چندماه پیش کتابی رو خریدم، اما تنها بعد از ۳ ماه و در یکی از لحظات نا امیدی، شروع کردم به خواندنش: حکایت آنکه دلسرد نشدُ نوشته مارک فیشر
این که شخصیت اصلی داستان، قلم خوبی داره، ر یک شرکت مسئول نوشتن متن های تبلیغاتی جذابه و در آخر فقط به به و تعریف می شنوه و سودش مال کس دیگه ایه، خلی نزدیک بود به اونچه از خودم برداشت کرده بودم.
هنوز هم فکر می کنم قلم خوبی دارم، و هنوز هم من رو به خاطر این قلم می پسندند.
بعد از اون، شخصیت اصلی داستان، کارش رو در اوج موفقیت ظاهری، رها می کنه و شغل خودش رو می زنه و شرکت تبلیغاتی خودش رو تاسیس می کنه.
من اگر چه جرات زدن شرکت شخصی خودم رو نداشتم، اما کارم رو بعد از ۱۲ سال همکاری غیر پیوسته، رها کردم.
اما اوج ماجرای هم ذات پنداری من و شخصیت اصلی، این بود که یک نفر ازش پرسید چرا کاری رو که دوست داری و عاشقشی انجام نمی دی؟ اونجا بود که من فهمیدم رویای اون مرد، نوشتن فیلمنامه های پرفروش بود.
وقتی نگاه کردم، دیدم عاشق نوشتنم هنوز، اما نوشتن برای خودم، نوشتن داستانم....
حالا مونده که جرات کنم و بنویسمش و جرات بیشتر که همه کار رو بذارم کنار و بچسبم به عشقم ... نمی دونم هنوز که واقعا کار درستیه یا نه؟

