط ركودي فعلي با سرعتي كه من در نظر داشتم، يعني حدود 4 هفته، مقدور نيست. فقط يك هفته اش به دريافت كليد خانه و سپردن به بنگاه و ... گذشت. البته بيكار هم ننشستم، از آگهي توي روزنامه و سايت ها و دوستان، همه كار كردم، اما به اين زودي نمي تونستم روش حساب كنم.
مادرم هم توقع داشت من پولي رو كه پارسال(حدود 8 ماه پيش) براي راه اندازي رستوران مصرف كرده بودم و در اصل سرمايه گذاري كرده بودم براش، بهش بدم تا كارش راه بيفته. اما رستوران تازه به سود آوري رسيده بود. مي تونستم ساير سرمايه گذاري هاش مثل سهام رو كه اون هم تازه به بازدهي رسيده، خرج كنم تا بتونم كمتر به پولش در رستوران دست بزنم. اما هيچ كدوم از اين كارها مطلوب من نبود. از طرف ديگه، اين پول ها هم به اين زودي به دستم نمي رسيد. مطلوبم هم نبود،چون من به آينده اي نگاه مي كنم كه حالا كار شخصي مامان هم گرفته، اما چون خودش داره اداره اش مي كنه، خسته است، اما نمي تونه تكون بخوره، بايد هر روز كار كنه. من به وقتي نگاه مي كنم كه اون كار يك سود معمولي داره كه مي تونه خرج خودش رو دربياره. اما ديگه باهاش سفر نمي تونه بره، لوازم خونه نمي تونه بخره و ....
به هر حال تصويري رو كه داشتم مجسم كردم: نگه داشتن سرمايه هاي مامان و تامين پول مورد نياز و فروش دارايي- خانه مشهد – در فرصت كافي. اينجا بود كه به اهرم مالي مهم ايمان آوردم. در بحث هاي مالي، بدهي، يك اهرم مالي محسوب مي شه، يعني مي تونه مثل يك اهرم، شرايط رو تكون اساسي بده. فقط شرطش اينه كه تو بدهي رو اگه براي ايجاد دارايي تهيه كني، اشكال كه نداره هيچ، خيلي هم خوبه، اما اگه بدهي براي تهيه ملزومات زندگي و گذران عمر باشه، يك جايي زمينت مي زنه.
سخت بود، شب هاي سختي رو پشت سر گذاشتم و هر لحظه از صبح تا موقع خواب رو به روشي كه مي توستم اين پول رو تامين كنم فكر كردم. سه هفته گذشته بود، پنج شنبه، با خودم تنها بودم، ديگه صدام در اومد و شروع كردم بلند بلند، چيزي رو كه مي خواستم صدا زدم. بعد يه جرقه زد كه راه هاي ديگه اي هم وجود داره. از شب قبلش هم تصميم گرفته بودم فكر اين پول رو تو خونه نيارم، اما مگه مي شد. هر لحظه باهام بود. كم پولي نبود براي من. به هر كس هم مي گفتم، مي گفت: چهل ميليون تومان؟؟؟؟!!!!
اما دو نفر بودند كه اين سوال رو نكردند و يكي شون، حتي حاضر شد به روش هاي مختلف اين پول رو تامين كنه، يكي اش هم اين كه خونه اي كه قصد فروشش رو داشتم، ارزون تر بخره. من حاضر نشدم، يك ماه و نيم ازش فرصت گرفتم و مبلغي رو كه مي خواستم ازش وام بدون بهره گرفتم.
توي مسير رسيدن به اين پول، خيلي روش ها برام باز شد، خيلي راه ها رو شناختم و مهم تر از همه، اندازه ام تغيير كرد. اندازه اي كه تا الان در قواره بيشتر از يك ميليون نبود.
نوشته شده توسط آقاي همسر در 9:17 | | لینک به این مطلب

