جهت اطلاع همه دوستانی که آخرین پست من رو قبل از حذف بخشی از اون خونده بودن، یه توضیح کوچک می دم:
اگر برداشت شما از مطلب من، حسی از ترحم جویی و نق زدن به عاقبتی محتوم بود، ضمن حذف بخش احساسی مطلب، تاکید می کنم که مقصود من این نبوده و این برداشت، کاملا اشتباه است.
من انتخاب کردم که سفری طولانی مدت به شهری دور داشته باشم و این امید رو دارم که بتونم تغییری در زندگی شخصی ام ایجاد کنم.
من از هفته دیگه، دارم برای مدتی نامعلوم می رم بندر آزاد ماهشهر.
تجربه این چند ماه
توی چند ماه اخیر به این فکر می کردم که چی دارم؟
می تونم با شهامت و پررویی بگم دو تا خصلت توی کار دارم، یکی سماجت(بهش می شه پیگیری هم گفت) و یکی هم عشق به کار و محیط کاری.
من هر جا کار کنم عاشقانه و با احساسی از مالکیت کار می کنم.
اخیرا در بحث های مدیریتی، می گن اگه می خوای گروهی برات خوب کار کنن، احساسی از مالکیت رو در آن ها به وجود بیار. متاسفانه اغلب مدیرهای ما که به این نوع نگاه می رسن، سریع می خوان کارمندهاشون رو شریک تجاری شون کنن. به نظر من یکی از خطرناک ترین و حتی احمقانه ترین رفتارهای مالی با پرسنل، همین کاره. ایجاد حس مالکیت، تنها با این اقدام سهل و ممتنع به وجود نمی آد. البته بیشتر می تونم بگم چرا این اقدام، سهامدار کردن کارمندها، کار بیهوده و گاه خطرناکیه: سهامداری، نوعی ریسک پذیریه، که اگه همه آدم ها داشتن، خوب همشون سرمایه دار و سهامدار می شدن. به نطر من، سهامداری، منشی رو می طلبه، که همه به این منش نرسیدن، البته منظور این نیست که همه، اینقدر رشد نکردن، هر چند به نظر من، سهامدار شدن و پذیرش سود و زیان یک کار، یه مقدار هم رشد لازم داره، اما منظور من اینجا فقط اینه که دنیای متفاوتی است بین سهامداری و کارمندی. کسی که اینها رو با هم قاطی کنه، یه جا چوبش رو می خوره، به نظر من.
شکلات تلخ رو خیلی دوست دارم. به خصوص وقتی کسل و بی حوصله می شم، تنها چیزی که بهم احساس خوبی می ده خوردن چند تیکه شلات 75 تا 80 درصده. درصد پایین تر، احساس سوسولی بهم می ده. 90% هم یه بار خوردم که حس کردم گلوم داره درد می گیره از تلخی.
اما وقتی بی حوصلگی ام از اینه که برای خرید یه تیکه شکلات تلخ هم باید محتاط باشم، چون ممکنه پول برای چیزهای دیگه کم بیارم، بیشتر بی حوصله می شم.
گفت و گوهام، هیچ وقت اینقدر از سر کمبود نبوده، ولی نمی خوام خودم رو سانسور کنم.
این بخش از خاطرات بچگی ام رو هم اصلا دوست نداشتم، وقتی که فکر می کردم فقط منم که مراقب جیب بابامم و دایم باید نخوام چیزهایی رو که خیلی دوست دارم.
وقتی دندونت درد می گیره، می گی "درد دندون، از همه دردها بدتره؛ هر جات درد بگیره، می تونی یک جوری باهاش کنار بیای، ولی ...." وقتی سرت درد می گیره، می گی، هر جات درد بگیره، حداقل فشارش می دی تا کمی آروم بگیره، اما سرت رو کاری نمی تونی بکنی...." بالاخره وقتی یک جاییت درد می گیره، اون جا از همه جا سخت تره و دردش وحشتناک تر.
وقتی هم درد بی پولی می گیرتت، می گی، هر دردی با پول یه راهی براش پیدا می شه، اما بی پولی رو چه کنم؟
مدتیه به این درد دچارم و شکر خدا سلامتی هست!
فقط به این فکر کردم که از یه چیز دست بر ندارم، اون هم اعتقادم به سرمایه گذاریه، هر چند گاهی سر همین موضوع با خانم همسر دعوام می شه، اما فکر می کنم بالاخره همین، کمکی خواهد کرد.
ولی چیز دیگه ای هم هست که جزو نباید های منه: از هر راهی حاضر نیستم به پول برسم. من واسه پول احترام قایلم و معتقدم درآوردنش از هر راهی، بی احترامی بهشه و یه جایی جوابش رو باید بدم.
البته این رو هم فهمیدم که این درد، درد مشترکه، اندازه اش فرق می کنه. یعنی هر کس، حداقل تا جایی که من دیدم، هر کسی یه جورایی بی پوله، یکی 50 هزار تومان نداره یه کلاس که به دردش می خوره بره، یکی 20 میلیون تومان پول پیش خانه نداره، اون یکی هم .... اندازه درد بی پولی من هم بماند برای خودم!
رابطه مترو با انسانیت
چند روز پیش که بعد از مدت ها سوار اتوبوس شدم آن هم از نوع BRT اش و بعد هم وارد مترو شدم. دوباره به این فکر کردم که ما که هم بی آر تی داریم، هم مترو هم قطار شهری، پس چیه که اینقدر می نالیم یا شکایت داریم یا .... شاید هم اصلا نه ناراحتیم و نه شاکی، این، منم که غر می زنم!
یادم آمد از متروهایی که در سفرهای اروپایی سوار شدیم(نه که بخوام باز پز بدم که اروپا رفته ام ولی خوب رفته ام دیگر)
در پاریس، رم، ناپل و بلژیک، سوار مترو شدم. به خصوص در بلژیک که چند بار سوار شدم و هر بار هم در ساعات مختلفی از شبانه روز بود و چندباری پیش آمد که مترو شلوغ بود. اما آنچه حفظ می شد، احترام آدم ها و حریم شخصی شون بود. در بدترین حالت های شلوغی هم، آدم ها بی اعتنا به همدیگه، استاده بودند. روی هم سوار نمی شدند. نشانه های مختلفی که تو را در مسیر راهنمایی می کرد، کم نبود. آدم ها توی چشم همدیگه زل نمی زدن و در عین حال با بدخلقی و کجی هم به همدیگه نگاه نمی کردند.
باز هم رسیدم به همان مشکل همیشه: انسان بودن در سرزمین من، فراموش شده.

