تبليغاتX
در چشمان تو
چهارشنبه 12 تیر1387
دست ترس را بگیر و برو ؛ همراه با حکایت شهر سکس، مواد مخدر و ...

این جمله را بارها شنیده ام که هیچ موفقیتی نیست که به دست آوردن آن همراه با خطر نباشد. خطر از دست دادن خیلی چیزها، برای به دست آوردن آنچه ارزشش را دارد. و البته بارها هم تجربه کرده ام که هیچ چیز ارزشمندی به دست نیاورده ام، مگر چیز ارزشمند دیگری را از دست داده ام: وقت، پول یا با خانواده بودن، دم دست ترین چیزهایی بوده اند که برای دست آورد هایم، آن ها را از دست داده ام یا از آن ها هزینه کرده ام.

از ابتدای این ماه، از شرکتی که 12 سال به صورت غیر مداوم در آن کار می کردم، بیرون آمدم. دفعه اول، سال 80 بود که در حالی که مجرد بودم، تصمیم خودم را گرفتم و در اوج موفقیت های مالی شرکت یا شروع دوره جدیدی از موفقیت ها، از شرکت بیرون آمدم. و این بار، در حالی تن به این کار دادم که نه تنها مجرد نبودم، که هزینه 300 هزار تومانی اجاره خانه را هم بر عهده دارم. روزی که پای تصمیمم ماندم و هزینه هایش را یکی یکی پرداخت کردم، ترس تمام وجودم را گرفت ( و هنوز هم با هم هستیم). شرکت، حقوقی برای من و کار جدیدم در رستوران، در نظر نگرفته. مدیر رستوران (که من هم در آن سهمی دارم) مرا به عنوان کارمند خودش نپذیرفت و با من قرار و مداری گذاشت که از افزایش فروش، درصدی بردارم. مدیران شرکت قبلی، همکاری من با مجموعه خوشان را به صورت پیمانکاری را هم قبول نکردند. سارا و من، از آنچه پیش رو بود، و هست هنوز هم، وحشت زده شدیم و هستیم تا حدودی. تنها این جمله مربی ام در خاطرم آمد که بارها گفته بود:" ترس، جزیی از وجود و هستی انسان است. هر وقت که در حال انجام کاری هستی که به آن ایمان داری و ترس تو را فراگرفت، با آن مقابله نکن، ترس ات را بردار و همراه خودت ببر." این روزها، ترس، همراه من به سر کار می آید. پشت کانتر رستوران می ایستد، به مشتری های تک و توک یا زیاد رستوران نگاه می کند. بعد هم چشمانش را به من می دوزد، لبخندی می زند و رویش را به سمت دیگری می چرخاند.

اما من ایمان دارم، اگر انتخاب من از روی ترس نباشد، آنچه به دست می آورم، بسیار بزرگ تر و ارزشمند تر از چیزهای جزیی و اندکی است که از دست می دهم. من، برای به دست آوردن عددهای بزرگ تری در زندگی ام، جای آن را با قطع کردن کامل حقوقم، خالی کردم. در این شرایط، استخدام شدن از روی ترس در شرکت یا مجموعه ای، به نظرم مثل سم کشنده ای می ماند که تا همین دیروز، بیخ گلویم را سفت چسبیده بود.

بخشی از شروع موفقیت مالی، همراه شدن با ترسی است که به من نشان می دهد دارم درست قدم بر می دارم.

آمستردام؛ شهر سکس، مواد مخدر و ....

مهم نیست به جای سه نقطه چه می گذارید: دوچرخه، گل، آسباد یا حتی سبک Rock & Role  موسیقی. مهم این است که بوی مواد مخدر و تصاویر زنده سکس، در خیابان های شهر مرکزی هلند، آمستردام، چشم و مشام ات را متوجه ویژگی های این شهر توریستی اروپا می کند. قطار دوچرخه هایی را که تعدادشان به هزارتا و بیشتر هم می رسید و در پارکینگ مخصوص جا خوش کرده بودند، به صورت های دیگری، در شهرهایی مثل پاریس، هامبورگ و بلژیک هم دیده بودم. موسیقی، چیزی نیست که در وهله اول نگاهت را به خودش جلب کند. گل، در روستاهای و شهرهای خاصی دیده می شود و آسبادها، در مسیر ورودی و خروجی آمستردام و سایر مناطق هلند و روی مگنت ها و مجسمه هایشان، به خوبی پیداست. اما برای دیدن تصاویری از سکس و استشمام مواد مخدر، لازم نیست زیاد به خودت زحمت بدهی یا هوش خاصی به خرج بدهی. از کوچه های شهر که می گذری، پرده کنار رفته یا کشیده اتاق هایی که هم سطح کوچه قرار گرفته اند و برخی درهایشان هم باز است، توجه ات را جلب می کنند. اگر در این خانه ها باز باشد یا پرده اش کنار رفته باشد، زنی جوان یا میان سال را گاه با لباس های نیمه می بینی که دنبال مشتری های پولدار و علاقه مند می گردند. اگر هم پرده افتاده باشد، مشتری داخل است و ظرف 15 دقیقه فرصتی که دارد، مشغول کسب رضایت برای خودش و تامین مالی برای خدمات دهنده اش است.

در کنار میدان های همین شهر و در حاشیه خیابان هایش هم، کافه هایی هست که هر نوع مواد مخدر در آن ها آزادانه استعمال می شود و کافی است دقایقی از کنار آن ها بگذری تا شامه ات، بوی تند این مواد را ببلعد.

فروشگاه های فروش لوازم سکسی و حتی موزه سکس هم در خیابان های این شهر توجه ات را جلب می کنند. در موزه سکس، که برای من، عجیب ترین بخش دیدار از آمستردام بود، اطلاعاتی تاریخی از روند فعالیت های سکسی به عنوان پدیده ای اجتماعی، همراه با تصاویر قدیمی و جدید از فعالیت های جنسی فردی، دو نفره و گروهی، تا لوازمی که مورد استفاده این فعالیت ها قرار می گیرد، به نمایش درآمده. نجوه چیدمان موزه هم جالب بود، فضای افقی موزه، شاید به 60 متر مربع هم نمی رسید اما موزه را در حدود 4 نیم طبقه احداث کرده بودند که هم در راهروها، پله ها و فضاهای مختلفش امکان نمایش آثار وجود داشت و هم به موزه ای که تعداد اشیای زیادی برای ارایه نداشت و بسیاری از آثارش تکراری بود، جذابیت داده بودند. البته خود موضوع موزه، آنقدر جذابیت داشت که حاضر باشی برای یک طبقه و چند ویترین هم مبلغی ورودیه بپردازی.

بالاخره هم برای کامل کردن مگنت های روی یخچالمان، یک تصویر نیمه برهنه قابل استفاده در محیط فرهنگی خانه پیدا کردم و با صلاحدید خانم همسر، نسبت به تهیه آن اقدام کردم!

تمام اوقات من در آمستردام، یک پیش از ظهر تا عصر بود که از بروکسل آمدیم و دوباره به همانجا، منزل برادرم برگشتیم.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 0:44 | | لینک به این مطلب