تبليغاتX
در چشمان تو
شنبه 19 بهمن1387
جنوبي كه ديدم و بيشتر شناختم
هميشه از بودن و زندگي كردن در شهرهاي ديگه به عنوان يك غريبه، تصوير ناقص و ناخوش آيندي داشتم.

به خصوص از تصويري كه از جنوب داشتم، اصلا راضي نبودم: شهرهايي با مردماني با زباني كاملا بيگانه (عربي) و با فرهنگي كاملا متفاوت و حتي با دشمني هاي پنهاني كه نسبت به فارسي زبان ها دارند(و متقابلا!!)

حالا كه اينجام برام جالبه كه بگم بيشترين تفاوت ما، زبانه. هرچند گاهي اوقات اين تفاوت؛ تفاوت خيلي بزرگيه، اما الان اين رو مي گم با تجربه ۴۰ روزه زندگي در جنوب،‌ اين تفاوت به اندازه اي نيست كه آدم ها رو اونقدر كه ما پايتخت نشين ها رو از همه دور كرده، از هم دور كنه.

توي تمام اين مدت، توي سربندر يا ماهشهر، بندرهاي نزديك به منطقه ويژه، نوك گوشه بالايي خليج فارس، جز مهمان نوازي چيزي نديدم. اوايل گذاشتمش به حساب ورود به كارخانه با مدير واحد مهمي كه كارهاي اداري و مالي بچه ها زير نظرشه و پرسنل خدماتي و كارگرها تلاش مي كردند دم من رو ببينند. اما وقتي با مغازه دار و لباس فروش و مخابراتي و خيلي ديگه از اهالي شهر برخورد كردم، موضوع ديگه فرق كرد.

به نظر مي رسه تجربه من از برخورد با كرد و لر و كرمانشاهي و بختياري، با مواجهه با عرب ها  داره تكميل مي شه.

اما جالب تر برخوردم براي اولين بار و از نزديك با قشر كارگره. اون رو هم دفعه بعد مي نويسم.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 21:0 | | لینک به این مطلب