او نه کم توقع بود و نه تنبل. اما نه توقعات دایمی اش او را ناراضی از شرایط امروزش می کرد و نه خواسته های بی اندازه اش او را از تلاش و تلاش و تلاش وا می داشت.
از این که سنش بالا رفته، ترسی نداشت. از این که با عصا راه می رود، هراسی نداشت. از این که درد های پیری بر جانش نشسته، واهمه ای نداشت.
کارهایی می کرد که من در سن امروزم که نه، ده سال پیشش هم به زور انجام می دادم.
و چیز هایی از سر گذرانده بود که گمان نکنم ده نفر با هم از عهده شان بر آیند و باز هم اینچنین سرپا باشند. اما او بود، بود تا همین ... تا همین پریروزها.
او هیچ وقت وابسته به چیزی نبود. شاید نبود. چون امروز وابسته است، وابسته به عزت نفسش، وابسته به بزرگ منشی و استقلالش، وابسته به صداقتش.
و امروز که همه این ها را از دست رفته یا در شرف از دست رفتن می بیند، دیگر آن قدرتمندی که همیشه می دیدم نیست.
از دیدن آدم های ضعیف چندشم می شود. اما از دیدن آدم های قوی که به ضعف دچار شده اند، قلبم فشرده می شود و از دیدن عزیزی که همیشه الگوی من بوده و امروز باید از سر ناچاری به او نهیب بزنم که تو را چه می شود، تمام توان و انرژی ام گرفته می شود.
شاید هیچ چیز به اندازه بازگشتن به دورانی که همه این ناکامی ها و ناراحتی ها از آن می آید، عذابم نمی دهد. عذاب از ناتوانی هایی که یادآوری شان ناراحتم می کند.
می دانم که تنها راه گذر از آن، مواجهه درست با آن است، اما هنوز توانش را نیافته ام. شاید جراتش را پیدا نکرده ام . شاید .... شاید .... شاید
اما دیگر "من" مهم نیست. او را که چنین خورد می شود، نمی توانم چنین ببینم. خدایا اینچنین مپسند!

