تبليغاتX
در چشمان تو - نگران من نباش؛ بذار من هم نگران تو نباشم
جمعه 22 آذر1387
نگران من نباش؛ بذار من هم نگران تو نباشم

جهت اطلاع همه دوستانی که آخرین پست من رو قبل از حذف بخشی از اون خونده بودن، یه توضیح کوچک می دم:

اگر برداشت شما از مطلب من، حسی از ترحم جویی و نق زدن به عاقبتی محتوم بود، ضمن حذف بخش احساسی مطلب، تاکید می کنم که مقصود من این نبوده و این برداشت، کاملا اشتباه است.

من انتخاب کردم که سفری طولانی مدت به شهری دور داشته باشم و این امید رو دارم که بتونم تغییری در زندگی شخصی ام ایجاد کنم.

 من از هفته دیگه، دارم برای مدتی نامعلوم می رم بندر آزاد ماهشهر.

تجربه این چند ماه

توی چند ماه اخیر به این فکر می کردم که چی دارم؟

می تونم با شهامت و پررویی بگم دو تا خصلت توی کار دارم، یکی سماجت(بهش می شه پیگیری هم گفت) و یکی هم عشق به کار و محیط کاری.

من هر جا کار کنم عاشقانه و با احساسی از مالکیت کار می کنم.

 اخیرا در بحث های مدیریتی، می گن اگه می خوای گروهی  برات خوب کار کنن، احساسی از مالکیت رو در آن ها به وجود بیار. متاسفانه اغلب مدیرهای ما که به این نوع نگاه می رسن، سریع می خوان کارمندهاشون رو شریک تجاری شون کنن. به نظر من یکی از خطرناک ترین و حتی احمقانه ترین رفتارهای مالی با پرسنل، همین کاره. ایجاد حس مالکیت، تنها با این اقدام سهل و ممتنع به وجود نمی آد. البته بیشتر می تونم بگم چرا این اقدام، سهامدار کردن کارمندها، کار بیهوده و گاه خطرناکیه: سهامداری، نوعی ریسک پذیریه، که اگه همه آدم ها داشتن، خوب همشون سرمایه دار و سهامدار می شدن. به نطر من، سهامداری، منشی رو می طلبه، که همه به این منش نرسیدن، البته منظور این نیست که همه، اینقدر رشد نکردن، هر چند به نظر من، سهامدار شدن و پذیرش سود و زیان یک کار، یه مقدار هم رشد لازم داره، اما منظور من اینجا فقط اینه که دنیای متفاوتی است بین سهامداری و کارمندی. کسی که اینها رو با هم قاطی کنه، یه جا چوبش رو می خوره، به نظر من.

نوشته شده توسط آقاي همسر در 12:57 | | لینک به این مطلب