تبليغاتX
در چشمان تو - درد بی پولی و یک گوشه از سفرهای من
شنبه 2 آذر1387
درد بی پولی و یک گوشه از سفرهای من

وقتی دندونت درد می گیره، می گی "درد دندون، از همه دردها بدتره؛ هر جات درد بگیره، می تونی یک جوری باهاش کنار بیای، ولی ...." وقتی سرت درد می گیره، می گی، هر جات درد بگیره، حداقل فشارش می دی تا کمی آروم بگیره، اما سرت رو کاری نمی تونی بکنی...." بالاخره وقتی یک جاییت درد می گیره، اون جا از همه جا سخت تره و دردش وحشتناک تر.

وقتی هم درد بی پولی می گیرتت، می گی، هر دردی با پول یه راهی براش پیدا می شه، اما بی پولی رو چه کنم؟

مدتیه به این درد دچارم و شکر خدا سلامتی هست!

فقط به این فکر کردم که از یه چیز دست بر ندارم، اون هم اعتقادم به سرمایه گذاریه، هر چند گاهی سر همین موضوع با خانم همسر دعوام می شه، اما فکر می کنم بالاخره همین، کمکی خواهد کرد.

ولی چیز دیگه ای هم هست که جزو نباید های منه: از هر راهی حاضر نیستم به پول برسم. من واسه پول احترام قایلم و معتقدم درآوردنش از هر راهی، بی احترامی بهشه و یه جایی جوابش رو باید بدم.

البته این رو هم فهمیدم که این درد، درد مشترکه، اندازه اش فرق می کنه. یعنی هر کس، حداقل تا جایی که من دیدم، هر کسی یه جورایی بی پوله، یکی 50 هزار تومان نداره یه کلاس که به دردش می خوره بره، یکی 20 میلیون تومان پول پیش خانه نداره، اون یکی هم .... اندازه درد بی پولی من هم بماند برای خودم!

رابطه مترو با انسانیت

چند روز پیش که بعد از مدت ها سوار اتوبوس شدم آن هم از نوع BRT اش و بعد هم وارد مترو شدم. دوباره به این فکر کردم که ما که هم بی آر تی داریم، هم مترو هم قطار شهری، پس چیه که اینقدر می نالیم یا شکایت داریم یا .... شاید هم اصلا نه ناراحتیم و نه شاکی، این، منم که غر می زنم!

یادم آمد از متروهایی که در سفرهای اروپایی سوار شدیم(نه که بخوام باز پز بدم که اروپا رفته ام ولی خوب رفته ام دیگر)

در پاریس، رم، ناپل و بلژیک، سوار مترو شدم. به خصوص در بلژیک که چند بار سوار شدم و هر بار هم در ساعات مختلفی از شبانه روز بود و چندباری پیش آمد که مترو شلوغ بود. اما آنچه حفظ می شد، احترام آدم ها و حریم شخصی شون بود. در بدترین حالت های شلوغی هم، آدم ها بی اعتنا به همدیگه، استاده بودند. روی هم سوار نمی شدند. نشانه های مختلفی که تو را در مسیر راهنمایی می کرد، کم نبود. آدم ها توی چشم همدیگه زل نمی زدن و در عین حال با بدخلقی و کجی هم به همدیگه نگاه نمی کردند.

باز هم رسیدم به همان مشکل همیشه: انسان بودن در سرزمین من، فراموش شده.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 14:32 | | لینک به این مطلب